عنکبوتها روی ستون فقراتم میرقصند.
الذهاب إلى القناة على Telegram
ژن، ژیان، ئازادی
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
247
المشتركون
-124 ساعات
+127 أيام
+1230 أيام
أرشيف المشاركات
----
مرغماهیها جیغ میکشند
و موجها شیون میکنند.
قایقی از دوردست به سمت ساحل میآید
او را صدا میزنم.
موجها اینبار بلندتر شیون میکنند و قایق را در آغوش میگیرند
و در نزدیکی ساحل؛
همچون نوزادی تازه متولد شده،
به آرامی رها میکنند.
مرغهای دریایی به سمتم هجوم میآورند،
لباسهایم را از تنم پاره میکنند
و موهایم را آشفته میکنند.
پای برهنهام را در قایق میگذارم
در حالی که پای دیگرم به زمین چسبیده است،
چکمهام را از پایم درمیآورم
و به خشکی پرت میکنم.
حالا هر دو پایم در قایق است.
این بار با صدایی گرفته فریاد میزنم و قایق به آرامی در بین گریه و زاری آسمان
به سمت کرانهی دریا حرکت میکند.
الان که سپیده گفت روزهای بینتی ده بار این متن رو خونده و من از دوباره بهش برخوردم به یه چیز وحشتاک در موردم خودم پی بردم که واقعا ازش میترسم.
اینکه بعضی از نوشتههام گاهی خیلی زیادی دلهرهآور میشه. خیلی واقعی میشه. خیلی تا عمق وجود نفوذ میکنه توو قلبم. انگار از گذشته برای آینده نوشته باشم. شاید هم زمان بیمعنیه واقعا.
من یک هفته بعد کشتهشدن رها لپتاپ رو روشن کردم و وارد نوشتههام شدم که یکم بنویسم، که یکم از غمم روی کیبورد بریزم و به نوشتهی آخر خودم که برخوردم خشکم زد. اصلا یاد نداشتم کجا، کی و چرا من اینو نوشتم.
و چرا امروز، در این موقعیت بهش برخوردم و چرا انقدر واقعیه. انگار که همین الان نوشته باشم.
ماهیهای کوچولو ماییم ما. اشک شوربختانی مثل من و تو، ماییم ما.
وای آخ اگه بدونی حالا خوندن این نوشته چقدر غم میریزه تو دلم. آخ اگه بدونی!
Repost from عنکبوتها روی ستون فقراتم میرقصند.
سر کلاس دوم رها یه جمله روی برگه مینویسه و جلوم میذاره که ادامهش بدم، ازم میخواد من هم یه جمله بنویسم و اون ادامهش بده.
جملهی اولی که مینویسه اینجور شروع میشه:
رنگ موی آلبالویی، سیگارت را با پوستم روشن میکنم و..
و من ادامهش میدم.
رنگ موی آلبالویی، سیگارت را با پوستم روشن میکنم و آن را گوشهی لبت قرار میدهم. در گوشات زمزمه میکنم: آیا این لحظه را تا ابد به یاد خواهی داشت؟ بوی سیگار آغشته به عطرت، سرمای نوک انگشتانت و نگاه غمزده هر دویمان به ماهیهای رنگ و رو رفتهی داخل حوض. برایشان اشک میریزیم و اشک میریزیم. ماهیها جنب و جوش میکنند، احتمالاً گمان میکنند که دعای سر نماز بیبی ماهی اجابت شده و باران خوشبختی دارد حوض را در بر میگیرد. ماهیهای طفلکی! خبر ندارند که اینها اشکهای شوربختانی مثل من و توست. سیگارت را در حوض پرت میکنی و لبهی حوض مینشینی و این بار با زانوهای بغل کرده به ماهیها نگاه میکنی. اینبار حتما ماهیها فکر میکنند که یک موشک در دنیای حوض پرتاب شده. جنگ، هرج و مرج. سم وحشت همه جا پخش می شود. اما دشمن کیست؟ چه اتفاقی افتاد؟ برای چی؟ مگر ماهیهای کوچولو چه کار کرده بودند که مستحق این بدبختی بودند؟
امروز به این فکر کردم یه درخت بکاریم توی دانشکده برات رها. سبزترین درخت میشه. من عاشق بغل کردن درختهام حالا اگه اون درخت برای تو باشه عاشقترشم.
