Valentina 🐆 .
الذهاب إلى القناة على Telegram
515
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
گاهی وقتا اینکه، از طرف آدم ها و اتفافات یه ؛سیلی محکم بخوره تو صورتت اتفاقا خوبم هست.
درس میگیری دیگه ازین غلطا نکنی دیگه ازین وقتا نزاری🚮
بزرگسالی همانجایی که بود که فهمیدم دیگر کسی نیست که مسئولیت هایم را به عهده بگیرد،دیگر کسی نیست که برای غم های شبانه ام شانه ای باشد، دیگر زمان و فرصت فکر کردنی نبود چون جسم و روح آدمی توانایی حضور در جر و بحث های مغز با افکار چرکش را نداشت، دیگر توان پردازش کردن اون افکار سنگین و باخت و برد های گذشته نبود،بزرگسالی همانجایی که بود که تمام جزئیات زندگی ات بوی تنهایی میداد، با اینکه آدم هایی در اطراف من میزیستن؛اما انگار اینبار فقط من مانده بودم آن هم با کوله باری از انواع مسئولیت ها.
بزرگسالی دقیقا همینجایی بود که دیگر چیز هایی که در گذشته به چشمت خاص بودن و حتی فکر کردن به آنها لذت بخش بود،رنگی نداشت بویی نداشت حسی نداشت.. بله بزرگسالی دقیقا همانجایی بود که فقط دنبال مسیری میگشتی که به خستگی های روح و جسمت ارامش بدهد، همانجایی که دیگر برایت فرقی نداشت که آدم هاچه میگویند کجا میروند و چه کاری انجام میدهند.
احساسات خسته تر از آنی بودند، که بخواهند برای این چیزهای جزئی تلاش و خودنمایی ای داشته باشن..
