ar
Feedback
گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

الذهاب إلى القناة على Telegram

نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
239
المشتركون
+124 ساعات
+17 أيام
+130 أيام
أرشيف المشاركات
چرا من اینقدر خنگم؟ چه سوالی را بارها و بارها از خودتان پرسیده‌اید؟ چرا؟* چرا من اینقدر خنگم؟ این سوالی است که بارها و بارها و هزارها بار از خودم پرسیده‌ام، می‌پرسم و احتمالن باز هم بپرسم. چرا؟ گیرایی‌ام نسبت به همه پایین‌تر است. پس این سوال برایم پیش می‌آید. چرا؟ حرف‌هایی که می‌زنند را نمی‌فهمم. اصطلاحات و کلماتی که به کار می‌برند را. و باز این برایم سوال می‌شود که چرا اینقدر خنگم؟ سر کلاس به علامت سوال تبدیل می‌شوم. هیچی حالی‌ام نمی‌شود. فقط صداها را می‌شنوم و هیچ نمی‌فهمم. چرا بقیه می‌فهمند و من نمی‌فهمم؟ چرا اینقدر خنگم؟ کتابی را می‌خانند و می‌گویند: «واو چقدر نکته‌های خوبی داشت.» من باز همان سوال می‌شوم. چرا من نمی‌بینم نکته‌ها را؟ چرا همه می‌فهمند من نمی‌فهمم؟ چرا خنگم اینقدر؟ از یکی صحبت می‌کنند. «دیدی فلان حرف رو که زد منظورش چی بود؟ دیدی چطوری نگاه کرد یعنی ازت بدم میاد.» و باز منی که شبیه احمق‌ها به آنها زل می‌زنم و فکر می‌کنم. «کی؟ کِی؟ کدوم حرفش؟ کدوم کارش؟ کدوم نگاهش؟» باز به همین سوال می‌رسم. چرا من اینقدر خنگم هیچی نمی‌فهمم. فیلم نگاه می‌کنند و چه خوب می‌توانند از فیلم بگویند، تحلیل کنند. از کتابی که خانده‌اند هم. ته گفته‌های من می‌شود. «خوب بود. قشنگ بود. قشنگ نبود. دوستش داشتم. خوشم نیومد. مزخرف بود. چرت و پرت بود. عالی بود.» وقتی بگویند: «چرایش را بگو چرا بد بود؟ چرا خوب بود؟ چرا؟» من باز به افق خیره می‌شوم که چرا من اینقدر خنگم؟ اگر می‌دانستم که با خوب و بد جواب نمی‌دادم که؟ این سوالی است  که می‌پرسم از خودم. همیشه‌ی همیشه‌ی همیشه. و بعدش این سوال پیش می‌آید که چیکار کنم که خنگ نباشم؟ بخانم بیشتر. بنویسم بیشتر. نترسم بیشتر. خنگ نباشم از این بیشتر. اما باز هم باز هم هیچی نمی‌فهمم و تهش به این می‌رسم که چرا من اینقدر خنگم که حتا وقتی می‌خاهم خنگ نباشم بازم خنگم؟ هان؟ چرا؟ ندا احمدی :): یکی از سوال‌هایی که الهه تو وبیکار «معماری تفکر» مطرح کرده است. @yaddashtneda

#روزگفتار

خالیِ ابرویش سان شاین او دوستش داشت. اما خودش دوستش نداشت. او زخمش را دوست داشت. اما خودش دوستش نداشت. برای او زیبایی بود و برای خودش نقص. می‌گفت خودت باش خودت را دوست دارم. اما نمی‌توانست خودش باشد. چون با آن زخم خودش را دوست نداشت. آن زخم آزارش می‌داد. برای همین خودش را به هر شکلی در می‌آورد تا زخمش را بپوشاند. تا زخمش را نبیند. می‌گفت خودت باش. رنگی نکن خودت را. خودت را نپوشان. زخمت را نپوشان. من خودت را دوست دارم. اما خودش زخمش را دوست نداشت. بعد خودش شد. همان که می‌خاست. دیگر نه رنگی بود. نه می‌پوشاند. زخمش را ترمیم کرده بود. حالا خودش بود. خودش را دوست داشت. اما او که می‌گفت خودش را دوست دارد. دیگر دوستش نداشت. او خودش را دوست نداشت. زخمش را دوست داشت. می‌گفت خودت باش. حالا خودش بود. خودی که همیشه می‌خاست باشد‌ اما او دیگر خودی که خودش می‌خاست را دوست نداشت. او درگیر زخمش بود. درگیر خالیِ ابرویش. خاص می‌دانستش. و حالا که نبود دیگر دوستش نداشت. اما خودش، خودش را دوست داشت. این خود واقعی‌اش بود. همان که او دنبالش بود. اما او دنبال خودش نبود. دنبال خالیِ ابرویش بود. و می‌گفت دوستش دارد اما نداشت. او فقط خالیِ ابرویش را دوست داشت. فقط خالیِ ابرویش؟ ندا احمدی :): داستان «سان شاین» از مجموعه‌ی «باغ ملی» کورش اسدی @yaddashtneda

