ar
Feedback
گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

الذهاب إلى القناة على Telegram

نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
239
المشتركون
+124 ساعات
+17 أيام
+130 أيام
أرشيف المشاركات
به بودن برت می‌گرداند رنگ ندا احمدی :): @yaddashtneda

دمیدن در بادکنکی سوراخ گاهی بعضی کارها مثل بادکردن بادکنک سوراخ می‌ماند. کلی از تو انرژی می‌گیرد اما هیچ حاصلی ندارد. حس می‌کنم همه کارهایی که تا به الان کرده‌ام همین بوده، بادکردن بادکنک سولاخ. هر کاری می‌کنم بی‌فایده‌اس مثل دمیدن در بادکنی سوراخ. می‌دمم، فوت فوت، نفس کم می‌آورم. فایده ندارد. این بادکنک سولاخ است. دارم در بادکنی سوراخ می‌دمم. می‌فوتم. دارم تلاش می‌کنم تا بادکنی سولاخ را باد کنم. بادکنک سولاخ. نوشتن نوشتن نوشتن نوشتن. نوشتن هم می‌شود دمیدن در بادکنی سوراخ باشد؟ ناچ ناچ ناچ قطعن ناچ. نوشتن نه، اینجوری نیست. نوشتن نمی‌تواند اینطوری باشد. نوشتن دمیدن در بادکنی سولاخ نیست. نوشتن دمیدن در بادکنی بزرگ است. خیلی خیلی بزرگ. شاید دمیدن‌هایت بی‌حاصل به نظر برسد. شاید حس کنی در بادکنی سولاخ می‌دمی. اما نه نوشتن دمیدن در بادکنکی آنقدر بزرگ است که نمی‌توانی باد شدنش را ببینی. اما خاهی دید. فقط باید ادامه بدهی و فوت کنی و بدمی و فوت کنی و بدمی و... ندا احمدی :): @yaddashtneda

#روزگفتار

دیوارها را چه کسی شنیده؟ راز دیوارها را چه کسی می‌داند؟ چه کسی می‌داند این دیوارها چه چیزها که ندیده‌اند و چه چیزها که نشنیده‌اند و نکشیده‌اند؟ خنده‌ها. دیوانه‌بازی‌ها. بوسه‌ها. عشق‌بازی‌ها. بغض‌ها. گریه‌ها. دعواها. همه روی تن و حافظه‌ی این دیوار‌ها حک شده. چه‌ها کشیده‌اند این دیوارها وقتی که خون کسی رویشان ثبت شده؟ چه‌ها کشیده‌اند وقتی جلوی چشمانشان کسی جانش گرفته شده؟ چه کسی می‌داند دیوارها حافظه دارند یا نه؟ اگر داشتند چه چیزها که ثبت نکرده‌اند. دیوارها را چه کسی شنیده؟ اگر زبان داشتند چقدر حرف داشتند، داستان داشتند، ماجرا داشتند برای تعریف. چه خنده‌هایی را می‌گفتند. چه تنهایی‌هایی را. چه گریه‌هایی را. چه بوسه‌ها و آغوش‌هایی را. چه کتک‌هایی را. چه خیانت‌هایی را. چه قتل‌هایی را. چقدر حرف داشتند برای گفتن. دیوارها را چه کسی شنیده؟ چه کسی می‌شوند؟ آیا کسی شنیده؟ می‌خاهد بشنود؟ اگر دیوارها گوشی داشتند که آنها را بشنود آیا پرده از رازهایشان برمی‌داشتند؟ ندا احمدی :): @yaddashtneda

