ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

عمق

عمق

الذهاب إلى القناة على Telegram

My BOF place... 52hz

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
256
المشتركون
-224 ساعات
-37 أيام
+1930 أيام
أرشيف المشاركات
photo content
+1

photo content
+1

ممکنه با. سه میلیون و هفتصد هزار کاندیدای حیات حضور هوشمند فقط در کهکشان راه شیری😂. عزیزم زندگیتو بکن ، رها کن

I'm hooked on اپیزود پانزدهم | ما و فرازمینی‌ها on Castbox. Check out this episode! https://castbox.fm/vb/986225783

توجه ما کالایی هست که داره خرید و فروش میشه

I'm hooked on اپیزود هفدهم | از قبیله تا الگوریتم on Castbox. Check out this episode! https://castbox.fm/vb/986225787

وای تجربه های ودوستان رو هر روز میبینم و اینطوریم که وای، کدومو کی برم 🥺

امروز مدیر ارشدمون یه نفر رو برای مصاحبه میت رفت باهاش قبلش بهش گفتم به نظرم خیلی تهاجمی باشن، بعد پرسید توی تیم خودت استخدامی میکنی؟ گفتم من وظیفه که مهارت نرم رو بیشتر کنم و منعطف باشم فقط به نظرم تهاجمیه، میت ش ک تموم اومد گفت اره واقعا، بعد "س" پرسید چطور فهمیدی، داشتم بهش زبان بدن رو توضیح میدادم تک به تک ش رو بعد گفت اوو از کجا اینقدر جزئیات میدونی ، نشست مبهم توضیح دادم که من دبیرستانی که بودم کلی مصاحبه fbi agent هارو دیدم در خصوص زبان بدن. مقاله خوندم، حتی یه سه جلدی دارم از نحوه بازپرسی دانشگاه افسری امام علی اونو ریز به ریز خوندم، توی پرونده های جنایی مشستم نحوه پاشش خون ها و رنگ ها و مدل هاشونو بررسی کردم، که چطوری باشه شکل ش کجا باشه نشون از چیه، و یه زمانی هم جو گیر شده بودم،یه مدتی که زیاد تنها میرفتم کافه یه ادم رو تارگت میکردم. حدس میزدم چطور آدمیه و چطور ، حتی تو یه گروه بودم که از اتاق هامدن عکس می‌دادیم و تحلیل میکردیم کی چطوریه و روی اون تحلیل ها با استناد و استدلال دلیل می اوردیم، خلاصه که دیگه الان میبینم تقریبا شبیه کف دستمه داستان چیه ولی خب همیشه هم احتمال خطا هست😂 عکس بدین تحلیل بگیرین😂😂😂

"قدرت شروع ناقص "

مدت ها بود میخواستم برم دوره کمک های اولیه، و بالاخره ثبت نام کردم ماه دیگه میرم😁✌️🏻هوراااا یه چیز جدید برای یادگیرییی

به ادم ها حق میدم که فکر کنن زن ها جادوگرن😏 چون هر ناه درد عجیبی میکشن و زنده میمونن، انسان میزاین، زندگی میسازن، زیر فشار ها دووم میارن، عشق در اون ها موج میزنه و... من واقعا مفتخرم که یک جادوگر هستم (پادکست رو گوش بدین) نه اینکه اقایون سرکوب بشن ها، سوتفاهم نشه✌️🏻

این چیزا زبان منه، باید برای ادامه "زندگی کردن" زبان خودت رو بسازی با منطق خودت

من در خصوص مرگ ادم های نزدیک م یه روش دارم، یه بار مامان م گفت تو چرا برای فوت مادر بزرگ پدربزرگ ت گریه نکردی؟ سنگدلی چیزی هستی؟ حس داری؟ و منطق من اینه، بله حس دارم، و ناراحت هم میشم، اما چیزی که من رو نگه میداره که در این شرایط حالا مرگ عزیز باشه یا نبودن یه آدمی که عزیز بوده برام، اینه که، مثلا من یه مادر بزرگ داشتم که بسیار خوش شانس بودم بابتش، بات حضورش، عاداتش،قلب ش و علاقه صادقانه ش بهم، میتونستم این زن رو نداشته باشم هوم؟ درسته؟ ولی اینقدر خوش شانس بودم که فرصت حضورش در زندگیم رو داشتم، پس درسته که ناراحتم دیگه ندارمش اما‌واقعیت بسیار خوش شانس بودن که داشتمش که الان میفهمم نداشتنش چقدر عجیبه برام، اگر نداشتمش که نمیفهمیدم باید بابت نبودش ناراحت باشم؟ هوم؟ بعدش م من نوه زنی هستم که بارها در گوشم خونده :غصه حرامه مامان جان✌️🏻☺️

دیروز دریاره سوگ یکی از اعضای پیج ازم شخصی سوال پرسید، اینو یادم رفت مستقيما بیان کنم، اینجا میگم، به نظرم سوگ قرار نیست از بین بره، قراره فقط بازه زمانی که درگیرش میشی سرتو میگیره میکنه زیر اب و نفست میره، طولانی و طولانی تر شه ، فقط روی فاصله ست، نه از بین رفتن، و به نظرم یکی‌از چیزهایی که میتونه در مراحل اولیه خودت خودت رو خفه نکنی و وقتی سوگ سعی میکنه سرت رو بیاره بالا، خودت اصرا نداشتی باشی که سرت زیر اب بمونه و بمیری اینه که باور داشته باشی که گذر میکنی، تنها نبودی، نیستی و تنها کسی نیست که با همچین چیزی روبه رو شدی، و باور کنی این در که بسته شده، چون زمان باز شدن در بعدی بوده و هرکسی با توجه به انسانی که هست و زندگی که داره درهاش فرق میکنه زمانش فرق میکنه، پس اگر در سوگ نشستی، به زور خودت رو بلند نکن ولی زمانش که شد از جان پاشو، و خودتو تحقیر مکن و مقصر ندون، سعی کن بهتر بشی و زندگی‌بهتری رو بسازی برای خودن و دیگران

چقدر یادگرفتن و استفاده کردن جذابه و با دنیای بی پایان یادگیری و علوم و دانسته ها روبه رو ام، خوش شانسی رو

I'm hooked on اپیزود هجدم | نیمی از ما (۱) on Castbox. Check out this episode! https://castbox.fm/vb/986225789

داشتیم با "س" درباره این حرف میزدیم که بازی بچگمیون چی بوده، اون با خر و تیوب و کفش اسکی از درخت بالا رفتن و اینا بازی میکرده، من داشتم شطرنج بازی میکردم و کتاب میخوندم و با کامپیوتر بازی های تجارتی و نقش آفرینی بازی میکردم مثلا تو سیمز همیشه دختره رو مولدار میکردم ولی بازم میبردم سرکار میاوردمش خونه کنار سگ ش ، می‌شست پیانو و ویالن میزد، کتاب مینوست، برنامه نویسی میکرد، کتاب میخوند، می‌رفت می‌خوابید تا فردا،یه وقتایی هم یه مغازه میخردیم اونو مدیریت میکردم و بچه اداپت میکردم و این داستانا بسیار شبیه زندگی الانم فقط با این تفاوت که ویالن و اینارو هنوز بلد نیستم و اداپت بچه هم پولشو ندارم، و خونه و پولداری رو هم ندارم ولی در کل حالت خطی بودنش بسیار شبیه الانمه 👀😂

سمانه برام درست کردهههه😭😍❤️
سمانه برام درست کردهههه😭😍❤️

فوق العادنننن

فردا هم روز رول دارچینیه، فردا رول درست میکنههه😭😭😭