闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎
الذهاب إلى القناة على Telegram
𝕀𝕟 𝕥𝕙𝕚𝕤 𝕓𝕠𝕕𝕪, 𝕒 𝕤𝕠𝕦𝕝 𝕙𝕒𝕤 𝕕𝕚𝕖𝕕. هر ویدئویی خواستید توی بات بگید که بذارم چنل. برای صحبت با من: @DepressedGuyinDepressedSity_bot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
335
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+107 أيام
+7530 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
سحابة العلامات
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
أكتوبر '26أكتوبر '26
أكتوبر '26
+37
في 8 قنوات
سبتمبر '26
+258
في 33 قنوات
Get PRO
أغسطس '26
+332
في 34 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 09 أكتوبر | +11 | |||
| 08 أكتوبر | +1 | |||
| 07 أكتوبر | 0 | |||
| 06 أكتوبر | +10 | |||
| 05 أكتوبر | +11 | |||
| 04 أكتوبر | 0 | |||
| 03 أكتوبر | 0 | |||
| 02 أكتوبر | +1 | |||
| 01 أكتوبر | +3 |
منشورات القناة
| 2 | لا يوجد نص... | 2 |
| 3 | خب اینا رو میفرستم چنل چالشا از اونجا ببینید، چنل شلوغ نشه. | 1 |
| 4 | :))))))) | 1 |
| 5 | بوس بهت زیبا، واقعا این آهنگ رو خیلی خیلی دوست دارم و بیشتر از مو های سرم شنیدم و کاملا در پوست و گوشت و استخونم نفوذ کرده. | 1 |
| 6 | دختر... واقعا زبونم بند اومد... خیلی قشنگ بود خط به خط کلمه به کلمش به دلم نشست و با اعماق وجود حسش کردم و میدونم توم اهنگ رو حس کردی وگرنه چیزی نمینوشتی که انقد توی وجودم نفوذ کنه... پسسسسس یکی از شعرای مورد علاقم جایزت😝 | 1 |
| 7 | خدا نکنه | 1 |
| 8 | آنکه از رگ و ریشهام بود
میدانستم روزی از من خواهد رفت، نه بدانسان که رهگذری از گذرگاه یا پرندهای از شاخه، بلکه چنانکه جان از تن میرود و تن تا دیرگاه به دروغ وانمود میکند هنوز زنده است. او را دوست میداشتم؛ و این شوربختی من بود.
از همان نخستین دیدار چیزی در نگاهش بود که مرا به یاد ویرانههای کهن میانداخت؛ جایی که روزگاری آتش افروخته بودند و اکنون جز خاکستر و بوی دود چیزی بر جای نمانده بود. با این همه هر بار که میخندید گمان میبردم جهان هنوز میتواند جای بهتری باشد. چه سادهدل بودم؛ نمیدانستم برخی آدمیان هماناناند که نخست چراغی در شبانت میافروزند و سپس با همان دست خانهات را به آتش میکشند.
میان ما مهر چیزی نبود که بتوان به زبان آورد. در سکوتهایمان میرویید، در خشمهایمان ریشه میدواند و در هر وداع چنگالهایش را ژرفتر در جانمان فرو میبرد. بارها از هم بریدیم، هر بار به این گمان که دیگر رشتهای میانمان نمانده است. لیک شب که فرومیرسید، دلتنگی چون گرگی گرسنه از کنج سینه برمیخاست و نام او را در استخوانهایم میجوید.
از او بیزار بودم؛ از آنکه مرا چنان خوب میشناخت که میتوانست با یک واژه ویرانم کند. از آنکه میدانست کدام زخم هنوز دهان نبسته و انگشت بر همان مینهاد. و بیش از همه از خویشتن بیزار بودم که با همه اینها هنوز اگر در میزد، پیش از آنکه بیندیشم در را میگشودم.
روزی در واپسین دم پاییز، کنار پنجره ایستاده بود و به باران مینگریست. گفت:
«اگر روزی دیگر مرا ندیدی، چه خواهی کرد؟»
گفتم:
«زندگی خواهم کرد.»
