ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

سُرَنْجْ🍊

سُرَنْجْ🍊

الذهاب إلى القناة على Telegram

ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6400926137 شناس: t.me/soraanj?direct

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
213
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+37 أيام
+130 أيام
أرشيف المشاركات
حال‌پرست مرد.

جنگ تموم شد زید میزنم.

میگما حالا جنگ شده چیکار اینترنت دارین؟ دیوار کوتاه‌تر این نیس؟ هرچی می‌شه قطعش می‌کنین.

یه بمب بزنن کل جهان نابود شه ببینیم پلن بعدی خدا چیه.

مراقب بچه‌ها باشید.

تو مدرسه گفتن جنگ شده، داداشم اومده خونه داره گریه می‌کنه.

Repost from N/a
و این تازه آغاز داستان بود که هر از چند وقت یک جایی را می‌زدند و سر زبان ها می‌افتاد که: «فلان جا رزدن» و بعد مردم سرازیر می‌شدند برای تماشای خانه های خراب شده! و نمی‌دانم چرا وقتی سال‌ها بعد از برنامه راز بقا دیدم که یکی از گله گاومیش‌ها هنگام عبور از رودخانه طعمه‌ی تمساح شد و بقیه گاو‌میش‌ها با نیم‌نگاهی به هم‌نوع نگون‌بخت خود با سرعت بیشتر پا به فرار گذاشتند، یادم به مراسم تماشای خانه‌های بمب خورده در زمان جنگ افتاد؟ خوب یادم است که یکی از شب‌های زمستان شاید اول تاریکی هوا بود و هنوز پدرم به خانه برنگشته بود که آتش بازی آسمانی آغاز شد! به این ترتیب که اول برق قطع و بعد صدای آژیر قرمز از نیروگاه بغل خانه‌مان بلندشد و بعدش ضدهوایی‌ها شروع به کار کردند… این را هم بگویم که پدافندهای آن زمان چیزی شبیه مسلسل‌های دو لول با فشنگ‌هایی بزرگ بودند که روز به روز تعدادشان در کوه‌های اطراف شیراز بیشتر و بیشتر می‌شد و رد شلیکشان هم در آسمان به صورت دو خط چین موازی قرمز رنگ دیده می‌شد! مادرم که نمی‌دانم چرا از مردن خودش و فرزندانش نمی‌ترسید، موقع بمباران نه تنها هیچ اقدامی برای مثلا نجات خودش و ما انجام نمی‌داد بلکه او هم مانند من و خواهرم از پشت پنجره سال پذیرایی خانه‌مان به تماشای آن آتش بازی می‌نشست! تنها درخواست مادرم این بود که همه‌مان با هم یک جا باشیم که اگر مردیم همه با هم بمیریم و اگر زنده ماندیم هم همه با هم… و البته باوجوداین‌که هیچ‌کداممان ظاهراً از مرگ نمی‌ترسیدیم، فرود آمدن بمب‌ها و لرزیدن زمین هربار برایمان ترسناک و شوکه کننده بود. و آن‌شب هم دست کم دو بمب به پیکر شهر وحشت‌زده اصابت کرد… فردای آن روز شایع شد که خیابان‌های اصلاح‌نژاد و قدمگاه که دو خیابان موازی بودند را زده‌اند و این‌طور شایع شد که در خانه‌ای که در خیابان اصلاح‌نژاد بمب خورده، جشن تولدی برپا بوده و ده دوازده بچه هم کشته شده اند! وقتی این خبر را شنیدم بی‌اختیار یادم به افشین افتاد! افشین پسری هم‌سن خودم بود که در تابستان قبلش که به استخر شهید حمزه می‌رفتم، ساعت استخرش با من یکی بود و ما آن‌جا با هم دوست شده بودیم و در حالی که خانه هیچ کداممان تلفن نداشت، فقط محل خانه همدیگر را پرسیده بودیم و او گفته بود که خانه شان خیابان اصلاح نژاد است! و منی که هنوز بعد از نزدیک به چهل سال که از آن زمان می‌گذرد هنوز ته‌چهره افشین و رنگ و فرم کمبربند نجات پلاستیکی را که به کمر می بست یادم است، معلوم است که آن زمان چه حالی شدم! آیا خانه‌ی افشین را زده بودند؟! آیا خانه های اطرافشان را زده بودند؟ آیا افشین هم آن‌جا دعوت بوده و کشته شده!؟ و از آن‌جا که دیگر هرگز افشین را ندیدم، این سوال هنوز هم برای من بی‌پاسخ مانده است!