دیشب یادم رفته بفرستم 😁 #روزگفتار

چرخ می‌زدم و می‌چرخیدم در حال در گذشته آنروز نشسته بودند تو بالکن همه. من توی سالن بودم. بچه‌ها آنورتر بازی می‌کردند. توی گوشم هنذفری بود و به وبینار الهه گوش می‌دادم. بچه ها آمدند دورم. «منو بکش منو بکش» راه انداختند. یکی‌شان را کشیدم. موهایش فرفری است. به قول خودش پت پتو. موهایش را بسته بود. دم اسبی. بافیده. می‌خاستم فر موهایش را بکشم. گفت: «نه دوست ندارم». بقیه هم گفتند بکش. به گوشی اشاره کردم. کلاس دارم. از بقیه عکس گرفتم. دوتایشان را ظهر کشیده بودم. ذوق می‌کردند با دیدن کارتونیِ خودشان که شباهتی هم به خودشان نداشت‌. بچه‌ها چه راحت ذوق می‌کنند و خوشحال می‌شوند. وقت نداشتم و حواسم پی وبینار بود. بقیه را نکشیدم. ماند روی دلم. شاید هم روی دل آنها. اما کوچک‌ترها را کشیدم. بقیه بزرگ‌تر بودند. کیشتشان دادم بروند آنور. خودم رفتم توی بالکن. ساعت نزدیک دوزاده بود. توی هم نشسته بودند همه. من هم گوشه‌ای آن وسط‌مسطا خودم را جا دادم. گوشم وبینار بود و نگاهم از این صورت به آن صورت می‌شد. نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. می‌خندیدند. حرف می‌زدند. گاهی یکی از هنذفری‌ها را در می‌آوردم. در آن واحد می‌خاستم به هر دو گوش بدهم. بچه‌های کوچولو روی بالکن هم آمده بودند. یکی‌شان توی حیاط دوچرخه بازی می‌کرد. داد می‌زد و حسین را حسینیه صدا می‌زد. چندتایی می‌خاستند بروند عروس ببینند. پسرخاله‌ام می‌گفت می‌روید که چه بشود؟ با خودم گفتم بعد از این همه سال تازه الان می‌پرسی؟ خاهرش جواب داد: «تا ببینیم آرایشش چجوریه. لباسش چطوریه .چقدر تغییر کرده.» کارشان هر شب همین است. از همان اولی که یادم می‌آید. من هم گاهی همراهشان می‌شوم. اگر حوصله داشته باشم. اینبار اما نه. در یک عروسی که رفتم مادر عروس همسن من بود. پشمانم ریخته بود. فکر می‌کردم خاهر عروس باشد. در یکی دیگر از عروسی‌ها که رفته بودم. پدر عروس فوت کرده بود. همه می‌دانستند و عروس نمی‌دانست. وضع بدی بود. این یکی برای خیلی سال پیش بود. اما رسم بدی دارند. کل روستا می‌آیند که عروس ببینند. آن هم با کفش می‌آیند توی خانه. وای از آن روزهایی که بارانی باشد. خانه را گل و گه برمی‌دارد. تازه له و لورده هم می‌شوی. هربار همین است اما باز هم می‌روند. من هم می‌روم گاهی. اگر حوصله داشته باشم. اینبار اما نداشتم. گوشم به وبینار بود و نگران فردایش که کی به خانه می‌رویم. نامن که می‌رویم هم دلم می‌خاهد بمانم هم خیلی زود حوصله‌ام سر می‌رود. توی بالکن که نشسته بودیم یاد گذشته افتادم. همیشه پر می‌شد. وقتی هوا گرم بود. بساط همه چی روی بالکن بود. یادش بخیر. غذا را روی تنور توی طویله درست می‌کردند. بعد هم مردا دیگ سیاه را می‌آورند و روی بالکن می‌گذاشتند. سفره را  پهن می‌کردیم از این سر به آن سر. حالا اما همه خانه‌ی خودشانند. همه توی روستا خانه ساخته‌اند. شاید برای همین هم هست که دلم می‌گیرد وقتی می‌روم. چون نیست کسی. البته وقتی هم کسی هست اصلن سمت‌شان نمی‎روم. دنیای من با آنها زیادی متفاوت است. حرف‌هایشان را نمی‌فهمم. آنها هم. شب توی اتاق دراز کشیده بودم. اتاق کوچیکه که حمام دارد. قبلن اینجا اتاق بزرگه بود.  همیشه همه اینجا جمع بودیم. مخصوصن در سرما‌. جایی که دراز کشیده بودم دقیقن محل قرار گرفتن کرسی بود. باز رفتم توی گذشته و آن کرسی و اتاقی که خراب شده بود و دیگر هیچی از آن باقی نمانده بود. چقدر همه چیز تغییر کرده بود. حیاط. خانه. اتاق. طویله‌. آشپزخانه. آدم‌ها. آدم‌ها. آدم‌ها. ندا احمدی :): @yaddashtneda

