گریزگاه من | ندا احمدی :):
الذهاب إلى القناة على Telegram
نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
238
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
دارند چه میخاهند بگویند؟
«من هنوز جوان ماندهام میدانم
من میتوانم دوباره آغاز کنم میتوانم
دوباره ببینم دوباره بشنوم دوباره بشناسم
من هنوز جوان ماندهام میدانم»*
به نظر شما اهداف جملات بالا چیست؟ خبری؟ امری؟ پرسشی؟ نهی؟ ندایی؟ اطناب در سخن؟
از هر طرف که نگاه کنی یکی از این اهداف را میبینی.
خبری است. راوی دارد میگوید. من جوانم. میتوانم. من آغاز میکنم. من میبینم. من میشنوم. من میشناسم. و باز هم خبر میدهد که جوان است. درون جملاتش اندوه و تشویق و هشدار را میبینیم.
پرسشی است. راوی در نهایت ناامیدی و آرزو و اندوه از خودش میپرسد. من هنوز جوان ماندهام؟ میتوانم دوباره آغاز کنم؟ میتوانم؟ دوباره ببینم؟ دوباره بشنوم؟ دوباره بشناسم؟ آیا این توانایی را دارم؟ که دوباره این کارها کنم؟ راوی هی تکرار میکند این پرسشها را. آیا میتوانم؟ میدانم که میتوانم؟
جملات امری هم هستند. دارد به خودش میگوید. تو میتوانی. تو هنوز جوانی. تو میتوانی آغاز کنی. دوباره بشنوی. دوباره ببینی. دوباره بشناسی. تو جوانی میفهمی. خودت هم میدانی که جوانی. انگار دارد درخاست میکند از خودش که بفهم همهی اینها را. درک کن. دعا میکند که بفهمد. آرزو میکند که بفهمد.
اطناب در سخن هم در جملات هست. تکرار دارد برای تاکید. تکرار میکند. میتوانم. میتوانم. میدانم. میدانم.
ولی واقعنها چطور میتواند با چند جمله این همه هدف را در آن بگنجاند؟ ولی هدف خود نویسنده از این جملات چه بوده است؟ هدف راوی چی؟
شما هم آیا همهی این اهداف را در جملات بالا میبینید؟
ندا احمدی :):
*شبهول هرمز شهدادی
@yaddashtneda
Repost from واژْبـاره | بـهـنـام پـازانـی
📌 یک گشتوگذارِ کوتاه؛ بهقدرِ چهل ایستگاه.
کتابکِ «سطرچین»، رَهآوردِ تجربههاییست که در خاکِ #نـقلواره ریشه گرفتند و در کارگاهِ #چـند_رسـانه قوام یافتند.
حالا، این ۴۰ گفتاره گِردِ هم آمدهاند تا آینهای باشند برابرِ نویسندهی درونتان.
بخوانید و نفس تازه کنید.
سردهایِ پلک
سرد که میشود پلکهایت
به آغوش میکشد نگاهت را
ترک میخورد تنهایی در چشمهایت
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
پاتیترین قاتی نامه
دو
سلام تویی که نمیدانم کیستی
