Belqis novels
الذهاب إلى القناة على Telegram
" عضو انجمن ونوس " فعالیت چنل↶ 🗓️ هر روز بهجز جمعهها 📌 از بخش پین چنل میتونید، رمان موردنظرتون رو پیدا کنید. 📖 برنامه پارتگذاری: زیر سایههای آزرث ➜ روزهای زوج شیطانی که او دید ➜ روزهای فرد 💬 گفتوگو با نویسنده↶ @belqisnovelbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
963
المشتركون
+124 ساعات
+27 أيام
+36230 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from 『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』
#شب_منحوس
#پارت_130
_ یه بار دیگه بخوای اینجوری بلند شی، کاری میکنم دیگه نتونی یه قدم هم برداری!
فهمی از حرفش نداشتم.
دستم رو از دستش آوردم بیرون.
+ پام رو میشکنی؟
ابرو بالا انداخت.
_ عجلهای ندارم، ولی تو یکی تنت میخاره.
با چشمهای گرد شده نگاهش کردم
که توی یه حرکت منو معلق بین هوا و زمین
روی کولش انداخت.
قلبم داشت به سینهم میکوبید.
مشتی به شونهاش زدم.
+ چیکار میکنی؟ بذارم پایین!
_ نچ، نشد. باید تنبیهت کنم.
شروع کرد به قدم زدن.
نمیتونستم پاهام رو تکون بدم.
دردشون امانمو بریده بود.
دستی دور گردنش انداختم
و موهای مشکیش رو توی مشتم گرفتم.
+ تئو... بذارم پایین.
وایساد.....
خوشحال از اینکه بالاخره دست از سرم برداشته،
که دست توی جیبش کرد و کلید بیرون آورد.
نمیتونستم دقیق ببینم، ولی...
Repost from 『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』
#شب_منحوس
#پارت_129
نفس گرم تئودورو به صورتم میخورد
صورت ها مون نزدیک به هم بود
خیلی نزدیک طوری که حتی نمیتونستم
نگاه ام رو از چشم هاش بدوزم
چشم های تاریک بدون هیچ حسی
سرد خالی از احساسات طوری که در عمق نگاه اش
هیچی جز تاریکی نبود
مگه چه اتفاقی براش افتاده که اینجوری
شده؟؟
نگاهش زوم چشم هام بود
از روز اولی که دیده بودمش
فقد به چشم هام نگاه میکرد
انگار خاطره ای
یا چیز آشنایی رو تو چشم هام میدید
نفس اش رو پر حرارت بیرون فرستاد
ورزن بدنش کامل روم بود، طوری که
نیم سانت هم نمیتونستم تکون بخورم
با صدای آرومی لب زدم؛
+ولم کن
نیشخندی بعد حرفم زد؛
_تا ثانیه پیش صدات چیزی دیگه یی میگفت..
دستم رو روی سینه اش گذاشتم و خاستم هل بدمش
که گفت؛
Repost from 『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』
#شب_منحوس
#پارت_148
از آخرین پله پایین اومدم.
عمارت برخلاف همیشه، توی سکوت سنگینی فرو رفته بود.
نه صدای قدمی...
نه حرفی...
فقط گاهی صدای تیکتاک ساعت، سکوت رو میشکست.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که جک از انتهای راهرو پیداش شد.
نگاهش اول روی صورتم نشست، بعد روی پایی که به سختی روی زمین میکشیدم.
اخم کوتاهی بین ابروهاش افتاد.
ـ چرا از جات بلند شدی؟
شونهای بالا انداختم.
+ اگه میموندم، از درد همونجا میمردم.
جک چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه نگاهم کرد و بعد آروم گفت:
ـ بیا... منتظرته.
اخم کردم.
+ کی؟
ـ پاخان.
لبم رو جمع کردم.
+ نمیام.
جک نفس کوتاهی بیرون داد.
ـ این انتخابت نیست، میلا.
زیر لب غر زدم.
+ انگار هیچوقت نبوده...
بدون اینکه جوابم رو بده، راه افتاد.
چارهای نداشتم.
با گامهای سنگین دنبالش راه افتادم.
هر قدم، درد زیر دلم رو عمیقتر میکرد.
