Panda world 🐼
الذهاب إلى القناة على Telegram
به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
242
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+137 أيام
+2530 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from `•°Melikart°•'
چالش! `~•°☆
این پیام رو فور کنید و اوسی/پرسونا/کاراکتر مورد علاقهتون رو مشخص کنید تا ازش یه نقاشی بالاتنه مثل تصویر بالا بکشم و ببینیم اگه توی دنیای Witch hat atelier بود، چه استایلی داشت!
Limit:احتمالا ۱۰ نفر
در پایان شوکه کننده است. یکم. اما خب کاملا بر گرفته از همون شعره. به من چه دیگه رفرنسم اینطوری بود.
هموفوب هستی نخون متن-
الهام گرفته از داستان گرمابه، شعری از الهی نامه عطار :
هر ورق به زیر دستش را به جای پدر و با نگین پدرش به جوری سرخ امضا میزد و چنان ارامشی بر او حاکم بود که پیدا بود خطیر ترین کار مملکت زیر دستش است. هر ورق جدید را که بر میداشت، محتشم آن قبلی ها را جمع کرده مرتب در دست نگاه میداشت تا برای مهر کردن ببرد و ناگهان، در کوبیده شد. " کیستی چنین وقت مزاحمت ولی عهد را بر چرت ظهرگاهی ترجیح داری؟ خبرت نه مهم باشد تنبیهی سخت از آن توست." نه آنکه به این حد بی رحم و سیه رنگ باشد، تمرین روزی بود که شاهی مقتدر و باکفایت شود و زیردستانش از او بسی حساب برند. مرد رو به رو، سری تکان داد و به گوش محتشم خبرش را خواند و محتشم با لبخندی که کنجکاوی شهزاده را میخراشید، به گوش او خم شد و خواند:" برای اعلیحضرت بهتر است که اکنون و در اسرع وقت سری به حمام کاخ و سرای بزند. تعجیل واجب است." با خود گفت:" نکند پدر مرا خوانده؟ یا آنکه توطئهای باشد و بدان پا داده؟ خب هرچه بود نباید بیخود میبود درست؟" از پیشنهاد محتشم تعجیل کرد و قدم به دالان گذاشت و از رهروی گچ کاری شده گذشت و از پله ها پایین رفت. از میان درختان شد و به ساختمان حمام رفت، دلاکان بر سر راه سر تعظیم فرود آوردند و شاه را شاهزاده جوان، بر در حمام دید. " درود پسر بر نور عالم، شما مرا به اینجا خواندی؟" باری برای هم صحبتی با پدر به حمام خوانده شده بود، خصوصی ترین مکان خلوتشان بود. ( میخوام بگم نرید امیرکبیر را به یاد بیاورید یادم افتید قبل اونن🙂↕️) پدر همان طور که درب را باز میکرد و خدمتگزاران را از ورود منع میکرد، او را می گفت:" نه که نخواندم، من تو را به حمام نخواندم چرا که مشغول توقیع نامه ها بودی و جای تو برادرت را خواندم که وليعهد دیگرم باشد" نگاه ها چرخید و آن تن زلال و سرخ و سفید به سوی پدر و پسر چرخید، سری فرود آورد و مژگان سفید و موی زالش تکانی خوردند و هر نفس برای شاهزاده تنگ تر شد:" درودا پدر، و برادر عزیزم." ندانست سهرو به دورش چرخید، دنیا به دورش چرخید یا خودش میچرخد؟ بی آنکه در فکرش چیزی بیاید افتاد و با کمر بر زمین سرد و سخت خورد:" شاهزاده!" شاه از این سو و سهرو، شاهزاده دیگر از آن سو دست و پیشانی او را گرفتند:" برادر تو را چه شد به یک باره به تب افتادی؟" شاه با عذاب وجدانی سخت دست پسرش را گرفته بود و میگفت:" از من است، از بی رحمی من است که سالها به او سخت گرفتم تا شاهی لایق شود و اکنون به بیماری افتاده!" سهرو بر سرش میگفت:" پدر، شاید از گرمِ گرمابه و حمام نفسش گرفته؟"
وقتی خودم زیبایی در کارم نمیبینم چه انتظاری از بقیه دارم ولي جدی ممنونم ازتون جای من دوسشون دارید😭 هم کلی بدبختشون کردم هم ازشون بدم میاد
سلام ببم جان
به کارت ادامه بده که عاشق کاراتم
به هیت های ملت گوش نده اونا زیبایی کارت رو نمیبینن💔
در ادامه: یه جلاد استثنایی داریم که... نمیتونه، راحت بخوابه شبا. بعد از هر اعدام، تب میکنه. حالش بد میشه و تا مدت طولانی وسط تابستون داغ، از سرما میلرزه.
اون همچین جلادیه.
_اگر دنیا رو داشته باشیم، نصفش مال منه
+نه! نصفش مال منه
_خب ببین نصفش مال من نصفش مال تو
+ مگه میشه نصفش هم مال من باشه هم مال تو؟ نصفش مال منه!
_...
این اتهام توسط امیرحاکم، قبول شد و... مجازات صادر شد: به جلاد خانه برود و نمیرد، بلکه بکشد و جان بگیرد. چشمان سرخ این کودک قاتل، گواه این جرم است.
مردم دنبال این بودن که راهزنان به سزای اعمالشون برسن اما سرباز ها نتونستن راهزنان رو بگیرن و بی کفایت بودن، اما هنوز یه بچه بازمانده از کاروان زنده بود... بین اون همه جنازه، یه بچه تنها بازمانده بود. خلید کوچک، به جرم راهزنی، متهم شد.
خلید
به اشتباه جلاد شد
اون پدر و مادرش رو توی یه حادثه از دست داد، راهزنان تمام خانوادش رو کشتن
