درباره اَلی
الذهاب إلى القناة على Telegram
《با صد هزار مردم، تنهایی》 《بی صد هزار مردم، تنهایی》 ما هر دو در اينجا غريبيم و هر غريبى همدم غريب ديگر است؛ 《عین القضات》 @Scarecrow0022 آغوشی از گفتوگو
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
360
المشتركون
-1524 ساعات
+447 أيام
+4330 أيام
أرشيف المشاركات
360
ما انسانهایی بودیم که چمدان غرور و خودخواهی مشتی از خود راضی را به دوش کشیدیم؛ و آنها هم فکر کردند ما محکومان به عزلت ابدی، همانقدر که به نظر میرسد؛ پست و حقیریم.
چه حالها از کسانی پرسیدیم که اگر بگویند فلانی دارد جان میکند توقع دارند هنوز هم پیش قدم شویم جهت عرض ارادت و فدایت شوم خدمتشان.
آه ما چقدر با خودمان بد بودیم؛ چقدر آدمها با ما بدتر...
[قلبم را در طبق اخلاص میبخشم به کسانی که خاطرم نیست ولی روزگاری حالی ما از چشم افتادگان پرسیدند]
360
دوستان کسی هست کارشناسی تربیت بدنی یا رشتههای مرتبت داشته باشه بتونه تو امتحانا بهم کمک کنه؟
360
در دبیرستان سربازان خدا، قرار است مثل یک شوالیه در کلاس ۴۰ نفره، جولان بدهم...
[قصدم جنگیدن است؛ کوتاه نمیآیم]
360
گاهی اتفاقی همه چیز خوب پیش میرود و این یک انقلاب است چرا که اتفاق معمولا خانه خراب کن است.
چای درست میکنی؛ میهمان هم میرسد گل از گلتان میشکفد.
گرسنه باشی سبزیپلو به ذهن مامان رسیده باشد و به دستش آماده و...
بخواهی عجز و لابه کنی؛ زینو بیاید تا صبح بخندید.
[در ستایش اتفاق]
360
در قرن بیست و یک، عارفان و سالکان نیز به سماع نمیروند مگر یک سامسونت دلار در زاویه خانقاه جهت آرامش خاطر داشته باشند.
[گفتند اقساطتان را بدون جریمه بخاطر شرایط جنگی عقب میاندازیم؛ حالا تهدید شدیم به پرداخت جریمه]
360
دوستان صفحه انتشارات خوارزمی رو چک کنید؛ کلی کتاب کمیاب ایراد جزئی دار با تخفیف ۳۰ تا ۵۰ درصد میفروشن
فقط حضوری باید برید.
360
دیروز برای آخرین بار سری مدرسهای ترسناک زدم که همه را فراری میداد. برگهها را تصحیح، با همه به ویژه عمو حبیب خداحافظی کردم و پایان...
از تمام چیزهای ممکن تنها حسرت همان مدرسه ترسناک و عمو حبیب و آدمهایش را میخورم؛ عالمی داشت بس عجیب.
[گمان نکنم در منطقه جدید بگذارند سابقه دارها سرایدار شوند]
360
شوهر یک شاخ شمشاد، معصومیت طور که انگار در شش ماهگی مانده باشد؛ ریش و سبیلسش اصلا خشن و زمختش نکرده بود؛
خانومش که از قضا دبیر ادبیات هم بود زیبا، ساده و ظریف، گریه نوک دماغش را سرخ کرده بود؛ ماجرای انتقالیم را پرسید.
گفت میخواهد برو کرمانشاه و شوهرش گفته اگر نشود اصلا نمیخواهد برود سر کار.
خداحافظی کردند و رفتند و من در عذاب وجد اینکه داد بزنم بگویم: نگران نبااشیید درست میشه
[خداحافظ عمو حبیب]
360
بی ارتباط با نمایش احسانوام نبود (ألف لیلة و لیلة) خیلی تلاقی قشنگی داشت؛ چون دقیقا شخصیت یا قصهگوی ماجرای هزار و یک شب خانوم شهرزاد بوده.
360
گفتم شهرزاد؛
خانومه که اونجا رو ساخته واسه اهل هنر، اسمش شهرزاد.
اونایی که با شهرزاد ندار شدن هیچوقت نمیگن اومدیم پردیس تئاتر شهرزاد، میگن اومدیم شهرزاد؛ معمولا وقتی یکی بهشون زنگ میزنه اینو میگن.
ایهامه جالبی ساخته بینشون؛ چون شهرزاد هم یک خانومه و هم یک سالن.
[به امید نداری یک ایران با شهرزاد]
360
هنوز ۲۴ ساعت نگذشته، دیشب این موقع رو ابرا بودم؛ باموتور بینشون ویراژ میدادم و شعر میخوندم.
الان تو آغوش تاریکی پناه گرفتم؛
بگذارید از خانومنمکی بگم براتون؛ همین الن یکهو به ذهنم رسید اسمشو بذارم این؛
از اون خانوما بود که معشوقش براش میمیره همونا که قدم که میذارن تو خیابون همه براشون غش و ضعف میرن؛ اشتباه نکنید بلوند نبود؛ چشم رنگیم نه؛ خوش هیکلم نه؛ گوله نمک بود کاملا فرشته و پاک، آخ وقتی برای اولین بار رو سکوهای شهرزاد بهم لبخند زد قند تو دلم آب شد.
و رفت.
دو نفر باسینی اومدنو رفتن؛ سینیا پر میوه بود، یهو گفت انگار عروسیه و بهم خندیدیم؛ پرسیدم: شمام منتظرید برید تو سالن؟
گفت: اره. و خندید.
من زل نمیزنم و بهش زل زدم و سریع برگشتم. خیلی شیرین بود.
و رفت...
حس کردم عرضه ارتباط برقرار کردن با آدمارم ندارم و همونجا غصه شدم.
[شش_هفت ساعت، یک جهان خاطره]