#روزگفتار

چرخ چرخ شهربازی سلام شهاب‌سنگ دیشب بعد از چندسال رفتم شهربازی. واااه. خیلی وقت بود نرفته بودم. رفته بودم ها اما سوار چیزی نشدم. آخرین‌بار دوسال پیش بود شاید، که آن‌هم فقط سوار چرخ‌و فلک شدم. دفعه‌ی قبلی‌اش دقیقن شبی بود که مون‌بین فوت کرده بود. من با چشمای بادکرده و سری که داشت می‌ترکید شبیه مرده‌ی متحرک دنبال بقیه می‌رفتم و دلم حتا بودن در شهربازی را هم نمی‌خاست. چرا رفتم؟ یادم نمی‌آید. آزار داشتم؟ شاید. واقعن چرا رفتم؟ اما دیشب رفتم. به دوست‌هایم گفته بودم نیامدند. هیچ‌وقت. و دیشب بعد از دو سه سال قسمت شد با نازلی بروم شهربازی. دو نفری. کلی حرف زدم. از همه‌چی گفتم. از سرکار. از سرپرست‌ها. از اینترنت. از پنج ساعت زمانی که دانلود یک موزیک ویدیو می‌برد. ترن سوار شدیم و یو. تا توانستم جیغ زدم. توی ترن همه‌ی نگرانی‌ام عینکم بود. یکبار هم که نزدیک بود بیافتد. بی‌ترادب. بعدش رفتیم سراغ چرخ‌وفلک و طبق معمول باز شروع کردم به لرزیدن‌. این ترس از چرخ‌وفلک من کی تمام می‌شود خدا می‌داند و خودش. البته چرخ‌وفلکش زیادی کوچک بود. حس می‌کنم تا حالا سوارش نشده بودم. آره یادم نمی‌آید. نازلی دلش تاب می‌خاست اما من نمی‌توانستم سوارش شوم‌. با هر چیز چرخشی‌ای گیج می‌شوم و بعدش بعله بالا می‌آورم. اینم وضع مایه. امشب هم با نازلی و رضا قرار شهرکتاب داشتیم. ولی تعدادمان زیاد شد. ریحانه و مهلا هم آمدند و کلی خوش گذشت. کلی خندیدیم. کلی حرف زدیم. از نوشتن. از کتاب. از مدرسه‌ی نویسندگی و استاد و همه چیز. وقتی با جوان‌ها هستم دیگر حس پیری ندارم. من و ریحانه قرار بود زودتر بیاییم اما اینقدر خوب بود که دلمان نمی‌آمد جمع را ترک کنیم. پس تا تهش ماندیم. امشب و دیشبم با بچه‌ها کلی قشنگ بود. کلی خوب بود. کلی ناز بود. امشب و دیشب تو هم قشنگ بود؟ جمعی داری که دلت نخاهد از آن‌ها جدا شوی و دلت بخاهد تا آخرین لحظه آنجا باشی؟ ندا احمدی :): #نامه‌های‌شهاب‌سنگ #نامه @yaddashtneda

کلماتت را که می‌خانم نور در رگ‌هایم جاری می‌شود. جمله اصلی این بود. اومدم شاعرانگی خرج کنم اونو نوشتم. ولی انگار خیلی نامفهوم بود. منظورم این بود که کلماتت را که می‌خانم نور در رگ‌هایم شروع به تپیدن می‌کند. آخه تپیدن به نور می‌آمد. نور می‌تواند بتپد. خون نمی‌تپد. قلب میتپد. اما قلب که همیشه می‌تپد. اما تپیدن نور متفاوت است. و نور می‌تواند بتپد حتا در رگ. به نظر من. و خلاصه که آره. آمدم شاعرانگی در کنم مثلن نشد که. ایح ایح ایح. 😂

#روزگفتار

واژه‌هایت نور جای خون در رگ‌هایم می‌تَپاند* ندا احمدی :): *از تَپیدن و تَپش می‌آید. @yaddashtneda