روی برگرداند. لبخندش چنان کمرنگ بود که گویی کسی چراغی را در ژرفای آب خاموش کرده باشد. گفت:
«دروغ میگویی.»
و من از آن بیزار بودم که راست میگفت.
آن شب بیهیچ بانگ و بدرودی رفت. نه دری کوفته شد و نه گامی در راهرو پیچید، تنها جای خالیاش بر بستر ماند و پیالهای که لب بر آن نهاده بود. روزها گذشت. باران بند آمد، درختان جامه افکندند و بهار بیآنکه از ویرانی من شرمسار باشد، از راه رسید. من نیز میخندیدم، سخن میگفتم و در میان مردمان میرفتم؛ چنانکه گویی چیزی در من نمرده است. اما برخی مردگان را به خاک نمیسپارند، با خود به هر کجا میبرندشان.
سالها پس از آن، شبی در خواب دیدمش. همانگونه بود که به یاد داشتم، با همان دیدگان خسته و آن لبخند نیمهجان. دستم را گرفت و گفت:
«هنوز از من بیزاری؟»
خواستم بگویم آری؛ خواستم بگویم از روزی که رفت هیچ شبی بینفرین نگذراندهام. اما زبانم نچرخید. تنها گریستم، چنانکه کودکی پس از گمکردن مادرش میگرید، بیآنکه بداند آیا در پی اوست یا در پیِ خویشتنی که پیش از گمشدنش داشته است.
او پیشانیام را بوسید و گفت:
«پس هنوز دوستم داری.»
از خواب که برخاستم، سپیده دمیده بود. جای دستش بر دستم سرد بود و خانه از نبودنش لبریز.
آن روز دانستم که آدمی گاه نه از آنرو که دیگری سزاوار مهر است، بلکه از آنرو که روزگاری بخشی از جانش را به او سپرده، دوستش میدارد. و چه دشوار است بازستاندن چیزی که دیگر نمیدانی بیآن کجای تو آغاز میشود و کجای او پایان میگیرد.
اکنون اگر کسی بپرسد بزرگترین دشمنم که بود، نامی بر زبان نمیآورم. تنها به سینهام اشاره میکنم؛ به آن ویرانهای که هنوز در دل تاریکش چراغی برای بازگشت او روشن است.
چه تلخ است آنکه آدمی را بیش از همه میشکند همان کسی باشد که اگر جهان به دشمنی با او برخیزد در برابر جهان میایستی، و چه تلختر آنکه پس از رفتنش دیگر ندانی کدامیک از شما دو تن دیگری را به خاک سپرده است.
-پایان- | 11 |
| 9 | قربونت بشم خب من😭 | 1 |
| 10 | خدا نکنه قشنگم.
برای تو از همه طولانی تر شد تا الان.
فقط یکی دیگه امشب میذارم.
ولی برای تو چون آهنگش رو خودم دوست داشتم بینهایت طولانی نوشتم | 1 |
| 11 | وای صراحی قربونت بشم چقد من
وایسا شیمی و فیزیکم تموم شه میام میخونم ببشتر قربونت میرم | 2 |
| 12 | صراحی....:)))- | 6 |
| 13 | دخترک بارانخورده
در آن شهر سربی که آفتاب، سالها بود از پشت پلکهای آسمان سر برنیاورده بود، دختری میزیست که گویی از تبار خوابهای ناتمام بود؛ با گیسوانی به رنگ شبهای بیماه و چشمانی که اندوه در آنها هنوز نام نیافته بود. هر بامداد پیش از آنکه خروس سپیده بانگ بردارد، پنجره میگشود و به کوچهای چشم میدوخت که سالها پیش مردی را از او گرفته بود، مردی که نه پیمان ماندن بسته بود و نه وداع را چنان گفته بود که دل از پیاش آسوده شود.
دخترک را خوی شگفتی بود؛ با گنجشکهای سرمازده سخن میگفت، برای گلهای پژمرده آب میآورد و هرگاه باد، برگ خشکی را از آستانهاش میربود، چند گام در پیاش میدوید. انگار که جهان دزد چیزهای کوچک بود و او پاسبان واپسین بازماندههای مهر.
