امیر نوشت :)
الذهاب إلى القناة على Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
إظهار المزيدإيران139 195الفئة غير محددة
272
المشتركون
+124 ساعات
+17 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
272
دیدی دوباره روی دلم پا گذاشتی
این مرد را نیامده تنها گذاشتی!
مانند کوچه ای که مسیر عبور توست
در من قدم زدی و مرا جا گذاشتی
ماهی شدم که غرق تو باشم ولی مرا
با تنگ در مقابل دریا گذاشتی
هر کار کرده ام من و تو ما شود، نشد
یک خط فاصله وسطِ مـ ــ ـا گذاشتی
گاهی دلم خوش است مرا مثل شوکران
شاید برای روز مبادا گذاشتی
در را اگر چه پشت سرت بسته ای ولی
شکر خـــدا که پنجره را وا گذاشتی
سورنا جوکار
#برنامهناشناسپلاس
272
Repost from |أمـیـــر بیحاشـــیه|
از مودی بودن ترامپ همینقدر بگم که سر بازیهای ایران، هر لحظه ممکنه بره وسط زمین بگه زمین مال ماست، دوست ندارم توش فوتبال بازی کنید
272
آبی و سبزچشم را برای چند لحظه میدزدنداما قهوهای آرامآرام دل را میبرد
قهوهای شبیه رنگ خاک بعد از باران است آنقدر آشنا که شاید در نگاه اول کسی برایش شعری نگوید اما عجیب اینجاست که آدم آخر شب نه آسمان را به یاد میآورد و نه دریا را همان نگاه قهوهای سادهای را به خاطر میآورد که یک روز بیاجازه در دلش خانه کرده بود.
بعضی چشمها برای تماشا کردناند بعضی چشمها برای گم شدن و قهوهای انگار از همان جنس دوم است.
#برنامهناشناسپلاس
272
متأسفانه سیاستمداران ما به سپاهیان امام حسن شباهت خیلی بیشتری دارند تا سرداران امام حسین در کربلا
خیابون رو خالی نکنیم که این بُتهها میخوان تسلیم رو به امام تحمیل کنند
272
آن گویِ قهوهای
کلاسِ آمار بود؛
آمارِ مقدماتی!
استاد، پرجنبوجوشترینِ این ترم بود؛ از انرژی و کلام و حرکاتش پیدا بود که درسدادن را دوست دارد.
مبحث را تدریس کرد و رو به کلاس گفت:
«آمارِ چشمرنگیهای کلاس را با روشِ (...) مشخص کنید.»
آن روز خسته بودم؛ خسته و خوابآلود. دیگر همه میدانند که نسبت به کلاسهای ۸ تا ۱۰ نفرتی غیرقابل انکار دارم.
آخر، چطور میشود صبحِ زود بیایی و بنشینی سرِ کلاسِ آمار؟!
با خستگیِ لاینفکی گفتم:
«نداریم استاد! نداریم!»
دخترکِ چشمرنگیِ کلاس، رفیقِ شفیقِ شیطنتهایم، با کرختی و بیحسیِ خاصی به سمتم برگشت.
قیافهای کلافه و مجسمهوار داشت.
با آن چشمانِ سبزِ زیتونی، معلوم بود مثلِ من، از این ساعت و این کلاس بیزار است.
سعی کرد عصبانیتش را پچ بزند:
«منظورت چیه؟ پدر و مادرم برای این چشمها زحمت کشیدهاند!»
راست میگفت؛ زیبایی چشمانش انکارناپذیر بود.
چشمهای زیتونیاش برای بوسیدن خلق شده بود، نه برای دیدن.
اما باز هم، مثل همیشه، از درک این عبارت جاماندم:
«چشمرنگی!».
یعنی فقط سبز و آبی و عسلی و امثالهم رنگیست؟
پس قهوهای چه؟
همان قهوهایِ تیرهای که ساختهاندش برایِ راز گفتن، بر لبِ جوی نشستن و گذرِ عمر را دیدن.
زیبایِ براقی که گاه به شوق گِرد میشود و گاه به غم و خستگی، باریک و بیروح؛
اشکی میشود و ملتمس، عاشق میشود و ستارهباران.
به راستی، این قهوهای چیست که هم عاشق میشود و هم عاشق میکند؟
دلِ سالم را میبَرَد و شکسته و خُرد شده بازمیگرداند؟
برقِ کورکنندهاش در نورِ خورشید زیباست و در نورِ ماه، زیباتر.
این افسونگرِ بیتجربه و کمرو، این ستارهی مطرودِ آشفتگی...
حقا که باید گوشِ شاعرانِ مغرور و عاشق را پر کرد و گفت:
«بسرایید که در قهوهایِ چشمانش،
یافتم زندگیام را وُ دگر هیچ شدم...»
#بامبی_نوشت
272
Repost from |+مُبْهَمْ–| 2
بنده برداشتم اینه که در مبارزه حق و باطل، جایی که نبرد به اوج خودش میرسه، خدا آشکارا وارد میشه.
ماجرای رسیدن فرعون به موسی در وقتی که حضرت موسی به دریا میرسه، یک اوجه. جایی که به نظر ما و به نظر دشمن، مرحله یک مرحله نهاییه، خدا وارد میشه.