#روزگفتار

سولاخ سولاخ سوخال سوخال من که دل‌تنگ می‌شوم سولاخ می‌شوم. سوراخ نه‌ ها سولاخ. دقیقن همین که می‌گویم سولاخِ سولاخ. همیشه از دل‌تنگی فرار می‌کنم. یعنی از اینکه بگویم «دلم برایت تنگ می‌شود» و «دلم برایت تنگ شده» فرار می‌کنم. می‌کنم؟ چند وقتی می‌شود که دیگر فرار نمی‌کنم. قبلن‌ها چرا فرار می‌کردم از گفتنش. دل‌تنگی سولاخم می‌کرد، پس همیشه می‌گفتم دل‌تنگ نمی‌شوم تا باورم بشود که دل‌تنگی سولاخم نمی‌کند. همه فکر می‌کردند من همینم. همین‌قدر سنگ‌دل. همین‌قدر دل‌تنگ‌نشو. همیشه می‌گفتم: «جز پسرام دلم برای هیشکی تنگ نمی‌شه.» حس می‌کردم نمی‌شود. شاید هم نمی‌شد. شاید هم آنقدر مهم نبودند یا دوستشان نداشتم که دل‌تنگ بشوم. شاید هم داشتم مقابله می‌کردم با آن حس سولاخ شدن. می‌گفت: «اگه برم دل‌تنگم نمی‌شی؟» می‌گفتم: «ناچ من فقط دلم برای پسرام تنگ می‌شه.» وقتی می‌خاست برود فقط من گریه کردم و به گریه انداختمش و بقیه را هم. دلتنگی سولاخم می‌کند برای همین فرار می‌کنم از آن. از گفتنش، از بیانش، فرار می‌کردم. حالا نه. حالا می‌گویم. «دلم تنگ شده» «دلم تنگ می‌شه» «دلوم تنگ رفته» قبلن کم‌تر دلتنگ می‌شدم. شاید چون قبلن کسی را نداشتم که دلتنگش بشوم. مهم نبودند یا هیچ نبودند. اما الان همه‌اش دلم تنگ می‌شود. همه‌اش سولاخ می‌شوم. یکی یکی که فکر می‌کنم، یک سولاخ در قلبم ایجاد می‌شود. سولاخم برای دیدن دوست‌داشتنی‌هایم. سولاخم برای فرشته. سولاخم برای الهه. سولاخم برای پگاه. سولاخم برای تو. سولاخم برای... برای... برای... سولاخ سولاخ نه نه سوخال سوخال شدم از بس دلتنگی چسبیده به من. من با دلتنگی سوخال سولاخ می‌شوم. ندا احمدی :): #من‌به‌علاوه‌بازی @yaddashtneda

#روزگفتار

رقص در دار میان فاش شدن گل‌ها و اقرار قاصدک‌ها به رقص آمد به قاصدک‌ها چنگ زد و گل‌ها را پرپر کرد و خون می‌ریخت روی سبزه‌ها و چنگ می‌نواخت گریه می‌کردند دل‌های پرپر ساقه‌های خاردارشان در پی سر می‌گشتند و نامفهوم‌ دست می‌انداختند و رقص‌وار به دار آویخته می‌شدند ندا احمدی :): @yaddashtneda

مسخره‌ترین نامه‌ی جهان دوستت دارم. می‌دونم خیلی یهویی بود و باید مقدمه می‌چیدم برای گفتنش، اما خب گفتم همون اول بگم و تمومش کنم. شوکه شدی؟ ذوق کردی؟ خوشحال شدی؟ ناراحت شدی؟ عصبانی شدی؟ یک لحظه صبر کن. هیچ عکس‌العملی نشون نده. نه خوشحال شو نه شوکه، نه ناراحت نه عصبانی. یک نفس عمیق بکش. بذار برات توضیح بدم. دوستت دارم، آره اما مسخره‌ات کردم که دوستت دارم. یعنی اینکه «دوستت دارم» مسخره‌بازی بود. یعنی دوستت ندارم. یعنی دوست دارم که مسخره‌ات کنم که بگم دوستت دارم. یا مسخره‌ات کنم که دوستت ندارم. تو هم نمی‌تونی بفهمی که دوستت دارم یا دارم مسخره‌ات می‌کنم که دوستت دارم. یا دارم مسخره‌ات می‌کنم که تو فکر کنی دوستت ندارم. یا شاید هم دارم مسخره‌ات می‌کنم تا فکر کنی دوستت دارم. یا دارم مسخره‌ات می‌کنم که نفهمی که دارم مسخره‌ات می‌کنم که دوستت دارم، که تو نفهمی که من دارم مسخره‌ات می‌کنم که دوستت ندارم. خلاصه که آره. دوستت دارم. می‌تونی جوابمو بدی. به نظرت من دوستت دارم؟ یا دوستت ندارم؟ یا دارم مسخره‌ات می‌کنم تا نفهمی دوستت دارم؟ یا دارم مسخره‌ات می‌کنم که با مسخره‌بازی دوست داشتنم رو پنهان کنم؟ یا دارم برای مسخره‌بازی می‌گم دوستت دارم تا تو فکر کنی که دوستت دارم و بعدش که این فکر رو کردی، مسخره‌ات کنم که فکر کردی دوستت دارم؟ هان. حالا تو بگو، به نظرت دوستت دارم یا مسخره‌ات می‌کنم که دوستت دارم؟ از طرف یه مسخره، که مسخره‌ات کرده که نفهمی مسخرت کرده یا نکرده که دوستت داره یا دوستت نداره. ندا احمدی :): #نامه @yaddashtneda