مردم میگفتند شوریده است. نمیدانستند که او تنها هنوز به یاد داشت چگونه باید دوست داشت، در روزگاری که آدمیان پیش از آنکه دل ببازند، راه گریز را میآموختند.
روزی، در واپسین دم پاییز نامهای یافت، بینام و نشان بر آستانه نهاده شده بود، با چند واژه که لرزش دست نویسنده را در خود نهان داشت:
«اگر هنوز چراغی در خانهات روشن است، این بار راه را گم نخواهم کرد.»
دخترک نامه را به سینه فشرد. نه خندید، نه گریست، تنها پرده را کنار زد و چراغی افروخت که روغنش برای یک شب نیز بسنده نبود.
شب گذشت. برف بارید. سپیده سر زد و کوچه همچنان تهی ماند. روزها پی هم آمدند و چراغ هر شب کوتاهتر سوخت، تا شبی که دیگر نه روغنی ماند و نه نیرویی در انگشتان دخترک. آنگاه، پیش از خاموشی، بر شیشهی یخبستهی پنجره نوشت:
«من اینجا منتظرت بودم.»
بامدادان مردی از آن کوچه گذشت، غریبهای با چشمانی خسته که رد آن نوشته را بر شیشه دید. دست بر یخ نهاد واژهها را خواند و بیآنکه بداند چرا، گریست.
و دخترک؟ او سالها بود که از آن شهر رفته بود؛ اما خانه هنوز بوی گلهای آبخورده میداد و بر لب پنجره گنجشکی پیر هر بامداد مینشست، گویی چشمبهراه کسی بود که دیر کرده بود، بسیار دیر.
و چه کسی میداند؟ شاید همهی عشقهای جهان همیناند، چراغی که کسی برای دیگری میافروزد بیآنکه بداند آیا آن دیگری روزی راه خانه را خواهد یافت یا نه.
-پایان-
| 8 |
| 14 | من اینا رو با اشک نوشتم، دستم به مدت ۲ ساعت گرفته بود داشتم زار میزدم😭
اگه زیادی غمگینه بدونید برای چیه. | 10 |
| 15 | گریه نکن
آن شب شهر را به آب سپرده بودند، نه از آسمان، که از چشم مردمانی که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتند.
در واپسین ایستگاه راهآهن زنی نشسته بود با چمدانی پر از نامههای ناخوانده و دلی که سالها پیش، در واپسین پیچ یک کوچه از سینهاش جا مانده بود. قطار نیمهشب میآمد تا او را از شهری ببرد که هر خشتش نام مردی را در گوشش زمزمه میکرد؛ همان مرد که روزی گفته بود:
«اگر روزی رفتم، در پیام نیا.»
و او رفته بود؛ بیآنکه بداند برخی رفتنها هزار بازگشت بیفرجام در پی دارند.
زن واپسین نامه را از میان چمدان بیرون کشید. کاغذش زرد بود و گوشههایش از باران سالیان ساییده؛ بر آن تنها یک جمله نوشته بودند:
«اگر روزی از من تنها اندوهی به یادگار ماند، مگذار که همان نیز تو را از پای درآورد.»
خندید؛ خندهای چنان تلخ که گویی کسی در ژرفای جانش جام زهر را به جام باده بدل کرده باشد.
قطار از دور پدیدار شد، اژدهایی آهنین که شب را میدرید و دود سیاهش را بر بام خاموش جهان میپاشید. زن برخاست، اما پیش از آنکه پای بر پلّه نهد، صدایی از پشت سر شنید:
«هنوز هم پیش از رفتن، باران را بدرقه میکنی؟»
زمان در همان دم، استخوان خویش شکست. مرد آنجا ایستاده بود؛ با همان چشمهای خسته، همان دستهای لرزان و همان خاموشی هولناک که روزگاری پناه شبهای زن بود. پیرتر شده بود؛ چنانکه گویی سالیان بهجای گذشتن از او در تنش خانه کرده بودند.
زن خواست چیزی بگوید؛ دشنامی، نفرینی، پرسشی. خواست از آن همه شب بیخواب، از آن همه سپیده که با چشمانی سرخ به خاک سپرده بود، سخن براند اما واژهها در گلویش به سوگ نشستند.
