ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

سُرَنْجْ🍊

سُرَنْجْ🍊

الذهاب إلى القناة على Telegram

ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6400926137 شناس: t.me/soraanj?direct

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
213
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+37 أيام
+130 أيام
أرشيف المشاركات
یه روزگاری یه اعتماد به نفسی داشتم که گوش فلک رو کر می‌کرد. خیلی خودشیفته بودم. یادمه معلم تفکر کلاس هفتم داشت درمورد این‌که هیچ آدمی تو جهان وجود نداره که همه دوسش داشته باشن صحبت می‌کرد و می‌گفت نباید وقتی کسی دوستتون نداره ناراحت بشید و... . من پاشدم گفتم خانم منو همه دوس دارن. گفت ممکن نیست، مثلا تو همین کلاس هستن کسایی که دوستت نداشته باشن. من رو کردم به بچها و گفتم آیا کسی هست که منو دوس نداشته باشه؟ اونا هم بندگان خدا در عمل انجام شده قرار گرفتن و همه گفتن دوسم دارن.

photo content

یه انفجاره دیگه چقد شلوغش می‌کنی! مهم اینه که من هنوز دوستت دارم.

همین پرامپت رو دادم فقط گفتم اطلاعات رو فارسی بنویسه.
A full-body vintage comic book style illustration of [describe yourself: e.g., a woman with long dark hair wearing a pink floral dress]. The art style should be watercolor and ink, resembling a playful scrapbook or character profile poster on a creamy, aged paper background. Surround the character with hand-drawn arrows, speech bubbles, doodle icons, and playful text sections with headings like “Personality Analysis,” “Superpowers,” and “Style Check.” Warm color palette with peachy pinks and earthy tones
.

از این مسخره‌بازی‌های چت ‌جی‌پی‌تی.🥹😂
از این مسخره‌بازی‌های چت ‌جی‌پی‌تی.🥹😂

استاد امینی، به ولادیمیر دانشجوی روس می‌گفت: ولادی، بوو جون، برو برو که خوب شناختمت، خوب شد که دل نباختمت. دلم برای استاد امینی تنگ شده.

Matthieu Saglio .mp34.41 MB

برو برو که خوب شناختمت، خوب شد که دل نباختمت.

تو خواب اگه ماهی دیدی، خیر باشه...

خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن.

چی بخونم؟ جوونیم رفته صدام رفته دیگه.