#روزگفتار

گوشِ جر خورده‌یِ گنجشک می‌خاهی از چه بنویسی؟ از گنجشک‌هایی که گوشواره‌ی بزرگشان گوششان را جر داده و تا چانه پایین آورده. درد می‌کشند اما گوشواره را در نمی‌آورند. چرا؟ چرا که به حکم زیبا شدن جان می‌دهند. گوش‌های جر خورده‌شان. خون‌هایی که می‌چکد و پرهای قهوه‌ای را قرمز کرده. خطی قرمز از کنار گوششان تا پایین پاها ادامه دارد. پرهای رنگ گرفته‌ی همه‌ی گنجشک‌ها همین شکلی‌اند و کسی شک نمی‌کند که این رنگ به خاطر گوشواره‌های سنگین است که به گوش کرده‌اند. هر چه گوشواره بزرگ‌تر، خط قرمز بزرگ‌تر و بزرگ‌تر. و هر چه خون بیش‌تر مغرور‌تر و مغرورتر. ندا احمدی :): #خزعبیون @yaddashtneda

#روزگفتار

دلستر انگور که باشد زندگی همچنان جاریست خانه غرق در تاریکی. سکوت. برق رفته. بقیه‌ هم رفته‌اند. بیرون. نرفتم. حوصله نداشتم. نه حوصله‌ی ماندن را. نه حوصله‌ی رفتن را. ماندم. نشستم پای لپ‌تاپ. فلش گوشی روشن. آن بالا. تایپ می‌کنم. کلمات را ردیف می‌کنم. نزدیک پریودم است و باز میل به زندگی کم. نشسته بودم. قبلش. فکر می‌کردم. به زندگی. به مرگ. به خودکشی. فکر نکرده بودم. امروز کردم. نه به خودکشی. به اینکه آیا امکانش هست در آینده خودکشی کنم؟ در کمال تعجب جوابم آری بود. هیچ‌وقت نبود. هیچ‌وقت. امروز اما این جواب را داد. ترسیدم. آره ترسیدم‌. از جوابی که گرفتم. تا الان جوابش «هرگز» بود. اما جوابش برای آینده «امکان دارد» بود. تایپ می‌کردم. تند تند. کاش می‌شد قطع کرد. بعضی‌ها را. از وصل بودن به خودت. کاش می‌شد خودت را قطع می‌کردی. از وصل بودن به بقیه. یک قیچی و قیچ. تامام. و نبود و دیگر هیچ نبود. هیچ نبودی. تنها. سکوت. سیاه. هیچِ هیچ. نشسته بودم در تاریکی. می‌نوشتم. کاش می‌رفتم و کاری می‌کردم و تا آخر عمرم در آن می‌پوسیدم. بدون داشتن رویا. بدون داشتن دوست‌داشتن. بدون داشتن هدف. بدون هیچ. بدون علاقه. می‌رفتم و در هیچ می‌پوسیدم. هیچ می‌شدم. هیچِ هیچ. تا آخر عمرم. عمری که کاش زیادی کوتاه باشد. فرو رفته بودم در فاز غم. بعد یادم افتاد دلستر انگور داریم. سمت یخچال شیرجه زدم. الان هم نشسته‌ام تایپ می‌کنم در گوشی. دلسترم را می‌خورم. تا وقتی زندگی دلستر انگور دارد. پس زندگی ارزش زیستن دارد. و همه‌جا قشنگ است. دلستر باشد. انگور باشد. عالیس باشد. باید بگویم عالیس بودنش خیلی مهم است. خلاصه که دلستر انگور عالیس بخورید و عشق بکنید. بی‌خیال مرگ و پوسیدن و خودکشی و نمی‌دانم همین چرت و پرت‌ها دیگر. دلستر انگور که باشد زندگی همچنان جاریست.  به‌به خیلی هم خوشمزه‌اس. آره. خیلی. ایح ایح ایح. ندا احمدی :): پ.ن: بعد بگین خردادی‌ها مودی‌ان. ببین مگه بده. نه بخدا. بوخودا که خوبه. (نمی‌دانم چه ربطی داشت. دلم خاست بنویسمش) یک خردادی زخم‌خورده از شنیدن مودی‌مودی بودن و البته با افتخار تایید کردنش. 😁 @yaddashtneda