مرد نزدیک آمد و گفت:
«آمدهام تنها یک بار دیگر ببینمت.»
زن به چمدانش نگریست و سپس به او و گفت:
«برای چه؟ مگر نه آنکه هر چه میان ما بود، سالها پیش به خاک سپردیم؟»
مرد سر فرود آورد. باران بر موهای سپیدش مینشست.
«آری؛ ولی من هر شب بر گور چیزی میگریستم که هنوز زنده بود.»
قطار سوت کشید. جهان شتاب داشت، آن دو پس از سالها سرانجام به جایی رسیده بودند که هیچ راهی از آن نمیگذشت.
زن دست دراز کرد و نامه را به او سپرد:
«این را بخوان. من دیگر توان به یاد آوردن ندارم.»
مرد نامه را گشود. خط خویش را شناخت؛ همان خطی که در واپسین روز رفتن نوشته بود، پیش از آنکه غرور او را به بیرحمترین بیگانه زندگیاش بدل کند. خواند و خواند، و ناگاه زانوانش خم شد زیرا دریافته بود زن تمام این سالها، به امید بازگشت او نزیسته بود؛ به امید آن جمله زیسته بود که روزی از زبانش شنیده بود: "گریه نکن."
زن آرام گفت:
«من سالها گریستم نه برای رفتنت؛ برای آنکه گمان میکردم اگر روزی بازگردی دیگر همان آدم پیشین نخواهم بود.»
مرد سر برداشت. اشک از چهرهاش فرو میچکید.
«و اکنون؟»
زن به قطار نگریست، به پنجرههایی که یکی پس از دیگری روشن میشدند گویی هر پنجره زندگی دیگری بود که او میتوانست در آن از نو آغاز کند.
«اکنون دیگر برای تو نمیگریم.»
و رفت.
مرد بر سکوی خیس ماند و نامه را در مشت فشرد. قطار در دوردست، به رگ تاریکی پیوست و باران، رد گامهای زن را از زمین زدود.
آن شب، مرد برای نخستین بار دانست که برخی آدمیان را نه مرگ از ما میگیرد و نه دوری، آنان روزی از دست میروند که دیگر برای بازگشتنشان اشکی نمانده باشد.
و زن، پشت پنجره قطار، سر بر شیشه گذاشت. قطرهای از گوشه چشمش لغزید؛ نه از اندوه که از سبکباری دیرهنگام. زیر لب گفت:
«گریه نکن دل نادان من؛ آنکه رفت روزی بازمیگردد؛ اما آنکه از خویش رفته باشد دیگر هیچگاه به خانه نمیرسد.»
-پایان-
| 10 |
| 16 | الان بقیه رو میذارم | 3 |
| 17 | ای بابا موقع گذاشتن نت پرید | 3 |
| 18 | شاید بیایی: 《بخش سوم》
شاید میآمد، شاید نه. اما چه دشوار است دلکندن از کسی که نبودنش همه بودن آدمی را فراگرفته است؛ و چه غریب است آن دل که میداند در گشوده نخواهد شد و با این همه هر شب پیش از خواب چراغی در پنجره میافروزد.
زیرا برخی چشمبهراهیها برای رسیدن نیستند؛ آدمی چراغ را روشن میگذارد نه از آن رو که باور دارد کسی بازخواهد گشت، بلکه از آن رو که هنوز تاب پذیرفتن تاریکی را ندارد.
و چه کسی میداند؟ شاید یک شب هنگامی که دیگر هیچکس چشمبهراه نیست، هنگامی که خاک بر آخرین نشانیها نشسته و جهان نام همه رفتهگان را از یاد برده است در خانهای دوردست آهسته گشوده شود. کسی به درون بیاید، به چراغی خاموش بنگرد و زیر لب بگوید:
«آمدهام...»
و آنگاه در خانهای که سالهاست کسی در آن نیست، همهچیز برای یک دم دوباره جان بگیرد.
من هنوز نمیدانم چرا اما هر شب، پیش از آنکه چشم بر هم بگذارم، چراغ را روشن میکنم. به امید اینکه شاید بیایی.