شهادت رهبری یک اوج بود، خدا وارد شد. دلهای مردم رفت به این سمت که باید برن در خیابان. شما بدونید اگر صبح شهادت رهبری مردم به صورت خودجوش نمیرفتن در خیابان، کار تموم بود...خدا قلوب رو حرکت داد، امام زمان این کارو کرد.
این جنگ...یک اوجی خواهد داشت که وضعیت نهایی و تعیینکننده ماست، ما در حال رفتن به اون سمت هستیم، مثل حضرت موسی که فرعون دنبالش کرد و وقتی به دریا رسیدند باهم برخورد کردند؛
ما داریم به اون لحظه میرسیم و به سمت اون لحظه میرسیم.
وقتی به اوج جنگ و نبرد رسیدیم...خدا آشکارا بروز و ظهور میکنه.
پس هیچ دلیلی برای ترسیدن نیست.
چیز ترسناکی وجود نداره، فقط یک چیزی هست که ترسناکه، اونم اینه که به تکلیف عمل نکنیم؛
همین.
272
Repost from وهْمین
بعد از رفتن مجنون به خواستگاری لیلی و جواب نه شنیدن و ناراحتی و زاری مجنون، قبیلهٔ مجنون به پدرش میگن این مشکل که اینقدر پیچیده شده رو فقط باید ببری به حج.
موعد حج میرسه و پدرش مجنون رو میبره حج و نصیحتش میکنه که دست بردار از این موضوع:
گفت ای پسر این نه جای بازیست
بشتاب که جای چاره سازیست
بیتهای پایین بخشی از صحبت مجنون بعد از نصحیت پدر و خطاب به خداست.
گویند که خو ز عشق واکن
لیلیطلبی ز دل رها کن
یارب تو مرا به روی لیلی
هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست بر جای
بستان و به عمر لیلی افزای
گرچه شدهام چو مویش از غم
یک موی نخواهم از سرش کم
گرچه ز غمش چو شمع سوزم
هم بی غم او مباد روزم
272
منابع ایرانی به رویترز:
«ایران به مذاکرات با آمریکا درباره توافق مقدماتی، از جمله مکانیزم آزادسازی داراییهای مسدود شده ایران ادامه میدهد.»
پ.ن: برید با متجاوزین مادرتون مذاکره کنید شاید اسم پدرتون رو فهمیدید نه سر خون رهبر شهید ما
خدا هزاران بار لعنتتون کنه که از تمام خطوط قرمز رهبر شهید و رهبر حی و زنده عبور کردید
272
چشم من، چشم تو را دید ولی دیده نشد
من همانم که پسندید و پسندیده نشد
یاد لبهای تو افتادم و با خود گفتم:
غنچهای بود که گل کرد ولی چیده نشد
من نظربازم و کم معصیتی نیست ولی
چهبسا طعنهزدنهای تو بخشیده نشد
ای که مهرت نرسیده ست به من، باور کن
هیچکس قدر من از قهر تو رنجیده نشد
عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند
سعى كردم كه بفهمانم و فهمیده نشد ...
#سجاد_سامانی
272
نامۀ دکتر مهرپور به همسر مرحومش که در سانحۀ هوائی هواپیمای تهران یاسوج در خرداد 97 درگذشت:
مریم عزیزم سلام. من در چهل و یک سالگی به بسیاری از آن چیزهایی که امروز آرزوی جوانان و دانشجویان است رسیدهام. پزشک، جراح، فوقتخصص، استاد و حتی رییس!
امّا امروز بعد از این راهِ دراز و پر مشقّت، یک آرزو بیشتر ندارم. همه اینها را که برشمردم را پس بدهم. در عوض لحظهای کنارِ تو بنشینم، در چشمانت نگاه کنم و فنجان چایی با هم بنوشیم و این بار قول میدهم که چای را نه یکباره و داغ که با آرامش و پا به پای تو بنوشم.
مریم عزیزم؛ این روزها جوانترها آنچنان برای پیشرفت، عجله دارند که نگاهِ مادر؛ نفسِ پدر و عشقِ همسر را نمیبینند و برای رسیدنِ هر چه سریعتر به قله، بسیاری را در دامنه جای میگذارند.
مریم عزیزم، من پشیمانم از تمامِ شبهایی که صحبتِ تو را نمیشنیدم و به فکرِ تشویقِ حاضرینِ در سخنرانیِ فردایم بودم. من پشیمانم.
مریمجان بگذار جوانترها را نصیحتی کنم.
در بالای قلّهها و آن سوی ابرها خبری نیست، هر چه هست در دامنه زندگی شماست.
272
Repost from امیر نوشت :)
شاید از عشق جان به در بردم
سر و مویِ سپید را چه کنم؟
فرض کن شاخ دیو را کَندم
هفتخوانِ جدید را چه کنم؟
گیرم از جنگ زنده برگردم
غمِ گُردآفرید را چه کنم؟
بغلم کن، بگو که خانه کجاست
هرکجا هست میروم مادر
جادهای تازه پیشِ رویم نیست
سمتِ بنبست میروم مادر
دستهای مرا رها نکنی
دارم از دست میروم مادر
#حامد_ابراهیمپور
