گریزگاه من | ندا احمدی :):
الذهاب إلى القناة على Telegram
نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
238
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
زیرِ اسمم
لای کدام صفحه
پنهان شده
خطی که
زیر اسمم
کشیده بودی
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
خط خط خط
نقاشی خط است.
خطخطی است.
خط
خط
خطخطی
خط و خطخطی حس آزادی میدهد.
آزادی
آزادی
آزادی چیست که همه جا به دنبالش هستیم؟
خط آزادی است.
خط داستان است.
سر خط را بگیر و تا پایانش برو، به داستانهای قشنگی میرسی.
نقطهی آغاز همه چیز خط است.
همه چیز از خط متولد میشود.
نوشتن
نقاشی
خط آغاز است و پایان.
خط شکل میدهد به بیشکلیها، به شکلها.
خطها را نباید تنها گذاشت باید ادامه داد، زیادش کرد تا بشود داستان خطها را نوشت.
ندا احمدی :):
#ازنقاشی
@yaddashtneda
ماهی قرمز
هر بار
که به تو فکر میکنم
یک ماهیِ قرمز
توی دلم
دنیا میآید
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
نازکترین خاطره
وهمِ خیالت
خابم میکند
و در نازکترین خاطره
گیر میکنم
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
دستخطِ تو
نوازشم که میکنی
ردِ انگشتهایت
شعر میشود
روی تنم
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
آخرین بار کی بود؟
الهه میگوید: باید پست بنویسیم.
پست؟ پست چی هست اصلن. از آخرین باری که پست نوشتهام خیلی میگذرد. سه ماه نه. شش ماه. شایدم نه ماه. نمیدانم. از کی ننوشتم؟ از کی بود؟ یادم نمیآید. پست. پست چه شکلی میشود که پست میشود؟ چه شکلی باید باشد؟ آخرین باری که پست نوشتهام؟ کی بوده. نه ماه. شش ماه. سه ماه. به سیاره فکر میکنم. سیارهی تبعید*. گفته بود فکر میکنم توی سیارهای جدا هستم از سیارهی شما. پارسال گفت الهه. منم حس میکنم توی سیارهای هستم جدا. توی سیارهی تبعید. تنها. دیر میگذرد سالها اینجا. اما برای بقیه چند ثانیه بیشتر نیست. به سیارهی تبعید، تبعید شدهام. نمیدانم شاید هم خودم رفتهام داخلش. توی سیارهی تبعید. تبعید. تبعید. سیارهای دور از همه. سیارهای که فقط یک نفر دارد. یک نفر میتواند داشته باشد. فقط یک نفر تنها. پست باید بنویسم. آخرین باری که پست نوشتم کی بود؟ سه ماه نبود، شش ماه پیش بود شاید هم نه ماه. شاید هم چیزی وسط نه ماه و شش ماه. آخرین باری که نوشتهام را یادم نمیآید. مننویسیام را. آخرینباری که مننویسی کردم سه ماه پیش بود یا دوماه. فقط دو شب یاد هم انداختیم و تمام. مننویسی را چرا نمینویسم. دیگر نیستم در نوشتههایم. چند ماه است که نمینویسم. سه ماه؟ شش ماه؟ نه ماه؟ نه ماه. نه ماه است که دیگر نمینویسیم. فرار میکنم از روبرویی با احساسات تخمیام. احساسات تخمی که حس حقارت میدهد. چرا احساسات حس حقارت میدهد؟ از اینکه احساسات تحقیرت میکند حالم بهم میخورد و فرار میکنم از آن. و از اینکه از احساسِ حقارت احساسات، حالم بهم میخورد و فرار میکنم، حالم بهم میخورد. چرا دارم مینویسم اینها را؟ نمیدانم. نمیدانم؟ نمیدانم. فقط دلم میخاهد بنویسم. پس مینویسم. چرایش را نمیدانم. نمیدانم؟ دلم میخاهد. چرا مننویسی نمیکنم. آخرین بارش کی بود؟ آخرین باری که کتابی برای نقاشی خاندم را یادم نمیآید. چند هفته پیش بود. شاید. شاید هم نه. آخرین باری که کتابی خاندم را یادم میآید. همین چند دقیقهی پیش بود.