سُرَنْجْ🍊
الذهاب إلى القناة على Telegram
ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6400926137 شناس: t.me/soraanj?direct
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
213
المشتركون
+124 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
213
یهو به خودت میای و میبینی فقط تو بودی که داشتی اون ارتباط رو نگه میداشتی. الاکلنگ تنهایی کیف نمیده عزیزم، پیاده شو.
213
بچها خیلی عجیبن، دختره همین الآن بدون مقدمه پرسید: مامان اول صبح بوده یا اول شب؟ چقد خوب که به این چیزا فکر میکنن.
213
اما من همچنان معتقدم نمیشه نسخهی بیماری خودت و اطرافیانت رو برای دیگران تجویز کنی، هرکسی نسخهی مخصوص خودشو میخواد.
213
یکی حرف میزند، یکی حرف نمیزند، یکی میخندد، یکی گریه میکند، بچهها میدوند و بازی میکنند، بزرگترها ذوق میکنند، پیرترها میترسند.
به دیوار زل زدهام و به داستانهای انسانهای مختلف فکر میکنم، یک مشت پوست و استخوان و گوشت متحرک که درک دارند، روح دارند، احساس دارند، زندگی میکنند و یک روز هم میمیرند.
با هانیه به رواق شیخ طوسی میرویم تا عروس دامادها را ببینیم، زوجهای جوان با استرس و ذوق از کنارمان عبور میکنند، بعضیهاشان میروند و بعضیهاشان میآیند. نزدیک یک سفرهی عقد مینشینیم و به صدای عاقد گوش میکنیم، لحظهی عجیبیست، مثل لحظهی سال تحویل؛ با این تفاوت که یکبار است، تنهاییات را میدهی و دستهای کسی را به امید زیستن تا آخر عمر تحویل میگیری. خطبه که تمام میشود داماد میزند زیر گریه، کمی بعد از آن عروس گریه میکند و بعد در آغوش هم میگریند، حضار هم از گریهی آنها گریهشان میگیرد، گریهی شوق؟ نمیدانم، گریهای که نمیتوانم اسمی برایش انتخاب کنم. از رواق طوسی بیرون میآیم و به سمت دارالحجه میروم، یک قسمت از رواق شلوغ شده، به سمت آن حرکت میکنم و میبینم عدهای به سر و صورتشان میزنند و یکنفر دارد زمین را میکَند. میپرسم چه خبر است؟ یکی میگوید: «نمیدانم، یکی مرده.»، دیگری میگوید: «زنعموی منه، دیروز تو کربلا سکته کرده امروز آوردنش اینجا خاکش کنن، خیلی زن خوبی بود...همیشه بینالطلوعین بیدار بود.» گریه میکند و این را میگوید، گریه میکند و میرود. به آدمهایی که دور قبر جمع شدهاند نگاه میکنم، عدهای او را میشناختند و عدهای نه، اما همه کنجکاو بودند که او چه کسیست و چرا اینجا خاک میشود. زنی از خادم میپرسد: «آدم مهمیه؟ باید چطوری باشی اینجا خاکت کنن؟» خادم میگوید: «پولدار، این قبرها را میخرند.» به گریهی اطرافیان متوفی نگاه میکنم و اشکی از گوشهی چشمم سرازیر میشود، گریهی ناراحتیست؟ نمیدانم. نمیتوانم اسمی برایش انتخاب کنم. دوباره به سمت رواق طوسی میروم و دم در مینشینم، کمی بعد پیرزنی شصت هفتاد ساله کنارم مینشیند.
-اینجایم نماز جمعیه؟
+آره خانمها اینجا نماز میخوانند.
-امام جمعه علمالهدیه، نمازه خیلی طول مِده، حوصلهشه ندروم. همینجا فرادا میخونوم.
کمی سکوت میکند.
-چقد عروس دوماد میاد و میره، الهی خوشبخت بشن.
کمی سکوت میکند.
-هفتا بچه دارم، سه تا پسر چار تا دختر.
+خدا براتون حفظشون کنه.
-همهشان ولم کردن رفتن. یک تلفن نمیزنن مادر.
دوباره کمی سکوت میکند و به دیوار خیره میشود.
-یک تلفن نمیزنن. خودم تنها برا خودم برنج میپزم. علمالهدی خیلی طول مِده نمازشه. شوهرم دوازده ساله مرده. نمیگن مادر دارن، یک تلفن نمیزنن.
+حتی دختراتون؟
-آره مادر گور به گور بشن الهی. خدا بهت عاقبت به خیری بده، اینجا خیلی سرده مو میرُم.
+خدا به همراهتون، التماس دعا.
بلند میشود و میرود. آدمها یکی یکی میآیند و میروند، هزارتا صدای متفاوت در سرم حرف میزنند، هزارتا صدایی که هیچکدامشان را نمیشنوم. به آدمها نگاه میکنم، سلولهای دست و پا دارِ نوشته نشده. به این فکر میکنم که هرکدامشان به چه چیزی فکر میکنند. اکثرا قیافهشان شبیه کسانی که فکر میکنند نیست، بیشتر شبیه کسانیاند که زندگی میکنند.
پیرزن راست میگفت، علمالهدی خیلی طول مِده. فرادا میخونُم.
-مرضیه خانم.
بیست و سه آبان چهارصد و چهار.
213
اینکه از دانشجوهایی که سنشون از ما بیشتره خیلی سوال میپرسن ناراحتم میکنه، یه خانومی هس تقریبا ۴۷ سالشه ولی کارشناسی میخونه، هرکی میبینتش میپرسه دکتریای؟ فلانی؟ بهمانی؟ ولش کنید بابا اونم یه آدمه مثل ما که تصمیم گرفته درس بخونه، مگه درس فقط واسه یه سن خاصه؟ حتما وقتی همسن ما بوده نتونسته بیاد.
