گرگےدر دادگاه خدا.
الذهاب إلى القناة على Telegram
304
المشتركون
+124 ساعات
+377 أيام
+1630 أيام
أرشيف المشاركات
چشمهایت نه برای غرق شدن، که برای جان گرفتناند و لبخندت شبیه طلوعیست که هر بار اتفاق میافتد آدم باور میکند دنیا هنوز ارزش بیدار شدن دارد.
تو را نمیشود با رنگ چشمهایت شناخت همانطور که خورشید را با رنگ آسمانش نمیشناسند.
در تو چیزی از طلایی گندمزار های مرداد هست، چیزی از نارنجی غروب و چیزی از گرمای فنجان چای در سردترین روزهای زمستان.
تو شبیه اتفاقی هستی که جهان
فقط یکبار جرئت تکرارش را پیدا کرده است.
انگار آسمان وقتی داشت ستارهها را میشمرد یکی را فراموش کرد
و آن، به شکل تو روی زمین ادامهی درخشیدنش را آغاز کرد.
اگر روزی بگویند تمام ستارهها از آسمان افتادهاند، شاید باور کنم.
اما اگر بگویند تو واقعی نیستی، نه.
چون هیچ رویایی نمیتواند اینهمه آرامش را با خودش بیاورد.
اگر روزی بفهمم تمام این مدت خواب بودهام، اولین چیزی که دلتنگش میشوم تو خواهی بود چون هیچ بیداریای نمیتواند اینهمه نور را توضیح بدهد.
خدا انگار سهم مرا از نور، اشتباهی یکجا در تو ریخته باشند و من، هر بار که به چشمهایت نگاه میکنم بیاختیار دنبال ترک کوچکی در این رویا میگردم.
آخر مگر میشود کسی اینقدر شبیه معجزه باشد و هنوز واقعی نفس بکشد؟
تو آن اشتباه زیبای تقدیر بودی؛
شبیه نوری که بیاجازه از شکاف یک شب بلند عبور میکند.
تو زیباترین اعتراض جهان بودی
به تمام بهارهایی که میخواستند مرا قانع کنند پاییز فقط یک افسانه است.
و چشمهایت...
انگار آسمان پس از سالها سکوت، تصمیم گرفته بود تمام ستارههایش را در دو مردمک پنهان کند.