برای همتون آرزوی سلامتی دارم.

چه وطن غریبی داریم... بمیرم برات مادر.

مراقب خودتون باشید عزیزانم، اگر موشک بهتون نزدیک شد به موشک بگید نه و محل حادثه رو ترک کنید. قدرت نه گفتن خیلی مهمه.

ساعات محدودی از روز بیدارم. برام سواله چطور می‌تونم انقد بخوابم. رکورد تمام سال‌های عمرم رو شکوندم.

ای وطن، ای ریشه‌ی من عشق من، اندیشه‌ی من گور من، گهواره‌ی من قلب پاره پاره‌ی من قلب پاره پاره‌ی من

بی‌نقاب‌ زندگی کنید، خبری نیست.

قیافه‌ام یه طوریه انگار المپیاد فیزیک دارم.

بخواب، خاورمیانه بیداره.

Repost from منسوخ؛
و چه خون دل ها خورد علی از دست این جماعت سر به سجود آیه خوان به ظاهر متدین!

از ازل بوده‌ست ذره‌پروری کار شما...

ای صفای قلب زارم...

نخستین باده کاندر جام کردند ز چشم مست ساقی وام کردند چو با خود یافتند اهل طرب را شراب بیخودی در جام کردند لب میگون جانان جام در داد شراب عاشقانش نام کردند ز بهر صید دل‌های جهانی کمند زلف خوبان دام کردند به گیتی هر کجا درد دلی بود به هم کردند و عشقش نام کردند سر زلف بتان آرام نگرفت ز بس دل‌ها که بی‌آرام کردند چو گوی حسن در میدان فکندند به یک جولان دو عالم رام کردند ز بهر نقل مستان از لب و چشم مهیا پسته و بادام کردند از آن لب، در خور صد آفرین است نصیب بی‌دلان دشنام کردند به مجلس نیک و بد را جای دادند به جامی کار خاص و عام کردند به غمزه صد سخن با جان بگفتند به دل ز ابرو دو صد پیغام کردند جمال خویشتن را جلوه دادند به یک جلوه دو عالم رام کردند دلی را تا به دست آرند، هر دم سر زلفین خود را دام کردند نهان با محرمی رازی بگفتند جهانی را از آن اعلام کردند چو خود کردند راز خویشتن فاش عراقی را چرا بدنام کردند؟

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا گر سیلِ عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود مرغان آبی را چه غم، تا غم خورد مرغِ هوا ما رخ ز شُکر افروخته، با موج و بحر آموخته زان سان که ماهی را بُوَد دریا و طوفان جانْ‌فزا ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا این باد اندر هر سری سودایِ دیگر می‌پزد سودایِ آن ساقی مرا، باقی همه آنِ شما دیروز مستان را به ره، بِرْبود آن ساقی کُله امروز مِی در می‌دهد تا برکَنَد از ما قبا ای رشکِ ماه و مشتری، با ما و پنهان چون پری خوش خوش کشانم می‌بری، آخر نگویی تا کجا هر جا روی تو با منی، ای هر دو چشم و روشنی خواهی سویِ مستیم کش، خواهی ببر سویِ فنا عالم چو کوهِ طور دان، ما همچو موسی طالبان هر دم تجلّی می‌رسد، برمی‌شکافد کوه را یک پاره اخضر می‌شود، یک پاره عبهر می‌شود یک پاره گوهر می‌شود، یک پاره لعل و کهربا ای طالبِ دیدارِ او بنگر در این کهسارِ او ای کُه، چه باده خورده‌ای؟ ما مست گشتیم از صدا ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده‌ای گر برده‌ایم انگور تو تو برده‌ای انبان ما -مولانا