◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
الذهاب إلى القناة على Telegram
385
المشتركون
+324 ساعات
+57 أيام
+430 أيام
أرشيف المشاركات
همچنان ۲۹ فروردین ۱۴۰۵:
داشتم کمدم و مرتب میکردم و یهو یه کیفی پیدا کردم که تبلت دوران جاهلیتم توش بود. بعد اینکه به شونصد مدل شارژر زدمش و دیدم انقدر قدیمی شده که تایپ سی پذیراش نیست، به دنبال شارژر قدیمی کشوهای خونه رو زیر و رو کردم و... وقتی روشنش کردم اولین چیزی که باهاش مواجه شدم چی بود؟ خدای من... خدای من... تنها صحنهای که میاد توی ذهنم... تابستون ۱۴۰۱، درحالی که روی تخت توی اتاقم، مشهد، نشستم. به تازگی ولاگ یه دختر ایرانی که کنسرت بیتیاس رو توی عربستان شرکت کرده دیدم، کل امید و آرزوم قبولی توی کنکور و شرکت در آزمونای فرهنگیانه، فقط و فقط و فقط برای حقوقش که سیو کنم برم کنسرت بیتیاس. خدا رو شکر که سال ۱۴۰۲ سربازی رفتنشون شروع شد و این هوا و هوس چرتو پرت از ذهنم پرید. خدایا هنوز کلی ممنونهای خزعبل مونده که بهت نگفتم، همینطوری پذیرا باش.
تا دم در وسایلم را آورد، دقیقا تا دمِ دمِ در. موقع خداحافظی چشمم به موهای سفیدش خورد که کوتاه و مرتب بودند. چشمهای آبیاش که مهربان بودند و لبخند روی لبش و کمرش که به سمت من خم شد و خداحافظی کرد. تا اسنپ بگیرم و خروج بزنم، فقط لبخند بودم و شرم اینکه چرا اذیتش کردم برای آوردن وسایل. راننده اسنپی دوم هم مهربان بود، همین که موقع پیاده شدن تاکید کرد چمدان سنگین است و مثل احمقها با انداختن کوله بر پشتم و گرفتن پلاستیک در دستم و کیف بر شانهام، نمیتوانم برش دارم؛ حتی همان هلی که داد تا چمدان پایین بیاید... به هرحال مهربانی بود. امروز سراسر لبخند بودم. لبخندِ در ارتباط با آدمها ، عجب لبخندی است!
روز ۷۷۱۷ام زندگیم مصادف با ۲۶ فروردین ۱۴۰۵:
با اینکه به هماتاقیها و مامان و بابا با جزئیات کامل گفتم؛ اما باید بنویسم که آدمها لبخند برانگیزند. امروز باید میرفتم تا وسایلم را از خوابگاه جمع کنم. کسی نبود که ببردم، باید با یک چمدان و کوله خودم همت میکردم که بروم. اسنپ گرفتم و وقتی زنگ زدم تا بهش بگویم دم ایستگاه اتوبوس ایستادهام جواب داد: «جانم» از بچگی هروقت مامان را صدا میکردم و میگفت «بله» یعنی فاتحهام خوانده است، یعنی کار اشتباهی کردهام؛ اما وقتی در جوابم میگفت «جانم» همه چیز امن و امان بود. هنوز هم همین است. لبخند زدم، تا بهش گفتم دم ایستگاه اتوبوسم، چراغهای تندر نقرهای جلویم روشن و خاموش شد، گفت: دارم میبینمتون. لبخند زدم. موقع خداحافظی، وقتی خواستم چک کند که هزینه واریز شده یا نه، گفت: فدای سرت اگه نشد هم مهمون من. لبخند زدم، از ابتدای سوار شدنم به ماشین تا انتهایش که دم در دانشگاه پیادهام کرد و گفت: این یه ذره مسیر مهم نیست، هرجا راحت بودی بگو نگه دارم. لبخند داشتم، سراسر لبخند بودم، حس میکردم از قلب و چشم و لبهایم فقط لبخند بیرون میزند. آقای حراستی دانشگاه که کارتم را خواست چک کند از حجم لبخند روی لبم خندهاش گرفت. چقدر دلم برای همهشان تنگ شده بود با اینکه حتی اسمشان را هم نمیدانم. حتی خانمهای حراستی خوابگاه هم مهربان