«برادرم جادوگر بود» را. ریحانه برایم هدیه داده. هدیهی تولد. گفت: میدانم دوسش داری. گفتم: دوسش دارم. چسب حلقهی ما بود. عکس را فرستادم. عکس کتاب را. الهه میگوید: چسب حلقهی ما. اکبر سردوزامی. شروع کردم به خاندن کتاب. میخاستم چند صفحه بخانم، همهاش را خاندم. گریه کردم اولش تا جایی که برادرش جادوگر بود و بعد دیگر جادوگر نبود و جاکش شد. چسب حلقهی ما چرا اینقدر گریهآور بود؟ قبلن هم گریه کردم. کردم؟ کردم. باز هم. چرا؟ برای اینکه او جاکش بود گریه کردم. برای اینکه جاکش نبود و هربار که گفتند جاکش است جاکش بود گریه کردم. ریحانه میگوید «من هم بودم» هم بود اما گفتم این را دوست داری. میگویم: دوستش دارم. دوستش دارم؟ دوستش دارم. این را بیشتر دوست دارم. باید پست بنویسم. از آخرین باری که پست نوشتهام چقدر میگذرد؟ به قول اکبر سردوزامی از کدام تاریخ گوزِ گوزِ گوز دیگر پست ننوشتم. سه ماه؟ شش ماه؟ نه ماه؟
ندا احمدی :):
*توی سریال صد یک سیاره بود به اسم تبعید.
#مننویسی
@yaddashtneda
ماهی
از لای انگشتهایم
سر خورد
ماهیِ
کوچکِ
دوست داشتنت
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
آهستهثانیه
بر روی پلکهایت
آهستهثانیه میکشم
تا برای گریز از تکهها
شبی سوی ماه روانه شوی
تکهتکه وصل میشود
گریزگاهم به هم
به تو که تکهتکهای مینگرم
چرا شب اینقدر روشن است؟
ترسم از گره است
که دور پایت بپیچد
و ببرد تو را همراهش
پیچیده برای تو
پیچ میخورم
توی پیچهای تنت
پیدایش تنت
تنت از کی پیدا شد میدانی
پیدایش تنت را عبادت میکنم
در پیدایش تنت پیچ میخورم
موهایت را
لای انگشتانم قفل میکنم
سیاهی موهایت از انگشتانم
رد میشود
رنگ موهایت را میگیرد
شب را گلوله میکند
سرریز میشود تکهای از روزت
توی فنجان بیخیالیام
ذرهای اضطرابهایم را بردار
من از کاسهی لبپُر بیزارم
فرار میکنم از گریزگاه
به گریز میرسم
جسمت را لای کادو میپیچم
تنت را با گل میپوشانم
روی دستهایت
نیلوفر لانه کرده
چسبیده و جوانه میزند عطرش
خطهای کف دستت
اسیر کرده من را درونش
نشستهام و به راهی که کوتاه است
مینگرم
میشود پایان نیابد این راه
به هیچثانیهها لب میدوزم
و سوی لبهایت روانه میشوم
خشکزار لبهایت را میبوسم
و درد تبخال میزند روی لبت
خودم را روی لبهایت کاشتهام
چه تلخ و تبآلود
خال شدهام روی لبهایت
تبخال
روی پلکهایت خاب میکشم
شاید در خاب
تنت را احساس کنم
میپوشانم احساسم را
تا واژههای لخت
عریانش نکند
سر در گریبان فرو میبرم
هقهقم را میخورم
اخم میکنم و خنده را
حسودی میکنم
اخم میکنم و حسودی را
قورت میدهم
میسوازند حسی سوزنی تنم را
تحقیر میشود احساسم
زیر این سوزش
شکستهنفس
رو به آسمان دراز میکشم
قطرههای باران را
نباریده حس میکنم
اشکهایم از ابرها میبارد
روی تن زمخت خالخالیام
میخندم و حیران به جلو خم میشوم
روی پلکهایت قاصدک میچینم
تا چشم که باز کردی
آرزوهایت را ببینی
قاصدکها آرزوها را نشان میدهند
حافظه دارند قاصدکها
درد را خوب یادشان است
رویاهایم را مچاله میکنم
محکم تر فشار میدهم تا نابود شود
مچاله شد اما کوچک تر نمیشود
نابود نمیشود
مچاله کردن فقط چروکش میکند
پیرش میکند
کهنهاش میکند
سندارش میکند
احساس سندار را که
نمیشود راحت نابود کرد
ندا احمدی :):
#خزعبیون
@yaddashtneda
Repost from N/a
میدونید این نقاشی از خانم ندا احمدی یعنی چی؟
یعنی
آدمک های کوچولو و بی پناه دستای همدیگه رو سفت گرفتن...