#روزگفتار

فکر شسته آیا فکر می‌کنید که در نوشته‌هایتان فکر هست؟ باید بگویم که هیچ فکری نمی‌کنم. فکر نمی‌کنم که فکری در نوشته‌هایم هست. نمی‌دانم. شاید من تصورم از فکر چیز دیگری است. اصن فکر داشتن یعنی چه؟ هر کسی تعریف متفاوتی از فکر دارد؟  اصن فکر چی‌چی‌هه؟ فکر؟ چه فکری؟ همم؟ فکر. فکر. به فکر می‌اندیشم. یا شاید هم باید بگویم به فکر می‌فکرم. فکر فکر فکر. فکر از همه رنگ. فکرات رو با چی می‌شوری؟ با شامپو فکر رنگ. فکرهایت را با چی می‌شوری؟ فکرها مگر شسته می‌شوند؟ هان؟ فکر ها مگر قابل شستشواند که شسته شوند؟ فکر شسته شده چه فکری است؟ فکر شسته شده. هم چه نوع فکری می‌شود؟ یعنی با شامپو افتادیم به جانش و شستیمش. فکر شسته شده. شسته شده. شسته شده. اصن فکر شسته شده می‌شود همان فکر؟ نه دیگر فکری که بشوری‌اش که دیگر فکر نیست. فکر باید همان‌طور کثیف و ژولیده و درهم برهم باشد. تا بشود فکرِ فکر. امم نه دیگه. به هرحال هر فکری که بیاید اولش کثیف مثیف است و بعد باید بگیری آرایش مارایشش کنی تا درست بشود. اصلن لازم دارد؟ آرایش؟ فکر وحشی خوب است یا اهلی؟ هن؟ چه ربطی داشت؟ نمی‌دانم. من از کجا بدانم؟ می‌نویسم از فکر. می‌فکرم به فکر. به فکر داشتن. به نوشته‌ای که فکر داشته باشد. به نوشته‌ای که فکر ندارد. می‌فکرم و نمی‌فکردم. فکر فکر فکر. نوشتنه‌ای که فکر دارد چطوری است؟ نوشته‌ای که فکر ندارد چطور؟ چه کسی تعیین می‌کند نوشته‌ای فکر دارد یا نه؟ چه معیاری دارد؟اصلن باید داشته باشد؟ نباید داشته باشد؟ نداشته باشد مشکل دارد؟ اصلن بیا فکر کنیم که فکر چی‌چی‌هه اصلن؟ ندا احمدی :): @yaddashtneda