بودند، امروز همه مهربان بودند. جنگ چیز عجیبیست، مرگ عجیب است، دلتنگی برای آدمهایی که میشناسی و نمیشناسیشان عجیبتر! چمدان را چهار طبقه بالا کشیدم، با ذوق در اتاق را باز کردم. اتاق به معنی واقعی کلمه جنگ زده بود. اولین چیزی که نگاهم را روی خودش نگه داشت، کوه پوست تخمهای بود که مشخصاً از استرس خورده شده و همانجا روی میز رها شده بود. حجم پلاستیکهای ریخته شدهی کف اتاق، فرش را قایم کرده بود. پنج تا صندلی که دوتایشان را از اتاقهای دیگر دزدیده بودیم، هر کدام یک سمتی ولو بودند. در کمد هلیا طبق معمول چهارطاق باز بود. لباسهایش روی تخت پایین داخل پارچه بزرگی پیچیده و رها شده بود. هرجا را به دنبال کلید کمدم گشتم، هرچقدر بسمالله گفتم تا جن عجوزه دست از سر کلیدم بردارد، هرچقدر به روح پر فتوح شاهرخ (از این دوست شهیدیها) التماس کردم که به دادم برسد، کلید نبود که نبود (هنوز هم معلوم نیست کدام جهنم درهای گذاشتمش.) چهار طبقه را پایین رفتم. خانم ملکی را از توی آشپزخانه گیر آوردم و گفتم: کلیدم نیست. آمد، زنگ زد، قرار شد آقای نمیدانم چی چی بیاید در کمدم را باز کند. خانم ملکی میگفت دارد قابلمههای خشکشدهی یکی از بچهها را میشورد تا زودتر بتواند وسایلش را جمع کند. گفت میخواهد حداقل اینجا مادرانگی کند. دوباره لبخند زدم. نشست، گفت: از کجا میای؟ گفتم: مشهدیام. لبخندش گوش تا گوش کشیده شد. «مشهد؟ وای توروخدا به امام رضا بگو منو بطلبه، بگو لیلا خیلی دلش میخواد بیاد پیشت» گفت: پسرم داره عقد میکنه، البته غریبه نیستها، با بچهی خواهرم. هنوز اونقدر هم کسی نمیدونه. نه دختر خواهرم نه خود خواهرم هیچکدوم تاحالا حرم نرفتن. دیگه بهشون گفتم بریم حرم بچهها رو عقد کنیم، مهمون من.» لبخند زدم. آقای نمیدانم چیچی رسید. وقتی دیدمش دوباره خندیدم. همان آقای چشم آبی تاسیساتی ساختمان خودمان بود. با اینکه نمیشناختمش اما دیدنش باز هم خوشحالم کرد. نفسنفس میزد، تا طبقه چهارم که آمد، صدای نفسهایش بلندتر هم شد. در کمد را با پیچ گوشتی باز کرد و رفت. وسایل را که جمع کردم به هر زور و بدبختی بود، رفتم. پله به پله در حالی که چمدان را با چرخهاش به پایین میکشیدم و پله بعدی چرخ مرا به پایین میکشید، کولهی پشتم هم بیشتر هلم میداد. کیف دستیام از روی شانهام سر میخورد و دستهی پلاستیک توی دستم انگشت اشارهام را انگار پاره میکرد. پایین که رسیدم، آقای تاسیساتی گفت: چرخ آوردی وسایلت رو ببری؟ چمدان را رها کردم، کمرم را راست کردم و با نیش گشوده گفتم: مگه چرخ باید بیارم؟ گفت: نه، من برات میارم. تا بگویم نه و التماس کنم که اذیت میشود کوله و چمدان را گرفت و برد. سرسری از خانم ملکی خداحافظی کردم، تاکید کردم اسمش یادم میماند که پیش امام رضای بامزه دعایش کنم. هرچه به آقای تاسیساتی گفتم: حداقل کوله رو بدین من اذیت میشین، گوش نداد که نداد. هرچه گفتم: حداقل چرخ چمدون رو روی زمین بکشید، گوشش بدهکار نبود. چمدان را به زور از دستش گرفتم، دستهاش را بالا کشیدم تا راحت باشد. شش تا کتاب روانشناسی حداقل ۱۰۰۰ صفحهای با برگههای قدیمی سنگین، واقعا چمدان را نسبت به حجمش پر وزن میکرد.