میپرسید چرا؟
چون شهاب سنگی که روش وایستادن داره میسوزه...
عمرش داره تموم میشه...
آدمک ها نمیخوان آخرین گرمایی که حس میکنن سوختن پاهاشون باشه...
اونا میخوان
آخرین گرما
گرمای لمسِ دستِ دوستاشون باشه :')))
زهرا سليمانی | مِهرگان
@Mehraganmehr
سبکم را پیدا نمیکنم
شما ندیدهایدش؟
همیشه دلم میخاست که سبک داشته باشم. همیشه دلم میخاست که سبک خودم را داشته باشم و بعد شروع کنم به نقاشی. برای همین هم به همه چی نوک میزدم تا بلکه سبک خودم را پیدا کنم.
اما هیچکدام از مدلهای نقاشی جوری نبود که من را راضی کند که بگویم: «آهان پیدایش کردم همین را میخاستم. همین سبک را.» همیشه برایم اینطوری بود که: آره این سبک رو هم دوست دارم.
من کلن آدم تنوع طلبی هستم. چیزهای تکراری زود خستهام میکند. نقاشیهای تکراری هم همینطور.
دلم میخاست چهره را یاد بگیرم رئالش را. یاد گرفتم. اما وقتی که کشیدم. بعد از چندین بار دیدم نه این آن چیزی که میخاستم نبود. پس رفتم سراغ یک چیز دیگر.
البته برای من اینجوری نیست که از سبکی خوشم نیاید ها. نه. فقط نمیخاهم تنها یک کار را انجام بدهم. یک سبک را. الان هم هر وقت بخاهم میروم سراغ کشیدن چهرهی رئال. و هر بار هم دلم بخاهد چیز دیگری را امتحان میکنم. البته چیزهای زیادی را بلد نیستم و دلم میخاهد همینطور بیشتر و بیشتر و بیشتر یاد بگیرم.
هیچ چیزی توی نقاشی راضیام نمیکند. نمیدانم این بد است یا بد است.
قبلن برایم خیلی عذابآور بود که سبک خودم را نداشتم. اما باز هم در ته وجودم شاید هم بالای وجودم میدانستم که من با یه سبک راضی نخاهم شد.
داشتم کتاب به عقب نگریستن اورفئوس را میخاندم. با این جملهی دیگاس روبرو شدم.
«بسیار خوشحالم که سبک خود را نیافته ام، اگر به سبک شخصی خود دست می یافتم از بیزار شدن میمردم.»
به نظرم واقعن همینطور است. توی ذهنم همیشه همین بوده. برای همین هم، با اینکه همیشه دنبال سبک بودهام از آن فراری بودم.
شاید هم این خودش یک سبک است که همهی سبکها را با هم میخاهم. هان؟
ندا احمدی :):
#ازنقاشی
@yaddashtneda