لابی. بین سالن یک و دو. امتحان گفتاری. برخورد اول با استاد کیایی، بعدها یکی از استادهای محبوبمون. استرس. بچهها. دوربین کامپکت من. چیک! «نظرت در مورد کلمهی دوست چیه؟»
Repost from le vent nous portera
+ یه لحظه وایسا عکس بگیرم دیگه!
- نمیتونم وایسم! مگه درختم؟!
یکی از سهتا کلمهایی که رها برای مامان پرسید، «تکگلبرگ باقیمونده» بود.
وقتی تنها دوتا خالههام و دخترخالهی کوچکِ سهسالهام رو در یک روز از دست دادیم، مامان بود. مامان طفلی من. وقتی دوست صمیمیام رو از دست دادم مامان بود. مامان مامان مامان.
قرار بود بازم از دلمههای نبات برات بیارم. نبات گفت تو ذهنم داشتم بازم درست کنم بدم ببری با دوستات بخوری و گریه کرد. من به حالت چهرهات فکر کردم وقتی که گفتم منتظر بمونیم بعد اجرا بریم دوباره گرم کنیم بخوریم. با عسل گفتید که حین اجرا همش به اینکه قراره بعدش بریم دلمه بخوریم فکر کردیم. خندم گرفته بود. هر چیزی تداعیگر توئه برام. حتی دلمه.
توی راه برای آناهیتا کتاب ساعتها رو خریدم و گفت اولین هدیهٔ کریسمسش رو گرفته و بعد از عسل جدا شدیم و من و آناهیتا یه مسیرو رفتیم. برای عسل توی راه هدیه گیرهی مو خریدم و فرداش بهش دادم. و به آناهیتا گفتم بیشتر از تولد سال قبلم دوستش دارم و خوشحالم که هست. بغلش کردم و جدا شدیم. رسیدم خوابگاه رفتم شادی رو دیدم چون نگرانش بودم بهخاطر سرماخوردگیش و گفت با ارکیا رفته دکتر و حالش خوب خوبه. بغلش کردم و رفتم اتاقم.
+1
وای اون روزو دوست داشتم. هوا خیلی بااحساس بود. دانشگاه خلوت بود. آناهیتا با شالگردنش اومد و خیلی زیبا بود که ازش فیلم گرفتم وقتی بهم نزدیک میشد. کراوات هدیهْ آریا رو زده بودم و استایلمو دوست داشتم و یه دختره عکس گرفت ازمون. رفتیم داخل و نشستیم و ساعت دوازده شاهرخ پیام داد که بریم جلوی کتابخونه تجمع برای سنواتیها و به آناهیتا گفتم و رفتیم و بودیم پیش بچهها و بعد برگشتیم دلمه خوردیم و قبلش با مایکروفر گرمش کردیم و با چالش چطور انجامش دادن مواجه شدیم و آناهیتا از مدل کارکردش خوشش اومد و قرار شد بعد دوباره گرمش کنیم. با دوتا پسر وارد مکالمه شدیم که ازمون خواستن براشون پرسشنامهٔ پروژهشون رو پر کنیم و فهمیدن ایتالیایی میخونیم، سوال پرسیدن و آناهیتا بهشون فحش یاد داد و هی تکرارش میکردن. وارد که شدیم، من یکی از ممبرهای کانالمو دیدم و بهم هدیهٔ تولد داد. چندتا اجرا دیدیم و آناهیتا جیش خونهخرابکن داشت و رفت بیرون و یک سانس رو از دست داد. برگشت و باز اجرا دیدیم و عسل پیام داد کی مرکزیه و اومد پیشمون. تاریک شده بود که اجراها تموم شدن و رفتیم سرویس و بعد خارج شدیم از پردیس و سمت انقلاب رفتیم.
Repost from le vent nous portera
«...گفتم آرهه واقعا شبیه بازیگرای نقش اول زن در سینمای کلاسیک فرانسه میمونه.»
وای تو و من یادم افتاد. من احساس زیادی به آهو دارم و حس میکنم حیوان بودم آهو بودم و تو اسب.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