جک جلوی درِ چوبی بزرگی ایستاد.
دو بار آروم به در ضربه زد.
ـ پاخان.
چند ثانیه بعد، صدای بم و سرد تئودورو از داخل اتاق اومد.
ـ Входи.
جک دستگیره رو پایین داد، در رو باز کرد و کنار رفت.
ـ با اجازه.
بعد هم بیسروصدا از اتاق خارج شد و در پشت سرمون بسته شد.
نگاهم روی تئودورو نشست.
پشت میز کارش ایستاده بود.
پیراهن سفید، آستینهای تا زده، چند پوشه روی میز و بوی سیگار که تمام اتاق رو پر کرده بود.
حتی سرش رو کامل بلند نکرد.
فقط بعد از چند لحظه، با همون لحن همیشگی گفت:
ـ چرا از تخت پایین اومدی؟
پوزخند کمرنگی زدم.
درد امانم رو بریده بود، اما دلم نمیخواست حتی ذرهای از اون رو بهش نشون بدم.
+ مگه خودت همینو نمیخواستی؟
Repost from 『 شــــبِ مــــنــــحــــوس 』
#شب_منحوس
#پارت_147
از سرویس بیرون اومدم.
نمیشد بیشتر از این با همون لباسها بمونم.
نه پد داشتم...
نه حتی لباس زیر.
درد، مثل موج پشت موج، توی تنم میپیچید.
اون مسکنهایی که خانم دکتر تزریق کرده بود، انگار اثرشون رو از دست داده بودن.
زیر دلم بیرحمانه میکشید.
هر چند ثانیه، تیر تیزی از پایین شکمم رد میشد و نفسم رو نصفه رها میکرد.
درد پام رو به سختی نادیده گرفتم
و با گامهای نامنظم خودم رو تا کمد کشوندم.
لنگ زدنم بیشتر از درد...
اشکام رو درمیآورد.
دستگیره کمد رو گرفتم و درش رو باز کردم.
ردیف لباسهای زنونه مقابلم آویزون بودن.
نفس کلافهای بیرون دادم.
دیگه توان سرپا موندن نداشتم.
حس میکردم کسی زیر دلم زغال روشن ریخته و آروم زیر پوستم میچرخونه.
بیحوصله لباسها رو یکییکی کنار زدم.
بالاخره یه تیشرت مشکی، یه شلوار گرمکن خاکستری و لباس زیر پیدا کردم.
همونها رو برداشتم و دوباره وارد حموم شدم.
تیشرت خونیام رو از تنم درآوردم و گوشه کف حموم انداختم.
بعد لباسهای تمیز رو یکییکی پوشیدم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم،
راهرو توی سکوت عجیبی غرق شده بود.
نه صدای قدمی...
نه حرفی...
انگار هیچکس اجازه نداشت پا به این طبقه بذاره.
دستم رو به دیوار گرفتم و از پلهها پایین رفتم.
با هر قدمی که برمیداشتم،
احساس میکردم تیغهی باریکی توی پایین شکمم فرو میره و دوباره بیرون کشیده میشه.
لبم رو محکم بین دندونهام گرفتم تا صدای نالهم بیرون نزنه.
ولی بدنم...
دیگه داشت کم میآورد.
𝐒𝐡𝐚𝐝𝐨𝐰'𝐬 𝐎𝐟 𝐀𝐳𝐚𝐫𝐭𝐡
"ɪɴ ᴀ ʟᴀɴᴅ ᴡʜᴇʀᴇ ᴛʜᴇ ᴄʀᴏᴡɴ ɪꜱ ᴡᴏɴ ʙʏ ʙʟᴏᴏᴅ, ʟᴏᴠᴇ ɪꜱ ᴀ ᴘʀɪɴᴄᴇ'ꜱ ᴍᴏꜱᴛ ᴅᴀɴɢᴇʀᴏᴜꜱ ᴇɴᴇᴍʏ."برای خوانـــدن کلیـــک کنید⇙ 𝗖𝗵𝗮𝗽𝘁𝗲𝗿𝟬𝟮𝟭 • ┈┈┈┈┈┈ 🍀 ┈┈┈┈┈┈ • #shadows_of_Azarth
