Belqis novels
الذهاب إلى القناة على Telegram
" عضو انجمن ونوس " فعالیت چنل↶ 🗓️ هر روز بهجز جمعهها 📌 از بخش پین چنل میتونید، رمان موردنظرتون رو پیدا کنید. 📖 برنامه پارتگذاری: زیر سایههای آزرث ➜ روزهای زوج شیطانی که او دید ➜ روزهای فرد 💬 گفتوگو با نویسنده↶ @belqisnovelbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
961
المشتركون
-824 ساعات
-137 أيام
+36230 أيام
أرشيف المشاركات
🎂گیلاسای بلقیس 🍒
امروز، ۴ شهریور، زادروز پدرم، کوروش کبیره و به همین مناسبت تصمیم گرفتم طبق درخواست شما یه تخفیف کوچیک برای VIP رمان بذارم. 🥹✨ درسته که همیشه سعی کردم قیمت VIP رو تا جای ممکن منصفانه تعیین کنم که تهیهش برای همه راحتتر باشه و فکر میکنم خودتون هم این موضوع رو میدونید.اما با توجه به درخواست تعدادی از شما، فقط برای امروز میتونید اشتراک VIP رو با قیمت:
🏷️ ۸۴,۰۰۰ تومان 🎁 ۷۰,۰۰۰ تومانتهیه کنید.
⏰ مهلت تخفیف: فقط تا ساعت ۲۴ امشب، ۴ شهریور بعد از ساعت ۲۴، قیمت VIP به حالت قبل برمیگرده. پس اگه قصد تهیه VIP رو داشتید، فرصت امروز رو از دست ندید. 🍒زادروز پدرم، کوروش کبیر، مبارک. 👑✨
سرم را توی گودی گردنش پناه دادم. بوسههایم روی تنش جان گرفت. انگشتهایم مرزهای ظریف تنش را لمس میکرد.
کمرش باریک و موزون بود؛ قامتش تعادل عجیبی میان زنانگی و نجابت داشت. دست روی خطوط برجستهی تنش بردم و نفسهای رها شدهاش را نفس کشیدم.
_ مرزهای تنت دیوارن، رباب… ولی من هیچوقت نخواستم از دیوار کسی بیاجازه رد شم.
دستهایش روی پیرهنم نشست و آخرین سنگر مقاومتم را فرو ریخت.
_ اگه قراره این دیوار بریزه، میخوام تو اولین تَرَکِش باشی، سهراب.
_ تو بلای جون منی، دختر... از اون بلاهایی که آدم برای نجات پیدا کردن ازشون، دعا نمیکنه.
لبخند روی لبش جان گرفت. نگاهش مثل کبریت به جان انبار باروت افتاد و دیگر هیچ فکری در سرم نماند. فاصله را به صفر رساندم. چیزی درونم از بند رها شد؛ همان چیزی که ماهها به زنجیر کشیده بودمش
🔥آوازه خوان مجنون🔥
عشقی که نه برف خاموشش کرد
نه آتش آن را سوزاند
دنبال ادامشی، بزن رو لینک زیر💋😜
https://t.me/+Px2-irOQ-05n0pT9
مادر سرش فریاد کشید؛ خودت کم از دست این بشر کشیدی که حالا میخوای خواهرتو بزاری وسط؟
به مادرش نگاه کرد. هم او هم سارینا که بق کرده و یک گوشه ایستاده بود. نگاه مادر بین دختر و پسرش چرخی زد. انگشت اشارهاش را برای سارینا بالا کشید و با لحنی محکم گفت:
[-دارم بهت هشدار میدم سارینا. قبل از تو به برادرتم سربسته گفتم خودشو از این عشق کنار بکشه. نورا مثل سرابه. هر طرف وایسه، ازت دوره. حالا تو یه پوست دیگه نشسته و اومده سراغ تو.]