-پایان-
| 10 |
| 19 | شاید بیایی: 《بخش دوم》
از همه این پندارها، آن یکی بیش از همه جانش را میخراشید که دختر زنده باشد، سالم باشد، بخندد و هیچگاه به یاد نیاورد که روزگاری کسی در این سوی جهان همه روزهایش را به امید گامهای او سر کرده است.
با این همه چراغ را خاموش نمیکرد. زیرا در دل آدمی گاهی جای کوچکی هست که خرد بدان راه ندارد، دخمهای خاموش که در آن مردگان هنوز سخن میگویند و رفتهگان هنوز میتوانند در بگشایند. او میدانست که بازگشت دختر هر روز ناممکنتر میشود؛ اما دانستن همیشه توان پذیرفتن نمیآورد.
شبی از شبهای واپسین پاییز، باد چنان بر بامها میکوبید که گویی کسی از آن سوی جهان با مشتهای خونآلود بر درگاه مرگ میکوبد. پیرمرد بخاری را خاموش کرده بود و در روشنایی چراغ نامه کهنه را میخواند؛ نامهای که کاغذش زرد شده و گوشههایش از بس میان انگشتانش چرخیده بود، نازک و ساییده مینمود.
در همان دم، صدایی از کوچه برخاست. صدای گامهایی آهسته، مکثی کوتاه، سپس کوبهای بر در.
پیرمرد سر برداشت. دلش، که سالها بود به تندی نمیتپید ناگهان چنان بر سینه کوفت که گمان برد استخوانهایش از هم خواهند گسست. نامه از میان انگشتانش لغزید. برخاست، اما زانوانش یارای همراهی نداشتند، دست بر دیوار گذاشت و آرامآرام به سوی در رفت.
بار دیگر کوبیدند. این بار لبخندی بیاختیار بر چهرهاش نشست؛ لبخند کسی که از گریستن خسته است اما هنوز نمیداند چگونه با شادی روبهرو شود.
پشت در ایستاد. دست بر چفت نهاد. چند دم همانگونه ماند؛ بیم داشت که اگر در را بگشاید، تنها با باد روبهرو شود و اگر نگشاید، شاید واپسین بخت زندگی را پشت آن در جا بگذارد.
سرانجام در را گشود، کوچه تهی بود. باد برگ زردی را بر سنگفرش میکشاند. دورتر چراغی لرزان در پنجرهای خاموش شد. نه سایهای بود، نه ردپایی و نه نشانی از کسی که شاید لحظهای پیش پشت در ایستاده بود.
پیرمرد دیرزمانی به کوچه چشم دوخت. سپس خم شد و از کنار آستانه شاخهای کوچک از گل یاس برداشت؛ شاخهای که باران بر گلبرگهایش نشسته بود و بویش ناگهان او را به سالهایی دور برد؛ به دستهایی سپید، به خندهای زیر باران، به دختری که میپرسید: «اگر روزی گم شوم، مرا از کجا خواهی یافت؟»
در را بست، اما این بار گریه نکرد. شاخه یاس را در آب گذاشت، چراغ را روشنتر کرد و به پنجره بازگشت. بیرون پاییز آخرین برگهایش را به دست باد میسپرد و شب چون مادری سوگوار شهر را در آغوش گرفته بود.
پیرمرد سنگ سپید دریا را از کشو بیرون آورد و در کف دستش نهاد. سنگ از بس سالها با او زیسته بود دیگر سرد نبود، یا شاید دستهای او آنقدر به سرمای جهان خو گرفته بودند که دیگر سردی را بازنمیشناختند.
آهسته گفت:
«میدانی؟ دیگر از آمدنت نمیترسم.»
و پس از درنگی دراز، گویی با کسی سخن میگفت که درست در سوی دیگر پنجره ایستاده است، افزود:
«تنها از آن میترسم که بیایی و من دیگر اینجا نباشم.»
سپیدهدم، همسایهها دیدند که چراغ خانه پیرمرد هنوز روشن است. در را که گشودند، او را کنار پنجره یافتند؛ سر بر پشتی صندلی نهاده، با چهرهای آرام و دستهایی که گرد سنگ سپید دریا حلقه شده بودند. بر لبش لبخندی کمرنگ بود، چنان که گویی در واپسین دم کسی را در آستانه دیده و بیآنکه برخیزد، به او خوشامد گفته بود و چراغ همچنان میسوخت.