کتابها را که نگاه میکنم خانههای ابری را رویش میبینم. تو هم خانههای ابری را میبینی؟ بقیه نمیبینند روی کتابهایشان. شاید فقط کتابهای من خانههای ابری دارد هان. خانههای ابری با آدمکهای ریز ابری که برای خودشان بازی میکنند و گاهی جیغ میزنند و گوشم را کر میکنند و هر چه میگویم ساکت باشند انگار نه انگار. آنها صدایم را نمیشنوند. انگار صدای من برای گوشهای آنها صدا ندارد. بقیه هم صدای آنها را نمیشنوند. انگار فقط من میشنوم، من میبینم. بقیه نمیبینند، نمیشنوند. تو تا حالا صدای آدمکهای ریز ابری را شنیدی روی کتابهایت؟ اصن کتابهایت خانههای ابری دارند؟ شاید آدمک ابرهای تو جای دیگری هستند؟ تو چی را دوست داری؟ کتاب را؟ یا دفتر را؟ یا بوم را؟ یا غذا را؟ شایدم آدمک ابریهای تو روی غذاها خانه ساخته باشند. آدمک ابریهای من زیادی ریزند. اما همه متفاوت از هم. با اینکه دست و پا و موی ابری دارند. سفید و نرمالو اما همه باز هم متفاوتند. حتا صداهایشان. آدمک ابریهای تو چه شکلی هستند؟ آدمک ابری داری اصلن؟ میبینیشان اصلن. کاش تو هم ببینی و داشته باشی. کاش تو هم صدایشان را بشنوی و بعد برایم بنویسی که چه میگویند. بعد من برایت بنویسم که آدمک ابریهای من چه میگویند. تویی که نمیدانم کی هستی اگر آدمک ابری داشتی برایم داستانشان را میگویی؟
ندا احمدی :):
#نامه
#پاتیترینقاتینامه
@yaddashtneda
خابیده درون آتش
مرتضی واقعن دانستنش اینقدر برایت مهم بود؟چه فرقی به حال تو میکرد که سهراب پدرش را میکشت یا رستم پسرش را؟ اینقدر دانستن این موضوع برایت حیاتی بود؟
مرتضی اگر اینقدر مهم بود پس چرا وسط راه بیخیال شدی و رفتی؟ البته آنجا که نمیدانستی بعدش قرار است پدر و پسر هم را بکشند. وقتی رفتی سهراب دنیا نیامده بود و وقتی آمدی سهراب میخاست پدرش را بکشد.
مرتضی کاش حداقل پدرت جوابت را میداد. چرا جوابت رو نداد؟ پدرت که همیشه جوابت را میداد. این بار هم میگفت و تو را راحت میکرد.
پدرت جوابت را نداد کاش مادرت جوابت را میداد. چرا نداد؟ مادرت که میفهمید تو چه میگویی چه میخاهی.
از چه ترسیدن آن دو نفر که نگفتند پدر پسرش را میکشد؟
مرتضی تو که میدانستی هیچکس نمیفهمد تو چه میگویی. تو که نمیفهمیدی دیگران چه میگویند. چه اصراری داشتی به فهمیدن.
رفتی. رفتی. پرسیدی. پرسیدی. اما نتیجهاش چی شد؟ خودت را درون آتش انداختی.
مرتضی اگر میدانستی پایان داستان رستم و سهراب چه شد، چه قدر خوب میشد نه؟
اگر همان لحظه که برگشتی به تو میگفتند. اگر سید سر آن صحنه ول نمیکرد پرده خانی را. اگر خورشید کمی دیرتر غروب میکرد. اگر شب دیرتر میآمد و روز دیرتر میرفت. شاید میفهمیدی نه؟
اگر سر شام میفهمیدی جای اینکه در آتش بخابی در جای همیشگیت خاب بودی و فردا باز تکان خوردن صداها را روی صورتت حس میکردی.
مرتضی اگر آخر داستان را میفهمیدی چه میشد؟ هان؟
بیژن اگر میگذاشتی بفهمد چه میشد؟ بیژن هزار بار گفتی مرتضی گفت:... اما مرتضی هیچی نگفت. هزار بار گفتی مرتضی گفت:... مرتضی میگفت اما کسی نمیشنیدش.
