ar
Feedback
The shadow inside me

The shadow inside me

الذهاب إلى القناة على Telegram

روح او هنوز آبی بود، میان تمام این تیرگی‌ها. talk to me: ‹ @Bluesafeplacebot 📬›

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
188
المشتركون
-224 ساعات
-77 أيام
-1630 أيام
أرشيف المشاركات
🫐ققنوس پرده‌های خاموش/پارسا حسینی
🫐ققنوس پرده‌های خاموش/پارسا حسینی

این‌جا رو دارم هی کوچیک و کوچیک‌تر می‌کنم تا هم از نظر ذهنی برای خودم یه مکان امن باشه و هم پست گذاشتنم یه چیز کاملا دلی و متناسب با مود همون لحظه‌ام باشه تا بلکه ببینم می‌شه کمتر گیر جزئیات کوچیک و وسواس الکی بشم یا نه.

دیشب کیک گردویی پختم، و نتیجه خیلی خوشمزه و خوب بود. فقط تنها باگ ماجرا پف نکردن زیادش بود که فکر می‌کنم بخاطر اون حجم گردویی بود که یهو لحظه آخری به مواد اضافه کردم‌. ولی خب طعم کیک کاملا عدم پفِ دلخواهم از کیک رو کاور کرد.

I will never be good enough for you, will i? no matter how hard i try.

«حواست کجاست؟ هنوزم که مثل گذشته داری عین قند آب شده توی استکان چایی بین فکرات حل می‌شی. همیشه همین بودی. اما ببین تهش چی‌شد؟ هیچی. فقط ساعت‌ها فکر کردی و وقتی به خودت اومدی که چایی روی میز سرد و از دهن افتاده شده.»

کافیه فقط کمی غمگین و رنجور باشی تا اکسپلور تصمیم بگیره تمام پست‌های غمگین دنیا رو برات به نمایش بذاره.

«باز میون این ورقه‌های کاغذی گم شدم تا خودم رو پیدا کنم.»

the people.
+5
the people.

احساس می‌کنم تمام وقت‌هایی که باید اون خشم و ناراحتیم رو ابراز می‌کردم، به خودم اجازه سوگواری می‌دادم و می‌پذیرفتم که قرار نیست یک انسان کامل و بدون نقص باشم، ولی این کار رو نکردم نتیجه‌اش شده این که الان بدنم دنبال کوچیک‌ترین نشونه می‌گرده برای بهانه گرفتن و از هم پاشیدن. انگار که غم‌های من فقط دنبال یک فرصت بودن برای ابراز وجود کردن. چرا که من به وقتش به این احساسات حتی اجازه‌ی بروز ندادم و دائم سرکوبشون کردم.

نمی‌دونم چرا پاییز که میاد احساس می‌کنم من رو به نوشتن دعوت می‌کنه. رنگ قهوه‌ای، فضای کلاسیک و شاعرانه، ادبیات و فروغ، چای و قهوه، بارون و نسیم خنکی که هنوز سوز سرما رو با خودش به همراه نداره و درنهایت همه‌ی این‌ها برای من یعنی زندگیِ پاییزی خیلی قشنگه.

«وقتی متوجه بشی که همه چی موقته و قرار نیست همیشه اینجا باشی، زندگی جادویی می‌شه.»

زنده باد پاییز و روزهای سرد و بارون و بوی نم خاک.

talk to me: ‹ @Bluesafeplacebot 📬›

«آدمی هیچوقت خالی از حسرت نمی‌شه. همیشه حسرت یه چیزی همراه ماست. حسرت حرف‌های نزده، جاهای نرفته، کارهای نکرده. ولی سوال اصلی اینجاست که تا کی باید با کوله بار حسرت‌هامون از این طرف به اون طرف سرگردون باشیم؟»

photo content
+1

«هربار حرف از اون حرفه و کار مورد علاقه‌ام که رها شده پیش میاد یه چیزی روی قلبم سنگینی می‌کنه. یه حس پشیمونی من رو آزار می‌ده که نکنه جای غلطی ایستادم. دائم از خودم می‌پرسم که اگه من بجای نقطه‌ای که الان هستم، جای دیگه‌ای ایستاده بودم و مسیر متفاوتی از الان داشتم، آیا اون زمان آدم خوشحال‌تری نبودم؟ همین سوال به ظاهر ساده به قدری آزارم می‌ده که برای خلاصی ازش فقط می‌تونم یه نفس عمیق همراه با قلبی لبریز از حسرت بکشم و خیره به گوشه‌ای بمونم.»

«گاهی هیچ سخنی برای گفتن نداری. تنها یک‌ نگاهی و سکوت. سکوتی به اندازه تمام حسرت‌هایت.»

از وقتی ریکت 🧸 رو برداشتم برکت از ریکت‌های اینجا رفته.

موهای من زاده شدن تا بین هم پیچ بخورن و برقصن، این مدل آروم آروم راه رفتن بهشون نمیاد.

رسالة فيديو00:06