سالها پس از آن، خانه را ویران کردند. درختان پیر کوچه را بریدند و سنگفرشها را برکندند. از آن خانه جز اندکی خاک و چند خشت شکسته بر جای نماند. کسی نمیدانست پیرمرد که بود، آن دختر که بود و چرا در واپسین سالهای عمرش هر شب چراغی در پنجره میافروخت.
تنها پیرزنی که آن حوالی میزیست، گاه برای نوهاش از مردی میگفت که چشمبهراه کسی مانده بود؛ کسی که شاید روزی میآمد و شاید هم نه.نوه میپرسید:
«مگر آدمی میتواند همه عمر منتظر بماند؟»
پیرزن دستی بر سرش میکشید و میگفت: «نه جانم؛ آدمی همه عمر منتظر نمیماند. گاهی آنقدر منتظر میماند که دیگر عمری برایش نمیماند.»
و آنگاه هنگامی که شامگاه بر بامها فرومینشست و چراغها یکییکی روشن میشدند، پیرزن به پنجره دوردست مینگریست؛ به آن سوی کوچه، به آن سوی سالها، به آن سوی هرچه رفته بود و بازنگشته بود.
شاید هنوز در جایی از این جهان، کسی چراغی را برای دیگری روشن میگذاشت. شاید هنوز کسی پشت پنجرهای نشسته بود و به صدای گامهای رهگذران گوش میسپرد. شاید هنوز در دل شب دستی بر چفت دری میلرزید. و شاید، درست در همان دم که آخرین رشته امید از دل آدمی میگسست کسی از دور میآمد؛ با گامهایی آهسته، با گیسوانی آغشته به باران و با لبخندی که سالیان دراز پشت درهای بسته جا مانده بود. | 10 |
| 20 | شاید بیایی: 《بخش اول》
پیرمرد هر غروب، درست هنگامی که خورشید واپسین رشتههای زرینش را از دامان کوه پس میگرفت صندلی چوبینش را پیش میکشید و کنار پنجره مینشست. همان پنجرهای که سالیان دراز رو به کوچهای خاموش گشوده میشد و دیگر هیچ رهگذری را به یاد نداشت.
در آن خانه، زمان از رفتن بازمانده بود. گرد بر شانه گلدانها مینشست، تار عنکبوت از گوشههای سقف تا قاب در میدوید و ساعت دیواری با آنکه هنوز میتپید انگار از شمردن روزهای بیبازگشت شرم داشت. تنها چیزی که هنوز جان داشت چراغ کوچکی بود که پیرمرد هر شب پشت پنجره میافروخت؛ چراغی که نه برای روشنایی خانه که برای گمنشدن کسی در تاریکی افروخته میشد.
آن کس، روزگاری دخترکی بود با گیسوانی به رنگ شب و خندهای که بهار را از خواب زمستانیاش برمیخیزاند. نامش را اگر از پیرمرد میپرسیدی، لبخندی تلخ بر لبش مینشست و میگفت: «نامها را چه به کار؟ برخی آدمیان چنان در جان آدمی ریشه میدوانند که پس از رفتنشان دیگر نمیتوان میان یاد آنان و تپش دل خویش جدایی افکند.»
نخستین بار در روزی او را دیده بود که باران بیهنگام، بر شهر باریده و جویبارهای باریک در سنگفرش کوچه روان شده بودند. دختر زیر سایهبان دکانی ایستاده بود و با انگشت دانههای باران را از لبه چترش فرو میچکاند. پیرمرد آن روز هنوز پیر نبود؛ جوانی بود با هزار آرزوی خام، دو دست پر از هیچ و دلی که گمان میبرد جهان را میتوان با دوستداشتن دگرگون کرد.
دختر پرسیده بود: «اگر روزی گم شوم، مرا از کجا خواهی یافت؟»
جوان خندیده بود و گفته بود: «از هر کجا که نباشی.»