لبهای سارینا که لرزید، فهمید میخواهد گولش بزند. چشمهایش را برای او ریز کرد و اجازه نداد حرف بزند:
[-اینپسر، همون دختریه که چند سال زندانبان برادرت بود.]😱 من بهت اجازه نمیدم خودتو قربونیِ هوسهای اون کنی...❌
#هنجارشکن_ممنوعه⛔️
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
#شما
🔸️بچهها در مورد تعداد پارتهای رایگان یه توضیح بدم
فصل اول رمان کاملاً رایگان بود، برای همین پارتگذاری فقط در یک بخش انجام میشد و همه مخاطبها شرایط یکسانی داشتن. اما برای فصل دوم شرایط یکم متفاوته. تعدادی از عزیزان برای مطالعه VIP اشتراک تهیه کردن و بابتش هزینه پرداخت کردن. طبیعتاً اگه بخوام تعداد و روند پارتگذاری رو برای VIP و نسخه رایگان کاملاً یکسان در نظر بگیرم، حق و حقوق اون دسته از افرادی که از رمان حمایت مالی کردن تا حدی نادیده گرفته میشه. به همین خاطر روند انتشار در VIP سریعتره و اعضای VIP زودتر به فصلها و پارتهای جدید دسترسی دارن، در حالی که انتشار نسخه رایگان با فاصله زمانی بیشتری انجام میشه. 📚✨امیدوارم این موضوع رو درک کنید؛ چون هدفم اینه که هم از حمایتکنندههای رمان قدردانی بشه و هم دوستانی که نسخه رایگان رو دنبال میکنن همچنان بتونن از داستان لذت ببرن. 🥹🤍
- عمو شما چهقدر شبیه بابای منین!
من بابامو تا حالا ندیدم! اما عکسشو که مامانم گذاشته کنار تختش، هرروز میبینم.
هنوز از شوک شباهت بیاندازهی کودک به خودش در نیامده بود که با شنیدن این حرف، ناخودآگاه اخمی کرد و پرسید:
-اسم مامانت چیه مرد کوچک؟
پسرک همانطور که با ماشین کوچکش مشغول بود، زیرلب گفت:
-اسمش مامانه اما بابابزرگ بهش میگه دایانا.
ناگهان زمان ایستاد و خاطراتی دور و شیرین در سرش ورق خورد که در ناگهان باز شد و خواب و رویا، پا به واقعیت گذاشت.
https://t.me/+qsAYt6ixYe5mNzg0
پنج سال پیش دایانا مرگ عشقش رو با چشمهای خودش دید و بعد از اون فهمید ازش یه یادگاری داره، یه بچه! بچهای که مرهمی شد بر درد و غمی که از مرگ عشقش به جا مونده بود. اما پنج سال بعد پسرش درگیر بیماری عجیبی میشه که هیچکس قادر به درمانش نیست. هیچکس به جز مردی که قرار بود پنج سال پیش مرده باشه اما...نگم از کشش این داستان🤭 عاشق و معشوق پس از سال ها دوباره به هم میرسن و آتیش به پا میکنن❤️🔥😉 https://t.me/+qsAYt6ixYe5mNzg0
╭┄┄┄┄┄❖༺ 𝑻𝒉𝒆 𝑫𝒆𝒗𝒊𝒍 𝑺𝒉𝒆 𝑺𝒂𝒘 ༻❖┄┄┄┄┄╮
┏┄┄⊶ آلما برای درس خوندن به تهران اومد؛ اما چیزی که پیدا کرد، دانشگاه نبود... هارون مردی بود که همه به متانتش اعتماد داشتن. مردی با چهرهای موجه و رفتاری بینقص. اما آلما خیلی زود فهمید حقیقتی که پشت اون نقاب پنهان شده، بهمراتب ترسناکتر از چیزیه که بتونه نادیده بگیره. و هرچی بیشتر به اون نزدیک میشه، راه برگشت سختتر میشه... ┗┄┄⊷┏┄┄⊶ 𝐅𝐚𝐬𝐥 𝐃𝐨𝐯𝐨𝐦 | 𝐒𝐡𝐚𝐡𝐭𝐨𝐨𝐭 𝐒𝐨𝐫𝐤𝐡 ┊🍒 فصل دوم : شاهتوت سرخ ┏┄┄⊶ 𝐏𝐚𝐫𝐭𝐬 𝟐𝟏𝟐 - 𝟐𝟏𝟓 ┊📖 Telegraph : پارت 212 ┊📖 Telegraph : پارت 213 ┊📖 Telegraph : پارت 214 ┊📖 Telegraph : پارت 215 ┗┄┄⊷ ┏╾ #The_Devil_She_Saw ♠ ┊Status : Ongoing ┊Genre : Psychological • Dark Romance • Erotic ┊Author : Belqis ├ ┊Chat With Author : @belqisnovelbot ┗┄┄┄┄╾☛ @belqisnovel ╰┄┄┄┄┄❖🖤❖┄┄┄┄┄╯
