آسمان✨ فاطمه یاوری
الذهاب إلى القناة على Telegram
269
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-230 أيام
أرشيف المشاركات
فرگشت نوارهای بیبالی که از خوشحالی بال درآوردند تا از خنده رودهبر نشوند
بالها نقش حیاتی دارند و هر چه بیبال، بییار و زندگی بدون آن دشوار.
همیشه جلوی کلاس مینشستیم. چون معلمها همهی حواسشان به لژنشینان بود و این سیاست جلونشینی برای ما بسیار جواب میداد. تنها یک روز رفتیم لژ که همه میخواستند اخراجمان کنند. البته با وجود فهیمه که نمایندهی کلاس بود و با اقتدار در چشمان معلم نگاه میکرد و میگفت: «خانم ما نخندیدیم» و آنقدر محکم میگفت که دبیر بیچاره به خودش شک میکرد، شاید هم محترمانه باور میکرد؛ خطر رفع شد و از فردایش برگشتیم به همان جلوی خودمان.
فهیمه نمایندهای بود که نه تنها ما را از اخراج نجات میداد بلکه مسئولیتهای خطیرتری را نیز به عهده داشت. داستان یکی از آنها است از این قرار...
روزی روزگاری آموزگاری به ناچار
با نوار بیبال، درس میداد بسی دشوار
ناگاه آن بی پر و بال، سُر خورد و
پیدا شد سرش از پاچهی شلوار و
آن سه تفنگدار
فهیمه و لیلا و فاطمهی خندهنگهندار
نگاهی به هم کردند و غش کردند و
با دقت، رصد کردند
عبور این بلای بی پر و بال
که سرانجام افتاد بر کف و امّا نه آنچنان خونبار
القصه
آموزگار بی نوای بینوار
به رویش نیاورد و درس داد تا پایان کار
شاید با شرم بسیار...
زنگ خورد و نقش مبصر میشود آشکار
برداشت نوار را با یک کاغذ آچهار
و انداخت در سطل آشغال
و شاید که بال نوار
پس از این ماجرا گشته پدیدار
دعا بر جان آن بانو، باید کرد بسیار
الهی هر کجا هستی تن و جانت سلامت باد و هرگز، نشی بیمار
که سی سالیست با یادت بسی دلها شود شاد...
✍ آسمان زنده
پینوشت:
فاطمهی قصه، هنوز خنده نگهندار است و عاشق سبک زندگی پایدار.
میداند نوارهای بهداشتی سلولزی، چه بالدار چه بی بال، هستند بلای جان جانوران بیشمار.
پس در چهار پنج سال گذشته، ۹۹ درصد از پدهای پارچهای استفاده کرده و به تازگی گاهی از فنجان قاعدگی که آبی رنگ است و مارکدار.
با این اقدام، طبق نظر مردمان زمین دوستدار، پرندگانی با بالهای واقعی، بیشتر و شادتر پرواز میکنند بر فراز آسمان، استوار🕊
پس از تولید کمپوست از زبالههای تر آشپزخانه، این دومین اقدامش است در مسیر سبک زندگی پایدار و به گمانش، یادگاریست ماندگار 🦋
#کاپ_قاعدگی #پد_پارچهای #لعل_صبر
#من_از_زباله_تر_خاک_می_سازم #خنده
.
چقدر عجیبه! اونی که ادای اینو درآورد که ترسوئه تا ماها رو بخندونه، از همهمون شجاعتر بود!
اونی که ادای اینو درآورد که بلده چجوری دین رفیقش رو بپیچونه، دنگ تموم رفقاش رو یه تنه گذاشت وسط!
اسمش رو صدا بزن:
#امیرمحمد_ترک_ارزانفودی_زاده
که همدانی بود و در تهران زندگی میکرد.
که دوست داشت محتواهای طنز تولید کنه تا خنده بیاره رو لب مردم.
که تازه داماد بود وقتی کشتندش...
که...
#ارغوان_اشترانی
۱۴۰۴/۱۲/۰۷
#خون_نامه_ارغوان_اشترانی
Repost from تـــــرانـــــه طــ ــور ⚪️
⭐️رفتستون در جهت عمل به مسئولیت فرهنگی خود، برگزار میکند:
✅کارگاه رایگان و آنلاین «مقدمات ترانهنویسی» با محوریت وزن و قافیه..
این کارگاه در هشت جلسهی دوساعته در بستر گوگلمیت در روزهای دوشنبه و پنجشنبه برگزار میشود..
جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام لطفا با آیدی زیر در تلگرام در ارتباط باشید.
@raftestoon♥️
تردیدگاه
تو، جان من گشتی بناگاه
خود را ندیدی در نگاهم گاه و بیگاه؟
از خود، بریدی در آن بزنگاه
آه...
آگاهم به جانم جان من
آهم چه تابان شد
قرص ماه شد
میتابد به راهت تا ابد
باشد که راهت بازتاباند نگاهم را
و شب هنگام، بباراند، نگاهت را
چشمت که تر گردد، دگر تردید، برنگردد باز
بگوید هر چه باداباد و بازآید به خود باز
✍ ماه آسمان
#شعر
ایستگاه رقص هجدهم
جمعه ۸ اسفند ساعت ۲۱:۲۵ با سرزمین من (آوای دریا) میرقصیم.