دختر به چشمهایش نگریسته و آرام گفته بود: «این پاسخ کسی است که هنوز گمشدن را نمیشناسد.»
و چه راست گفته بود.
آن دو، روزگاری دراز را با دلخوشیهای خرد و بینام گذراندند؛ با نان گرمی که میانشان دو نیم میشد، با رهگذری که در باران به یکدیگر پناه میدادند، با آواز دورهگردی که از سر کوچه میگذشت و با شامگاهانی که هیچ روی نمیداد جز آنکه یکی کنار دیگری مینشست و جهان برای چند دم دست از ستمگری برمیداشت.
دختر به دیدن دریا دلبستگی داشت. میگفت دریا تنها جایی است که آدمی میتواند اندوهش را به آب بسپارد و بیآنکه از او بازخواست شود بگرید. پس هرگاه دلش میگرفت آن دو راه دریا پیش میگرفتند. بر شنهای نمناک مینشستند و به دوردست چشم میدوختند؛ جایی که آسمان و آب در آغوش هم فرومیرفتند و هیچکس نمیدانست آن خط باریک مرز جدایی است یا سرآغاز پیوستن.
یک روز، دختر سنگریزهای سپید از کنار آب برداشت و در کف دست جوان گذاشت. گفت: «اگر روزی از تو دور افتادم، این را نگه دار.»
جوان سنگ را در مشت فشرد و با خنده گفت: «تو مگر میتوانی از من دور بیفتی؟»
دختر چیزی نگفت. تنها به دریا نگریست، چنان که گویی موجی از دور آمده بود و پیش از رسیدن به ساحل رازی را در گوشش زمزمه کرده بود.
چند هفته پس از آن، رفت. نه بانگ درگرفت، نه دری کوفته شد و نه کسی با خشم سخنی گفت. رفتن او چنان بیصدا بود که گویی از نخست جز پنداری خوش در خانه جوان نزیسته بود. تنها نامهای برجای گذاشت، با چند سطر لرزان که در میانشان نه نشانی بود و نه نوید بازگشت.نوشته بود:
«اگر روزی بازآمدم، مرا همانجا بجوی که آخرین بار چشم به راه من بودی. اگر نیامدم، مپندار که راه را از یاد بردهام.»
جوان آن هنگام از تلخی این سخن چیزی درنیافت. نامه را تا کرد، در کشوی میزش نهاد و به خود گفت که دوری بیماری روزگار است و هر بیماری را درمانی خواهد بود. اما روزگار، برخی دردها را نه برای درمان، که برای ماندن میفرستد.
سال نخست را با شکیبایی گذراند. سال دوم را با دلواپسی. در سال سوم هر بار که صدای پای کسی در کوچه میپیچید از جا برمیخاست. سال چهارم به راه رفتن رهگذران خو گرفت و آموخت که هر صدایی نوید آمدن نیست. سالها بر هم لغزیدند؛ همچون برگهای خشکیدهای که باد از شاخه میرباید و در جوی میافکند. جوانیاش رفت، گیسوانش رنگ سپیدی گرفت و دستهایش که روزگاری برای ساختن فردا به هر سو میشتافت اندکاندک از جنبش بازماندند. دوستانش یکی پس از دیگری کوچیدند؛ برخی به شهرهای دور و برخی به زیر خاک. خانههای کوچه رنگ باختند و درهای آشنا جای خود را به دیوارهای ناآشنا دادند.
اما او ماند. نه از آن رو که امیدی استوار در دل داشت؛ چه، امید نیز در گذر سالیان بارها جان داده و دوباره از خاکستر خویش برخاسته بود. میماند چون نمیدانست با رفتن آن اندک رشتهای را که هنوز او را به جهان پیوند میداد چگونه ببرد.
هر شب چراغ را میافروخت. گاه با خود میاندیشید شاید دختر مرده باشد. شاید در سرزمینی دور، کنار پنجرهای دیگر نشسته باشد و به کسی جز او دل سپرده باشد. شاید نامش را از یاد برده باشد؛ شاید هم هنوز در میان غوغای زندگی، گاهی بیسبب دلش بلرزد و نداند این لرزش از چیست. | 9 |