#روزگفتار

خوب و بد را چطور تعریف و مشخص می‌کنید؟ به نظرت خوب یا بد چیست؟ خوب و بد را چه کسی مشخص می‌کند؟ چه کسی می‌گوید چه چیزی یا چه کسی بد یا خوب است؟ آیا واقعن بر اساس تعریف‌هایی که برایمان شده هر چیزی را خوب و بد می‌دانیم یا بر اساس تعریف‌هایی که خودمان برای خودمان کرده‌ایم؟ چه کسی تعیین می‌کند چه چیزی خوب است یا بد؟ چرا بعضی چیزها برای من خوب هستند اما برای دیگری بد، یا برای من بد هستند و برای دیگری خوب؟ مشکل از تعریف خوب و بد بودن من است یا آن‌ها؟ اگر چیزی برای من خوب باشد و خوب می‌دانمش آیا واقعن خوب است یا فقط برای من خوب است؟ برای من که خوب است، آیا برای همه خوب است؟ همین‌طور در مورد بد بودن. کاری شاید برای من بدترین باشد اما برای دیگری بهترین. پس آیا خوب و بد مطلق وجود دارد یا هر چیزی که خوب تعریف می‌کنم، فقط برای خودم واقعن خوب است؟ بعضی کارها تعریف شده‌اند برای خوب و بد؛ همه آدم کشتن را بد می‌دانند و مهربانی کردن را خوب، جز تک و توک افرادی که این کارها مثل آدم کشتن برایشان خوب تعریف شده است. اما شاید آن‌ها هم می‌دانند که کارشان بد است. یعنی می‌دانند؟ معیاری برای خوب و بد وجود دارد، معیاری که همه آن را قبول داشته باشند؟ نمی‌شود که همه آدم‌ها چیزی را درست یا چیزی را غلط بدانند. بیا به بقیه فکر نکنیم و فقط به این فکر کنیم که چیزی که دیگران خوب می‌دانند را من هم خوب می‌دانم؟ یا چیزی که دیگران بد می‌دانند را من هم بد می‌دانم؟ مثلن برای یکی سیگار کشیدن و قلیان کشیدن بد نیست، ولی برای من هست. برای یک نفر بی‌حجابی خیلی بد است، اما برای من نیست. این به خاطر آن است که ما تفکرهای متفاوتی داریم. پس نمی‌توان گفت خوب و بد مطلق وجود دارد. باید ببینم من خوب و بد را چطور تعریف می‌کنم. خوب و بد برای من چطور تعریف شده. برای دیگری چطور؟ همه چیز برمی‌گردد به معیارهای من، به خط قرمزهای من، به هر چیزی که برای خودم در لیست بد و خوبم گذاشته‌ام. لیستی که از کودکی مدام به آن اضافه شده است. این کار برای من چگونه تعریف شده؟ خوب؟ پس می‌رود در لیست خوب‌ها. آن یکی چطور؟ بد؟ پس در لیست بدها. همه چیز را بر اساس همان لیست خودم می‌سنجم. خوب یا بد معنا ندارد. یعنی خوب یا بدِ من، برای دیگری معنایی ندارد، فقط برای خودم معنا دارد. هیچ‌کس درک نمی‌کند که چیزی بد است چرا برای من خوب است، یا چیزی که  خوب است، برای من بد. هیچ چیز مشخصی وجود ندارد. خوب و بد صفاتی هستند که ما به چیزهایی که دوست داریم یا نداریم می‌دهیم، همان‌طور به آدم‌ها. اما واقعن چه کسی خوب و بد را تعریف می‌کند؟ آیا مطلق بودنِ خوب و بد وجود دارد؟ ندا احمدی :): یکی از سوال‌هایی که الهه تو وبیکار «معماری تفکر» مطرح کرده است. @yaddashtneda