دوستان! شرحِ پریشانیِ من، گوش کنید داستانِ غمِ پنهانیِ من، گوش کنید قصهٔ بی‌سر و سامانیِ من، گوش کنید گفت‌وگویِ من و حیرانیِ من، گوش کنید شرحِ این آتشِ جان‌سوز، نگفتن تا کی؟ سوختم، سوختم، این راز، نهفتن تا کی؟ روزگاری، من و دل، ساکنِ کویی بودیم ساکنِ کویِ بتِ عربده‌جویی بودیم عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم بستهٔ سلسلهٔ سلسله‌مویی بودیم کس در آن سلسله، غیر از من و دل، بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند، نبود نرگسِ غمزه‌زنش، این همه بیمار نداشت سنبلِ پُر شکنش، هیچ گرفتار نداشت این همه مشتری و گرمیِ بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آن کس که خریدار شدش، من بودم باعثِ گرمیِ بازار شدش، من بودم عشقِ من شد سببِ خوبی و رعناییِ او داد، رسوایی من، شهرتِ زیباییِ او بس که دادم همه جا شرحِ دلآراییِ او شهر پُر گشت ز غوغایِ تماشاییِ او این زمان، عاشقِ سرگشته، فراوان دارد کی سرِ برگِ منِ بی‌سر و سامان دارد؟ چاره این است و ندارم بِه از این رأیِ دگر که دهم جایِ دگر، دل، به دل‌آرایِ دگر چشمِ خود فرش کنم زیرِ کفِ پایِ دگر بر کفِ پایِ دگر، بوسه زنم جایِ دگر بعد از این رأیِ من این است و همین خواهد بود من بر این هستم و البتّه چنین خواهد بود پیشِ او، یارِ نو و یارِ کهن، هر دو یکی‌ست حرمتِ مدّعی و حرمتِ من، هر دو یکی‌ست قولِ زاغ و غزلِ مرغِ چمن، هر دو یکی‌ست نغمهٔ بلبل و غوغایِ زَغَن، هر دو یکی‌ست این، ندانسته که قَدْرِ همه، یکسان نبوَد زاغ را مرتبهٔ مرغِ خوش‌الحان نبوَد چون چنین است، پیِ کارِ دگر باشم بِه چند روزی، پیِ دلدارِ دگر باشم، بِه عَندَلیبِ گُلِ رخسارِ دگر باشم، بِه مرغِ خوش‌نغمهٔ گلزارِ دگر باشم، بِه نوگلی کو که شوم بلبلِ دستان‌سازش؟ سازم از تازه‌جوانانِ چمن، ممتازش آن که بر جانم از او دم‌به‌دم آزاری هست می‌توان یافت که بر دل ز منش، باری هست از من و بندگیِ من اگرش عاری هست بفروشد که به هر گوشه، خریداری هست به وفاداریِ من نیست در این شهر کسی بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی مدتی، در رهِ عشقِ تو دویدیم، بس است راهِ صد بادیهٔ درد بریدیم، بس است قدم از راهِ طلب باز کشیدیم، بس است اول و آخرِ این مرحله دیدیم، بس است بعد از این، ما و سرِ کویِ دل‌آرایِ دگر با غزالی به غزل‌خوانی و غوغایِ دگر تو مپندار که مِهر از دلِ محزون نرود آتشِ عشق به جان افتد و بیرون نرود وین محبت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این «برود، چون نرود»؟ چند کس از تو و یارانِ تو آزرده شود؟ دوزخ از سردیِ این طایفه، افسرده شود ای پسر! چند به کامِ دگرانت بینم؟ سرخوش و مست ز جامِ دگرانت بینم مایهٔ عیشِ مدامِ دگرانت بینم ساقیِ مجلسِ عامِ دگرانت بینم تو چه دانی که شدی یارِ چه بی‌باکی، چند؟ چه هوس‌ها که ندارند هوسناکی، چند یارِ این طایفهٔ خانه‌برانداز مباش از تو حیف است، به این طایفه، دمساز مباش می‌شوی شُهره به این فرقه، هم‌آواز مباش غافل از لعبِ حریفانِ دغل‌باز مباش بِه که مشغول به این شغل نسازی خود را این نه کاری‌ست، مبادا که ببازی خود را در کمینِ تو بسی عیب‌شماران هستند سینه پردرد ز تو، کینه‌گذاران هستند داغ بر سینه ز تو، سینه‌فکاران هستند غرض این است که در قصدِ تو یاران هستند باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری واقفِ کشتیِ خود باش که پایی نخوری گر چه از خاطر وحشی، هوسِ رویِ تو رفت وز دلش آرزویِ قامتِ دلجویِ تو رفت شد دل‌آزرده و آزرده‌دل از کوی تو رفت با دلِ پُر گِلِه از ناخوشیِ خویِ تو رفت حاشَ لِلَّه که وفایِ تو فراموش کند سخنِ مصلحت‌آمیزِ کسان، گوش کند -وحشی بافقی

قسمت دردناک ماجرا این‌جاست که زندگی واقعی مثل فیلم و کتاب و شعر نیست، همینه. می‌بینی؟ آفرین چشماتو باز کن.

#BS_63 برگ سبز برنامه شماره ۶۳ باصدای #غلامحسین_بنان بیات اصفهان ویولن #حبیب_الله_بدیعی تار #جلیل_شهناز ضرب #امیرناصر_افتتاح دکلمه #روشنک اشعار #عطار_نیشابوری #ابوسعید_ابوالخیر #حافظ_شیرازی و #فخرالدین_عراقی @golhayerangaarang

Ahmad Zaher-Az Ghamat -musicdel.ir.mp32.08 MB

؛

داشتم به این فکر می‌کردم که مادرش یهو میاد صداش کنه و یادش میفته دیگه نیست...
داشتم به این فکر می‌کردم که مادرش یهو میاد صداش کنه و یادش میفته دیگه نیست...

رسالة صوتية00:46

مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن زبان کوته ما را به خود دراز مکن مکن مباد که عادت کند طبیعت تو بد است این همه عادت به خشم و ناز مکن پر است شهر ز ناز بتان نیاز کم است مکن چنانکه شوم از تو بی نیاز، مکن من آن نیم که بدی سر زند ز یاری من درآ خوش از در یاری و احتراز مکن به حال وحشی خود چشم رحمتی بگشای در امید به رویش چنین فراز مکن (وحشی بافقی) - گزیده اشعار - غزلیات - غزل ۳۲۸