Désirée
الذهاب إلى القناة على Telegram
دزیره در فرانسه یعنی آرزو شده . آرزو دارم که به خورشید برسم ... نامه رسانِ دزیره : @Lejournaldusoleilbot
إظهار المزيدإيران118 288الفئة غير محددة
661
المشتركون
+1724 ساعات
+207 أيام
+32530 أيام
أرشيف المشاركات
665
Repost from مردِ تنها.
این آلبوم + این پیام رو فور کنید چنلتون عکسای موردعلاقمو ازتون فوروارد کنم*🍅
665
Repost from N/a
به نام خداوند رنگینکمان
ماریای عزیزتر از جانم،
امروز که برایت مینویسم، قلمم در قفس غم، پر و بال شکسته است و نایی برای به رقص درآمدن بر دلِ سفیدِ کاغذ ندارد؛
فقط میخواهم بدانی…
این روزها، آنگونه که میپنداشتیم، رنگارنگ نبودند. داستانهایی را که برایت میخواندم به خاطر داری..؟
از تمامِ قصه، تنها همان «یکی بود، یکی نبود»هایش نصیبمان شد.
نه چون روباه، به دنبال پنیر دیگری لب از لب گشودیم، و نه همچون گرگ، برای لذت شکم، گوسفندی دریدیم.
تنها، به مانند شیر پیری که یک عمر به عزت سر خم نکرد، زیستیم و از بختِ سیه، در ناتوانی، مضحکهٔ دستهای شغال شدیم.
قصه به سر نرسید؛ اما هرچه در این راه دویدیم، تاریکی خانهمان را عمیقتر بلعید.
بارانهای بسیاری سر گرفت، ولی هر قطرهاش اشک بود و اندوهی چکیده از دلهای خونین. قاصدکها یکبهیک پژمردند و آرزوهایمان را باد برد. دیگر ستارهای در آسمان ما پیدا نشد؛ گویی دستی خاکستری، همه را دانهبهدانه چید و به دوردستها فروخت.
از رنگینکمان، تنها رنگِ قرمزِ خونآلودش بهجا ماند، و آسمان از شرم، رختِ آبیاش را کند و در اندوه ما جامهٔ سیاه به تن کرد.
اما...
امروز، اگرچه به مانند تمام روزهای گذشته، دستهایمان خالیست، ولی دلگرمتر از همیشه، استوار و محکم در راستای شکستن این بند ننگبار از دستان بستهٔ تاریخ گام برمیداریم.
شاید آن روز من دیگر نباشم تا برایت از لمس آزادانهٔ شادی بنویسم؛
اما سوگند به غمِ قلبِ مادری پاکدل و جگرسوخته به نام ایران،
که اگر خاکستری در دست نسیم باشم، در طلوع آن صبح، ذرهذره آواز سر خواهم داد؛
باشد تا جهان، پس از این سکوتهای اجباری،
شنوای فریادی از جنس آزادی شود.🕊✨