#روزگفتار

غُردا بودم و غُرشته بود امروز غردا بودم و او هم غرشته. غردا که می‌شوم غردا‌شنو می‌شود. غردا که می‌شوم غرشته می‌شود. غرشته می‌شود و من غرشته‌شنو. هر دو می‌غریم و غر می‌شنویم. این بودن و شنیدن جلو می‌بردمان. غر می‌زنیم و اشک. غر می‌زنیم و بغض. غر می‌زنیم و ترس. غر می‌زنیم و حرف. غر می‌زنیم و فحش. غر می‌زنیم و درد. غر می‌زنیم و لبخند. غر می‌زنیم و خالی. غر می‌زنیم و خنده. غر می‌زنیم و کم می‌شود غردا، کم می‌شود غرشته. غر می‌زنم و می‌شنود و ندا می‌شوم. غر می‌زند و می‌شنوم و فرشته می‌شود. ندا که می‌شوم فرشته می‌شود. فرشته که می‌شود ندا می‌شوم. ندا احمدی :): @yaddashtneda

#روزگفتار

اینم صدای خاله. صدای خودم خیلی بلنده چون خاله نمی‌شنوه و مجبورم با داد ازش بپرسم. مربوط به پست بالا. بماند به یادگار

چند بار دیگر می‌شود شنید؟ صدایی که موندگار مِرَه داشتم صدای خاله کوکب را ضبط می‌کردم برای تمرین نثروحشی. اولش گفتم: «که خاله خیلی لهجه داره سخت می‌شه.» ولی بعد به این فکر کردم که مهم نیست برای تمرین استفاده‌اش کنم یا نه. بگذار ضبطش کنم. از کجا معلوم این وویس آخرین یادگاری از خاله نباشد؟ یاده عکس‌هایی که قبلن می‌گرفتیم افتادم. همه می‌گفتند: «اینا چرا اینقدر عکس می‌گیرن؟ از همه چی عکس می‌گیرن. فیلم می‌گیرن. چه حوصله‌ای دارن.» اما حالا همه دنبال همان عکس‌ها، همان فیلم‌ها هستند. چون یک تکه از خاطرات عزیز از دست رفته‌شان در آن‌هاست. ضبط کردم. چند بار. یک‌ساعته. نیم ساعته. چند دقیقه‌ای. گوش که می‌دادم به این فکر می‌کردم که این حرف‌ها را باز هم می‌شود شنید؟ همیشه شنیده‌ایم. از وقتی یادم می‌آید خاله همین‌ها رو می‌گفته. اما آیا باز هم می‌شنویم‌؟ حرف‌هایی که خاله هزاربار گفته و بعد شاید چندسال دیگر صدایش حرف‌هایش یادمان برود. وقتی ضبطش کردم اینجوری بودم که حالا یک صدا دارم از خاله که قرار است تا ابد بماند. حتا وقتی نبود. وقتی به صدایش گوش بدهی حسش می‌کنی که کنارت است و دارد همان نصیحت‌ها را با همان لهجه‌ی نامنی برای میلیونیوم بار می‌گوید. «چِم‌دِنوم خَلَه. به هَمَه‌یِ چیزا فکر مونوم. به بِچِه‌هام. به شما. به هَمَه فکر مونوم. به هَراسِ خادوم فکر مونوم. بِرِی ای‌که، حال‌که، ای‌جوری‌یوم. یَک واخت از ای بدتر رِوُم. حال اینا هَمَه بِمانَه. یک واخت دِ او دنیا جا نِداشتَه بِشوم. وقتی نِداشتوم چِکِر کونوم. دنیا مَرَه. توم(تموم) مَرَه. وای به او دنیا. سر پل صِلاط. شومام خَلَه جان به فکر او دنیا هم بِشِن. نِماز طَعَت تارِ قِشَنگ بِخِنِه. مِدِنوم راست و دُرُستِن. مثلن دروغگو نِستِن. راستُ و دُرُستِن. اما فکر آخرت دِشتِه بِشِن. خِیلِه خِیلِه که آدم عُمِر کِنِه هفتادسال، هشتاد سال. اما دِگه وختِه بمیری دِگه اِخِر نِدِرَه. بد یا خوب بِشِه هَموجور مِرَه.»* ندا احمدی :): *لهجه‌ی نامنی یکی از روستاهای سبزوار از خراسان رضوی @yaddashtneda

