◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
الذهاب إلى القناة على Telegram
382
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+27 أيام
+130 أيام
أرشيف المشاركات
+1
روز ۷۶۹۶ - ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
نحس بودن مرداد رهام نمیکنه، انقدر ادامه پیدا کرد که رسید به موهام. توی هر برهه از زندگیم که خواستم خودم رو از بخشی از خودم جدا کنم، رفتم آرایشگاه و موهام رو کوتاه کردم.
اما امروز طی تصمیم آنی وقتی دیدم نمیتونم خودم رو از خودم برای همیشه رها کنم، رفتم توی آشپزخونه. کشو رو باز کردم و قیچی نونبری رو برداشتم و همونجا موهام رو کوتاه کردم. فقط چون وقتی روی تخت پتو رو بغل میکردم که ناراحت باشم و گریه کنم، دور گردنم عرق میکرد و اعصابم رو بیشتر به هم میریخت. و تنها حرفی که مامان زد این بود که «چرا قیچی نونبری رو خراب میکنی!»
میدونستین با قرص مسهل میشه خودکشی کرد؟
فقط خوردن مرگ موش احتمالا درد کمتری داره😂💔
ولی جدی اگه خودمونو بکشیم چی؟
نهایت یکی دو نفر، نهاااااایت، یک سال خیلی ناراحتن از نبودمون و بعد هیچی.
زندگی بعد از مرگ ما، سرجاشه...
بچهها چنل دوست نازنازیمه. میتونین برای روانشناسی یا مشکلاتتون باهاش صحبت کنین🩷
حالا رزومهش رو نذاشته ولی کلی مدرک داره😭
واقعا دوستای توی کانسپت خودتون واقعا جالبن.
مثلا هستی تنها کسیه که میتونم باهاش دیت کتابی برم و از اون طرف باهم قرار بذاریم بریم کتابفروشی؛ فقط برای عکاسی پروفایل پیج مرتبط به کتابمون✅
روز ۷۶۹۳ - ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
این مردادِ خیر ندیدهی آلوده به نفرینِ خوشحالی من، کی قراره تموم شه؟ دیروز اشتباهی فکر کردم ۲۸ امه و خوشحال شدم که دارم زودتر از شرش خلاص میشم. وقتی تاریخ رو فهمیدم برای ۲۴ ساعت زندگیِ بیشتر در مرداد، ۲۴۰ برابر افسرده شدم. حالا انگار اگه مرداد تموم شه زندگیم به قبلش برمیگرده! جداً کی قدرتش رو داشت که اینطوری من رو از مرداد و تولد نازنینم فراری بده به جز عشق؟ احتمالاً اگه مرضیهی ۱ تا ۶ و حتی ۸ مرداد این روزنوشت رو که فقط ۲۰ روز باهاش فاصله داره میخوند، باور نمیکرد. یا تمام تلاشش رو میکرد که به امروز دچار نشه. یا حداقل از هر ثانیهش بیشتر استفاده میکرد. تمام اون یه ساعت که نگاهش رو دزدید، جوری نگاهش میکرد که هیچ جزئیاتی از ذهنش بیرون نره. قبل از خداحافظی هم میدونستم که برای این نگاه نکردنهام پشیمون میشم. جداً مرضیه تلاش نکرد؟ نمیدونم. شایدم کرد و من دارم نادیدهش میگیرم. یه نفر توی رباتم نوشت لطفاً نوشتههات رو برامون بذار، قلمت رو دوست دارم. عزیز! کاش من هم دوستشون داشتم. نهایتاً بتونم همین نوشتههای بیدروپیکر رو اینجا بذارم و چشمهاتون رو تلفشون کنم. آخه از این متن چی به دست میارن آدمها که دارم مینویسمش؟ توی محفل روایت فهمیدم باید روایتهام مضمون داشته باشن. من چه مضمونی بگنجونم توی روزهام به جز دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی و چیزی لابهلای کلمات منصور در کتاب «بلاتکلیف». البته نه اینکه بلاتکلیف باشم، زیادی تکلیفم روشنه. فقط در اثر مراحل ابتدایی سوگ باورش نکردم و ترجیح میدم باز هم باور نکنم. همیشه میگفت اگه امید به درست شدن همهچیز داشتی وقتی منصور رو دیدی ازش امضا میگرفتی برام. دیگه امید ندارم ولی اگه ببینمش قطعاً یه امضا میگیرم و این بار من مجبورش میکنم بنویسه «تقدیم به ... گولوگولو.» اما امضایی که من میگیرم قرار نیست به دست صاحبش برسه. فقط کنار اون یکی امضای متعلق به خودم میشینه و همهی کتابای کتابخونه رو وادار میکنه باهم گریه کنن. امروز داشتم به هزارتا چیز فکر میکردم، امروز که نه، از ۱۹ مرداد دارم به هزارتا چیز فکر میکنم. انقدر آشفته هستن که اگه برای یه نفر بگم یا نوشتههام رو بخونه قطعاً یه مریض مودی شناساییم میکنه. راستی من هنوز درسنامه افسردگی روانشناسی مرضی رو نتونستم تموم کنم. این درسنامهی نفرین شده تا ابد من رو توی خودش غرق میکنه و پایین میکشه. این روزها از نرگس بیشتر منتظرم که کنکورش رو تموم کنه. از همون حسها که امتحانا تموم شه تابستون رو میترکونم. کلی قول بهش دادم. از هویج پلو گرفته تا محفل که قول دادم ببرمش. از هزارتا جایی که لیست کردیم تا تهرانو قدم به قدم بگردیم. ولی من که قدم به قدمِ تهران خاطرات غمگینترم میکنه چیکار کنم. جداً فکرش رو نمیکردم کسی بتونه از تهرانی که عاشقش بودم اینطور فراریم بده.
ولی من دستم یه وقتایی یادش میره که نباید برات پست بفرسته، و لعنت به چشمی که یهو گرد میشه و یادش میفته که نباید.
+1
خیلی هول هولکی میشه هرکسی این پیامو دید این دو صفحه رو مقایسه کنه و فقط بگه با کدوم زبان بیشتر ارتباط میگیره؟