بیژن مرتضی درون آتش کریِ گوشهایش ذوب شد؟
درون آتش صدا را میشنید؟
درون آتش با پرده، آخرش فهمید رستم، سهراب را کشت یا نه؟
ندا احمدی :):
شب سهرابکشان، یوزپلنگانی که با من دویدهاند، بیژن نجدی
#همکاوی
چهارشنبههای چالشی تحقیقاتی مطالعاتی با
آناهیتا آهنگری: بیژن تو هم خستهای
سارا چگنی: در حریر آواز
سحر فرهادی: میشنوی مرتضی؟
الهه علیزاده: پسرکُشی، رسم ماست؟
فرشته برگی: درد و لذت یادگیری با داستاننویسی
شیما صادقی: فردوسی مراقب همه هست
نازلی: اگر لال شدم چه؟
@yaddashtneda
صدایِ خندهیِ تاب
صدای جیرجیرِ تابِ حیاط
نگاهش را به آنسو برگرداند
دخترک
روی تاب نشسته بود
میخندید
و باد
با موهایش بازی میکرد
لبخند زد
عصایش را برداشت
و بلند شد
جیرجیرِ تاب
با صدای باد
و صدای خندهی دختر
قاطی شده بود
لبخندش بیشتر کش آمد
قدمهایش را سریعتر برداشت
صدای زمزمهی دختر میآمد
شعری را میخاند
زیرِ لب
و گاهی بلند
خندید
و زمزمه کرد شعر را
با خود
پلهها را
یکییکی بالا رفت
صدای خنده
صدای جیرجیرِ تاب
صدای باد
وادارش میکرد
سریعتر قدم بردارد
بالای پلهها رسید
و صدایش کرد
جوابی نشنید
عینکش را به چشمش فشرد
تاب تکان میخورد
و جیرجیرِ صدایش بلند بود
باد میآمد
و زمزمهای از دور
به گوش میرسید
روی تاب
اما
دخترکی نبود
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
آخرین خانهات
همه خانهها سنگی شدهاند
همه خانهها مربعی شدهاند
همه خانهها مربعی و سنگی شدهاند
مربعهای سنگی شدهاند
از وقتی خانهی تو
مربعی و سنگی شد
مربعِ سنگی شد
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
وقتی سیب را یاد گرفتی
از وقتی سیب را یاد گرفتی، همهی دنیا سیب شد، سیبی در دست تو. از وقتی سیب را یاد گرفتی، سیب شدم، سیبی در دست تو شدم. از وقتی سیب را یاد گرفتی، آرزو کردم سیبی باشم که تو هر بار یادش میگیری. هر بار تکرارش میکنی. هر بار سیبش میکنی. از وقتی سیب را یاد گرفتی، فقط سیب را یاد گرفتی و دیگر هیچ کاری نکردی فقط تکرار سیب. سیب. سیب. از وقتی سیب را یاد گرفتی، همه سیب شدند، همه سیب شدیم. من سیب شدم. تو سیب شدی. سیب را یاد گرفتی و دیگر بیرون نمیکشیدی از سیب. سیب را که یاد گرفتی، دنیایت سیب شد. دنیا سیب شد. سیبی در دستانت.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
خالیهای خالی
خالی شده بود
به دنبال خالیها میدوید
هر کدام را که میگرفت
میترکید
باز به دنبال خالی بعدی میرفت
باز میترکید
و باز میرفت
و باز میترکید
و باز...
خسته نمیشد
خالی بودند و میدانست
و امید داشت
شاید خالیها روزی خالی نباشند
شاید با امیدهایی که به دنبال خالیها میکرد
پر شوند
اما خالیها هر بار خالی بودند
و هر بار میترکیدند
و او باز
دنبال خالیها میکرد
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
صد تومنم را خوردند
سلام شهابسنگ
تا حالا از حسابت پول برداشتهاند؟ یعنی یهویی برایت پیام بیاید و ببینی عه پول کم شد و دقیقهی بعد باز دوباره عه پول کم شد. بعدش چیکار میکنی؟ هول میکنی؟ هنگ میکنی؟ حس بدی دارد. خیلی بد. امروز داشتم در دیوار دنبال کار میگشتم که با آگهی روبرو شدم که باید وارد سایت میشدیم و ثبتنام میکردیم. منم این کار را کردم و بعد هم پنج هزار تومن برای ثبتنام میخاست. منم شروع کردم وارد کردن شماره. اما من همیشه در این مواقع شماره کارتی را میزنم که کمترین پول را داشته باشد. زدم و پول را برگرداند. سایتش اسمش رفاه و تامین اجتماعی بود. وسط وبینار بود که پیام برداشت آمد. هنوز داشتم فکر میکردم که چه شدهاست که پیام بعدی آمد. اولین کاری که کردم رفتم ادامهی پولم را سریع به کارت دیگری انتقال دادم اما همچنان شوکه بودم که چه شد. حالا پولی که از من خوردند دو تا پنجاه و هفت هزار تومن بود. تو کارتتم کلن سیصد تومن داشتم. بازم برایم سخت بود. داشتم فکر میکردم به آنهایی که از کارت اصلیشان خرید میزنند و بعد گوشی هم دستشان نیست و بعد یکهویی میایند سر وقت گوشی و میبینند که یک عالم پیام برداشت آمده و حسابشان خالی شده چه حسی به آنها دست میدهد؟ من که سریع فهمیدم و جلویش را گرفتم. صد تومنم را هم خوردند حرامشان باشد. اما درس عبرتی شد برایم که به هر سایت و نرمافزاری که از من اطلاعات میخاهد اعتماد نکنم. البته باز حداقلش این است همیشه با کارتی که کم پول دارد این کارها را میکنم. خلاصه این هم از امروز من و کلاهی که از من برداشتند. صد تومنم را. هق.