یادآوری 😍

#روزگفتار

روشن خاموش روشن خاموش جاده تاریک. چراغ روشن. دو طرف بیابان. چراغ خاموش. ماشین پر بچه. روشن. سکوت. خاموش. صدای باد. روشن. داستان‌های جنی. خاموش. ترساندن. روشن. پیاده‌شدن. خاموش. بستن در. روشن. حرکت. خاموش‌. جیغ. روشن. پریدن توی ماشین. خاموش. راه افتادن. روشن. جاده‌ی تاریک. خاموش. دو طرف بیابان. روشن. ماشین پر بچه. خاموش. سکوت. روشن. ظاهرشدن چیزی جلوی ماشین. خاموش‌. جیغ. روشن. تاریکی. خاموش. جیغ. روشن. جیغ. خاموش. ندا احمدی :): @yaddashtneda

من + عروسی = خاب هر وقت می‌رم عروسی خابم. چرا؟ خودمم نمی‌دونم. همه می‌رن عروسی شارژ می‌شن من خاب می‌شم. هر چی آهنگ بلندتر من خاب‌تر. دیشب باز هم خاب بودم. هر چند دقیقه یک خمیازه. من عجیب غریبم یا چی؟ یعنی بقیه هم اینجوری می‌شن؟ فععک نکنم. شاید هم بشن من چه بدانم‌. تازه اوج خاب می‌دونی کی میاد وقتی آهنگای مزخرف اون گروه مزخرفه صداش در میاد. کی؟ همون گروهه دیگه اسمش اکس بنده چیه؟ دقیق یادم نیس. نمی‌دونم چه گَردی داره  تو این گروهه تو این آهنگه که من خاب آلود می‌شم. دیشب هم همین‌جوری بودم‌. هی خمیازه خمیازه تازه کنار بلندگوها بودم. کنار دی‌جی به من فاز بده. گوم گوم صدا می‌داد و من گیج و گیج‌تر می‌شدم. فکر کنم یکی از دلایل خاب‌آلودگیم اینه که زیادی حوصله‌ام سر می‌ره. تو عروسی؟ آره دقیقن تو عروسی. یکم عجیب به نظر می‌رسه. اما هیچ علاقه‌ای به دیدن آدمایی که اون وسط قر می‌دن ندارم. تنها وقتایی که حوصلم سر نمی‌ره وقت خوردنه. شیرینی. میوه. شام. دقیقن این وقتا خاب از سرم می‌پره و وقت دیدن نینی‌ها. دیشب درگیر مهدی بودم. عروسی قبلی هم خودمو با محمدحسام سرگرم کرده بودم. حالا عروسی‌های قبلی تو خونه بود. می‌گرفتم می‌خابیدم. اما دیشب نشد که بخابم که. جاش نبود‌. اما واقعن برای خودمم عجیبه. همه سرحال و پرانرژی من خاب‌آلود و خسته و بی‌حوصله. شوماها مثل من نیستین آیا؟ یعنی شوماها خابتون نمی‌گیره؟ واقعن؟ مگه می‌شه؟ مگه داریم؟ ندا احمدی :): @yaddashtneda

