برای فردا.🌱
الذهاب إلى القناة على Telegram
234
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
234
+1
پس در تهران دوست داشتنی! قهوه میخورم و میگم زنده باد اشتباه خوب من.😂
و درود بر مسیر رسالتم.✨
234
چرا؟ چون خدا وسط مسیر دست منو گرفت، یکم از مسیر دورم کرد، بعدش رفت مسیرهای دیگه رو نشونم داد، گفت ببین منو، راههای مختلفی وجود داره، کدوم راه تو رو بیشتر به رسالتت نزدیک میکنه؟
با استادم حرف زدم، ازم پرسید این مسیریه که میخوای؟ فکر کردم، تحقیق کردم.
و متوجه شدم من این دانشگاه رو بهونه کرده بودم برای اینکه بقیه رو به آرزوش برسونم که مقبول واقع بشم، شاید فکر میکردم یه وجه اشتراکه بین خواستههای من و اطرافیانم.
اما واقعیت امر اینه که اینجا اون محیط آکادمیکی که من میخوام رو نداره.
من مسیرم رو پیدا کردم، خدا تو این مسیری که منو ازش دور کرد، یه مسیری نشونم داد، یه مسیری که حتی نمیدونستم وجود داره، یه مسیر سرشار از نور، تمام اون چیزی که میخوام و مسیری که با تمام وجودم و با ذوق سمتش میرم.
نمیدونم بهش میرسم یا نه، اما خب امروز جلوی این دانشکده به خودم گفتم، دیدی به چیزی که میخواستی رسیدی؟ اما خودت فهمیدی این چیزی نبود که میخواستی؟ تو اولین بارته زندگی میکنی پس اشکالی نداره اگه یه وقتایی اشتباه کنی.
234
چند ماه پیش اومدم نوشتم شدی هدفم!
چه کلمهی سنگینی هم براش به کار گرفتم،
امروز که داشتم همینجا میرفتم برای مصاحبه بیعلاقهترین بودم، دم درش گفتم خدایا میرم اما کمکم کن قبول نشم.
من این دانشگاهو نمیخوام.
234
و موضوع دوم، هیچ وقت یک مسیر ثابت وجود نداره، اشکالی نداره اگه یه وقتایی دست خودمونو بگیریم و بگیم ببین منو، داری اشتباه میری بیا برگردیم.
234
کیمیا چند روز پیش تو کانالش از رسالت آدمها میگفت، چیزی که من همیشه و تمام عمرم بهش معتقدم و تمام تلاشم رو برای رسیدن به این رسالت میکنم.
رسالت چیه؟ ذوقِ مسیر و دلیل جا نزدن.
گاهی وقتا در مسیر این رسالت، ممکنه مسیر رو اشتباه بریم، یا حتی از مسیر دور بشیم، اما همین رسالته که ما رو به مسیر برمیگردونه.
234
خاطرهها که نمیمیرن… میمیرن؟ 🕰️
این اتاق تاریک ذهن، آزادترین جای جهانه 🌌
همه چی از توش میاد و میره؛
فکر 💭، رنگ 🎨، خیال 🌈، خاطره 🫧
مهم اینه که چی رو نگه میداری،
چی رو میریزی دور 🧺🍃
من اینو یاد گرفتم… ✨
234
من این روزا خیلی فکر میکنم، به اینکه وقتی بزرگ شدم، وقتی پیر شدم، یا حتی وقتی مادر شدم کدوم خاطره است که قراره منو تو لحظه فریز کنه و پرتم کنه تو دوره جوونیم!
کدوم خاطره، کدوم صدا، حتی کدوم رایحه است که وقتی بهش برمیخورم بگم عه، این خاطره بوی جوونیهامو میده.
من میگم خاطرهها مقدسن، مخصوص همون لحظه و همون مکاناند؛ مثلاً همین سجاد افشاریان باید تو خاطره تهرانم باقی بمونه و با خودم نیارمش تبریز، جلوی کافه لیو.
که تا همیشه وقتی سجاد افشاریان پلی میشه پرت بشم تو شبایی که تو خونم با نگین، همه جا رو تاریک میکردیم، پادکست سجاد افشاریان پلی میکردیم و اسمشم گذاشته بودیم شب شعر!
که یاد روزی بیفتم که با مهسا رفتیم تئاتر سجاد افشاریان و من چقدر بغضی بودم.
خاطرهها مقدسن ولی به این فکر میکنم که من به اندازه کافی تو شهر خودم، برای خودم خاطره نساختم.