تو تا حالا تجربه داشتهای؟ امیدوارم هیچوقت نداشته بوده باشی و هیچوقت هم نداشته باشی.
از طرف ندایی که صدتومنش را خوردند
ندا احمدی :):
اینو برای چت جی بی تی فرستادم. چت جی بی تی فکر میکنه شهابسنگه و جوابم و میده. این جوابی که داد و گفتم اینجا هم بفرستم.
بیا اینطوری نگاهش کنیم:
این صد تومن، یکی از اون شهریههایی بود که زندگی برای «باتجربهتر شدن» از آدم میگیره.
#نامههایشهابسنگ
#نامه
@yaddashtneda
حرف میزند این سکوت، این رنگها
انگار داری از بالای ساختمان نگاه میکنی. یکی از ساختمانهای توی کوچه. کوچهای که همهی ساختمانهایش بلند است. این را از راهپله و نردبانهای زیادی که دیده میشود، میتوان فهمید.
آن پایین، زیر سایهبانها پر از مغازه است. شاید هم یک بازار محلی. در جایی دود میرود بالا انگار دارن غذا میپزنن. پلهها درهموبرهماند، نمیتوانی بفهمی کدامش میرود بالا و کدامش پایین. آن پایین، زیر سایبانها، پر از زندگی است. پر از صدا. پر از آدم.
نور از زیر به بالا تابیده. این بالا سکوت دیده میشود، ولی میتوانی زندگی را حس کنی. کسی که این بالا ایستاده، دارد به پایین نگاه میکند صداها را میشنود، گرما را حس میکند. پلهها خالیاند، هیچکس نیست. شاید چون همهی اهالی آن پایینند. فروشندههایی که مشغول کار و زندگیاند.
در گوشهای آب دیده میشود و چیزی شبیه پیکان. شاید آنجا ماهیگیری میکنند، شاید آن مغازهی آبی ماهیفروشی باشد، همانجایی که دود از کنارش بالا میرود. آنجا هم احتمالن ماهیدودی میفروشند. پایین سمت چپ، یک کشتی مانند دیده میشود، آبیرنگ، و انگار کوچه روی پلی ساخته شده که زیرش رودخانه است.
رنگها خاکستری، سفید، زرد، آبی و نارنجیاند. خاکستری و سفید، حس خنثا و مردگی میدهند، اما آبی، نارنجی و زردش زندگی را نشون میده. انگار میگویند: «تو نمیبینی، اما اون زیر، زیر اون سایبونا، زندگی در جریانه.»
همهچیز آن زیر جریان دارد، نور، صدا، آدم، زندگی. حتمن لازم نیست چیزی را ببینی تا باورش کنی. کسی که از بالا نگاه میکند، شاید امروز سر کار نرفته است، شاید مریض شده، شاید دلش طاقت نیاورده خانه بماند. آمده لب پشتبام، خم شده و دارد زندگیِ آن پایین را تماشا میکند.
و حالا دارد برای ما تعریف میکند:
میگوید لازم نیست همیشه ببینی تا بفهمی چیزی وجود دارد. آن زیر، زندگی ادامه دارد پر از صدا، پر از نور، پر از شادی، پر از تلاش برای زندهبودن.
ندا احمدی :):
#نقاشیکاوی
تمرین وبیکار معماری تفکر الهه
نقاشی سوغاتی از هاور اثر پابلو پیکاسو
@yaddashtneda