#روزگفتار

ندای فرشته‌ی الهه‌وار، سه‌تفنگ‌دار، سه‌کله‌پوک، سه‌سردوزامی‌فن یا سه دوست، که بود و چه کرد؟
اصلا گروه‌تشکیل‌دهی که چه؟ این الک‌و‌دولک‌بازی‌ها که چه؟
اسم اصلی‌مان ندای فرشته‌ی الهه‌وار؟ نیست. بی‌ادبان. اسم اصلی‌مان. آمَر، اکبر، آنتونی. هندی بود فیلمش. یادم؟ نمیادش. سه‌داداشیِ جدا‌افتاده، توی کودکی و بزرگ‌شده با دین‌های مختلف. هندیِ محض. قصه‌ی ما سه تا از قبل اکران شده. فقط هندی نبود مرسی‌تر بودم. فازمان ظاهرنی باهم‌خوان نیست. اما ذاتی و مرامی؟ سروته، یک کرباسیم. اول کاری فهمیدیم هر کدام توی وادی دیگری سیروسیاحت می‌کنیم اما سرِ نخ را بگیری همیم. واقعا همیم. اسم وادی هر کدام‌مان را چی بگذارم؟ چطور تعریف‌مان کنم؟ جدی بودم و هستم توی این رابطه. صدم را می‌گذارم. ندا هم. فرشته هم. همیم. قرار می‌گذاشتیم و مأموریت بیخ ریش هم می‌چسباندیم که «سولاخ‌سنبه‌های» ضعف‌مان را بگیریم. ماه‌ها شب هول می‌خواندیم. ساعت‌ها گپ. جمعه‌ها. دلم‌، خور شد. دل‌خوری را گفتم به هم‌هایم. هم‌درکی و ‌هم‌راهی جدید. گفتم‌شان: «هوی، هر اتفاقی توی دنیا بیفته، نصف هم که بشم از از وسط، هیچ‌وقت یادتون نره شما دوست و نون‌خامه‌ایای خوش‌مزه‌ی منید. حالیتونه؟» ندا درآمد که: «نون‌خامه‌ای؟ نارنجک؟» - آره ندا. نارنجک. کجاش آخه شبیه نارنجکه زن حسابی؟ غرغر و قهر‌الکی کردم‌شان. تازگی. رفتند شعرماهی. بی‌گفتن به من. من هم گفتم تا یک‌ماه؟ طلاق حرفی. فردایش؟ سه‌تایی توی سرزنان که واسه رمان‌جا چه شکری بخوریم؟ افتاده‌ایم توی بخت هم. بختِ همیم. چه کردیم و می‌کنیم؟ جایِ «فقط بخوان‌بخوان» و «خرخوانیِ مدام،» زندگی می‌کنیم. مهم‌مان؟ زندگی. همین. بزرگ‌راز ما همین هم‌زندگی بود. چت مدام. از مسائل‌مان می‌گوییم، می‌خندیم، غصه می‌خوریم، هوای هم داریم، مشوق و شتک‌گر همیم و توی تمام شوخی و سیخونک‌هایی که می‌زنیم به هم، زندگی می‌کنیم. نوشتن هم از زندگی می‌آید دیگر. ناخودآگاه می‌کشد به ادبیات. زندگی به ادبیات و ادبیات به زندگی. ما هم میان‌شان. سه‌وادی‌مان؟ ندا؟ وادی پایه‌گذاری فلسفیدن. فرشتوک؟ مسئله‌کاو زندگی واقعی و من؟ مابعد‌کاوِ مسائل. لباس همیم. برگ‌الله می‌خواندم. کلمه‌به‌کله: «منم فرشته. وای تو زندگی من رو می‌کشی بیرون.» که فعلا، کم‌گذرترم به آن وادی از زندگی‌ام. ندا می‌خواندم: «وای تو کل فلسفه‌آغازی من رو آوردی جلوی چشمم زن.» از برون‌سپاری گفتم برای‌شان و اینکه، ما سه، خواسته‌ناخواسته، برون‌سپاری کرده‌ایم دنیای نوشتن را مابین‌مان. خیالم؟ تختِ تخت که ندا برهه‌ای که حالا راحت نمی‌آید به خاطرم را می‌نویسد و فرشته ذره‌ذره زندگی من را که وادی دیگریست، شهدوشیرین‌واری می‌نویسد. چرا؟ گفتم که همیم. مثل همیم. هرکدام گوشه‌ای از دنیای نوشتن را گرفتیم و وادی دیگری را پوشش می‌دهیم. هندوانه‌ها را یک‌دستی، نه، به دست هم داده‌ایم. من را می‌نویسند؟ نه. اشتراکات‌مان را می‌نویسند. می‌نویسیم. دغدغه‌های هرسه‌ی‌مان؟ یکی. شبیه‌تر از آنیم که گول ادبیات متفاوت‌مان را بخورید. نفس راحت می‌کشم وقتی می‌خوانم‌شان و انگاری باری از دوش من برداشته‌اند و خداخدا می‌کنم که کاش برای فرشته‌ و ندا هم من همین‌طور باشم که وقتی می‌خواننم حس کنند باری از دوش‌شان برداشته‌ام. آینده؟ احتمالا جابه‌جا شویم توی وادی‌ها. فعلا اما هرکدام درست‌جایی ایستاده‌ایم. یک کل منسجم. گفتم‌شان انگار نصف مسائلم را داده‌ام دست شما و شما هم نصف مسائل‌تان را داده‌اید دست من. گفتم: «ندا، الهام‌بخش اولین کارگاهم مسائل تو بود و فرشته؟ مکملش.» دوهَمَم هم همین‌طور خیال می‌کنند؟ نمی‌دانم. شاید فرسنگ‌ها متفاوت. اما، این حقیقت قلب من بود از این رابطه. که نه لفاظی بلدم برایش نه راوی خوبی هستم. فقط همینم. بزرگ‌مسئله‌ی جوش‌گرِ ما؟ توان. که چطور توان‌افزای هم باشیم؟ توان من، توان فرشته و نداست و توان فرشته و ندا، توان من. جمع همینست نه؟ لوح تقدیری نیستم. آن‌ور مهرورزی داریم اما از این‌ور، تمام قد قدردان وجود شما هستم، هم‌هایم. همم باشید. همیم باشیم. یکی برای سه‌تا، سه‌تا برای یکی. خلاصه، پاچه‌ی‌تان را حسابی خوردم جوجز. آن‌ور روی عاطفانه‌بازی‌ام بالا بیاورید. 😁 🖋 الهه علیزاده   @channelelahehalizade #از_نوشتن