۸ فروردین ۱۴۰۵:
امشب که وقتِ دوباره نوشتن در این دفتر است، من و متن صفحهی قبلی همزادیم. روی تخت توی حیاط نشستهام. برای رهایی از آزار و اذیتِ صداهای تخت پشت سرم،جیغها و خندههایشان، پسر بچهای که به خالهاش میگوید چرا کفشهای من و پوشیدی بده بهم کفشامو... ایرپادها را در گوشم فرو بردهام.بادِ سردی گونههایم را چنگ میزند. قرمز باید شده باشد. نوک بینیام را حس میکنم و نمیکنم. زق زق میکند یا گز گز. نوک انگشتان دستم یخ زده است و چشمهایم از سوزِ بیرحمِ باد میسوزند. من پیگیرانه و مصمم با پتوی مسافرتی نازک زردرنگم نشستهام و باز هم دیوان فاضل نظری و یوزپلنگانی که با من دویدهاند، میخوانم. سرما از پتو رد میشود و سرکی بین پاهایم میکشد. شاید هم از زیر تخت و چوبهای فاصلهدارش و فرش قرمز قصد دارد درونم را بکاود. سرد است. خانه خاله فاطمهایم. جنگ است. خانه بیقرار است. طوطی دلتنگ و ترسیده است. من دارم یخ میزنم. بابا احتمالا در اتاق خواب است. با چراغِ روشن ... مامان آمد. تا الان داشت در آشپزخانه با دختر و پسرهای خواهرش از این در و آن در میگفت. من یادم افتاد. یادِ آخرین شب، یادِ اولین سوزِ زمستان و اولین سوزی که او در جانم فرو برد. باز هم یاد او... باد پوستم را به باد کتک گرفته و من یادِ آغوش گرمی میافتم که آن شب مهمانِ تنم بود. یادِ کرسیای که مهمان پاهایم بود. برخلافِ پتوی زردرنگی که نمیتوانم گرمایش را مهمان کنم. سرد است. خانه دلتنگ است. دلتنگ خندههای خاله وقتی زنده بود. دلتنگ خجالت من وقتی ده ساله بودم. خانه و دیوارهایش متنفرند از تبدیل شدن به میراث فرهنگی و مکان باستانی. حوض نمیخواهد صدای غریبه را بر تخت کنارش بشنود. آشپزخانه میخواهد به دست خاله گرم شود. من دلم هوای جوشپرههای خاله را کرده که برایم میفرستاد خانهی بیبی. بوی گناباد میآید. بوی گوسفند و خاک آفتابخورده. راستی... کوچه باغِ بابابزرگ دلتنگم است. صبح سری بهش میزنم.
۲۵ فروردین ۱۴۰۵:
-روز ۴۸ام جنگ-
همهی چیزهایی که نوشته بودم را، فراموش کردم.
چون، دوباره عادت کردیم به عادی بودن. به ندیدن چیزهایی که سادهاند و روزی آرزو میشوند.
۲۴ فروردین ۱۴۰۵:
۱. هیچ وقت فکر نمیکردم شبی برسه که بابت بالشت نرم و تخت نرم و پتوی گرم و ست سبزشون از خدا تشکر کنم. زندگی چی هستی تو...
۲. داستان کوتاه جدیدم با لحجهی خاصیه و وقتی که روخونی میکنمش، زبان مادری و غیر مادری و همهچیم به هم میپیچه.
۲۳ فروردین ۱۴۰۵:
۱. نرگس بهم گفت هرکی توی ویدیو تولد بچگیش بوسش کرده، خوشبخت شده. امروز لپ چپم، لپ راستم و پیشونیمو بوس کرد... کم کم داشتم به ادامه ماجرا شک میکردم، خداروشکر که توی مکان عمومی بودیم (نرگس خطرناک میشود) نرگس عزیز برای ۴ تا بوسی که کردمت منتظر خوشبختی بزرگی هستم و اگرنه بلاکت میکنم🤣🩷
۲. چند ساعت بود، ولی به اندازهی سه تا قرار مختلف باهات تجربه کردم🫂🎀
۳. واقعا ناراحتم که نرگس با تمام ریزه میزه بودنش وقتی بغلم کرد بهم گفت چقدر کوچولویی تو😭
۲۲ فروردین ۱۴۰۵:
مامانمو زور کردم داستانمو بخونه و هر صفحه میگه خیلی مونده تموم شه؟
مادر من یکم اشتیاق نشون میدادی حداقل😭
۲۱ فروردین ۱۴۰۵:
واقعا چنل تلگراممو میخوام
سلنوفیل و نمیخوام دیگه.
اسم چنل تلگراممو یادم رفته حتی😭😭😭
۱. در حین نوشتن تفکرات رندوم، خونه از انفجار سه موشک بندری رفت. و من هنوز دارم تکون میخورم، یا سرم تکون میخوره؟
۲. تهران اینطوری شده که دیگه صدای جنگنده نمیاد بعد منتظر شنیدن صدای انفجار باشی، یهو موشک میخوره پس کلهت🎀
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد!
به کوه خواهد زد!
به غار خواهد رفت!
-
تو کودکانت را، بر سینه میفشاری گرم
و همسرت را، چون کولیان خانه به دوش
میان آتش و خون میکشانی از دنبال
و پیش پای تو از انفجارهای مهیب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهرها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشیانها بر روی خاک خواهد ریخت
و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد!
-
خیالی نیست عزیزم!
صدای تیر بلند است و نالهها پیگیر
و برق اسلحه خورشید را خجل کردهاست!
چگونه این همه بیداد را نمیبینی؟
چگونه این همه فریاد را نمیشنوی؟
صدای ضجه خونین کودکان عدنیست،
و بانگ مرتعش مادر ویتنامی،
که در عزای عزیزان خویش میگریند،
و چند روز دیگر نیز نوبت من و توست،
که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم!
و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم!
و یا به کوه،
به جنگل،
به غار،
بگریزیم!
ـ فریدون مشیری
وسط اینا بگم؛ خوندن گذشته خیلی جالبه.
واقعاً برای بار چندم هم از داشتن دیلی خوشحالم هم ناراحت.