نارنجی موهایت یاد آنه‌ام می‌اندازد رویایی خیال‌انگیز نارنجی بوی نارنج می‌دهی خاستنی و مهربانی‌ات شکوفه‌های گیلاسِ آن جاده‌ی آنشرلی ندا احمدی :): تولدت مبارک الهام ناز من @yaddashtneda

Repost from N/a
می‌رود که به «الف» برسد امشب که داشتم کانال بچه‌ها را نگاه می‌کردم، متوجه شدم نوشته‌های ندا نسبت به قبل فرق کرده؛ پرتر شده. نه اینکه حالا بیشتر بنویسد، نه، قبل‌تر هم، زیاد می‌نوشت. اما حالا، حتی اگر دو خط می‌نویسد، آن دو خط پر است. نمی‌دانم می‌فهمی چه می‌گویم یا نه. اگر هم نفهمیدی، اشکالی ندارد؛ خودم هم درست نمی‌توانم توضیح بدهم. اگر نوشته‌های ندا را غذا در نظر بگیریم، حالا پخته شده. اگر میوه باشد، آبدار شده. اگر خانه باشد، پی‌اش ریخته شده،چهاردیوارش بالا آمده اگر نوشته‌های ندا را خودِ ندا در نظر بگیریم، می‌رود که به «الف» برسد. به خودم فکر می‌کردم. نوشته‌های من اما هنوز خالی‌اند. حتی وقت‌هایی که زیاد می‌نویسم، باز هم خالی‌اند. هنوز بوی خامیِ واژه‌هایم زیر دندان می‌رود. هنوز سیمان پیِ ساختمانم را می‌ریزم. میوه‌ی من هنوز سبز است؛ خشک و بی‌رنگ. اگر نوشته‌‌های من، محبوبه باشد، به «ح» رسیده است اما این‌ها را برای مقایسه‌ی نتیجه‌ها نمی‌گویم. چون مقایسه‌ی نتیجه باعث سرخوردگی، حسادت، رنجش و ناامیدی می‌شود. من اما هیچ‌کدام از این‌ها را حس نمی‌کنم. چون مقایسه‌ام از بابت نتیجه نیست، از دریچه‌ی زحمت است. او بیشتر نوشته، بیشتر خوانده، بیشتر رنج کشیده. من اما کمتر به خودم زحمت داده‌ام. نه اینکه زندگی‌ام روی هوا گذشته باشد، نه، فقط در این مسیر کمتر زحمت کشیده‌ام. این مقایسه به من می‌گوید که شاید وقتش رسیده کمی، و فقط کمی سرعت بگیرم. محبوبه نیری #گاه_نوشت @meslenafas