با دوربین بسته یا باز، هر کدام که انتخاب ماست. لطفاً در صورت تمایل اعلام فرمایید تا لینک را تقدیم کنم.
همواره به یاد رقصها، امیدها و زندگیهای باشکوه ستارههای درخشان و جاویدنام ایرانمان🕊
یکشنبهها سهشنبهها جمعهها
ساعت ۲۱:۲۵ پنج دقیقه
لطفاً موزیکهای پیشنهادیتان را ارسال فرمایید.
سپاسگزارم🦋
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست #لعل_صبر #ایستگاه_رقص #رقص
چشم در چشم
از زمانی که یادم میآید به خوشخنده بودن معروفم.
اول راهنمایی هستم و مهتاب کلاس سومی، دوستانش را زنگ تفریح جمع کرده که خندیدنم را تماشا کنند. یک چیزی میگویند و من از همه جا بیخبر هم میخندم و آنها غش میکنند از خنده از خندیدنم.
خانم معروفیان دبیر اجتماعی اول دبیرستان: «یاوری و تهرانی برید از کلاس بیرون». حالا همه چیز زیر سر هاشمی است. ولی تفاوت ما در این است که او کنترل دارد روی خنده هایش و ما نه. کفشم را سر کلاس درآوردهام و در آن لحظه شوت میشود زیر میز جلویی و من به دنبالش زیر میز و معلم عصبانیتر از پیش و همه میمیریم از خنده، بیش از پیش. بیست دقیقه مانده است به زنگ، کل این بیست دقیقه، من و شراره پشت در کلاس، در حال ریسه رفتنیم. بچههایی رد میشوند و از دلیلش میپرسند و ما توان پاسخ نداریم. رسم این است که پس از بیرون شدن از کلاس، هنگام خروج آموزگار، برویم برای عذرخواهی. ولی من هنوز خندهام بند نیامده و فقط میتوانم لبهایم را روی هم فشار دهم و سرم را پایین بیندازم تا شراره از قول هر دوی ما اظهار پشیمانی و طلب بخشش کند.
داستانهای خندیدنها بسیار و در این یادداشت نمیگنجد. فاطمه در بسیاری از موقعیتها، از بیرون به آن موقعیت نگاه میکند و تصویری را میبیند که احتمال نخندیدنش بسیار کم است. انرژی دلقک را بسیار زیست میکند. در این روز و شبها ولی دیگر هیچ چیز خندهدار نبوده و موقعیتهای اندکی او را به خنده وا داشته است.
امشب طبق روال هر شب پس از شام رفتم به حیاط، زبالههای تر را در بشکهی آبی رنگ کمپوست ریختم و سبد نیم کمپوست شدهها را رویش خالی کردم. هوا تاریک بود و ماه زیبا در بالای سرم میدرخشید. به توصیهی امروز نویسنده ساز، کمی بیش از همیشه به آن زل زدم. برای درخششش شکرگزاری کردم و قربان شکل ماهش رفتم. چوب بزرگ کنار بشکهی آبی را برداشتم که نیم کمپوستها را کاملا روی ترها پخش کنم. سفیدی چسبیده به انتهای چوب توجهم را جلب کرد. چون نور کم بود آن را نزدیک صورتم آوردم که ببینم چیست. با مارمولکی بزرگ و سفید چشم درچشم شدم، بیحرکت بود انگار، وایی گفتم و چوب را در بشکه انداختم و غش کردم از خنده. مارمولک هم برعکس مارمولکهای دیگر، حلزونوار، سفیدیش در سیاهی داخل بشکه گم گشت. به گمانم او هم امروز در وبینار شرکت کرده و شاید هم پیشتر کتاب در باب مشاهده را خوانده است. هنوز هم یادم میافتد نیشم باز میشود هر چند نه مثل همیشه تا بناگوش.
برای هزارمین بار در زندگیم به این بینش رسیدم؛ زمانی که عدم تعادلی اتفاق میافتد، ابر و باد و مه و خورشید و فلک میآیند که ما را به تعادل برسانند. کافیست مکثی کنیم و پذیرایشان باشیم. چقدر به خندیدن امشب نیاز داشتم.
✍ آسمان نگاه
#یادداشت_روزانه #من_از_زباله_تر_خاک_می_سازم
.
در روز زن و مادر ایرانی،
تقدیم به زنان شجاع سرزمینم...
_
اصلا فکر نمیکردم بتونم در مورد #افسانه_مهدی_نژاد شعر بگم. ویدئوی ایلیا به قدری به همم میریخت که نمیتونستم تا انتها ببینمش. فکر میکردم اگه قرار باشه کامل ببینمش و حرفهاش رو بنویسم تا بتونم به شعر تبدیلش کنم، قطعا به فروپاشی روانی میرسم...
اما یه شب، نشستم و ساعتها گریه کردم و نوشتم...
ایلیای قشنگم... بمیرم برات که تو ده سالگی اون قدر رنج کشیدی که عین یه پیرمرد پنجاه ساله حرف زدی. اما مطمئنم تو در ایران آزاد فرد بزرگ و ارزشمندی خواهی شد و هم مادر جاویدنامت و هم یه ایران بهت افتخار خواهند کرد.
دوستت دارم پسر کوچولو و قشنگ و نادیدهم.
#ارغوان_اشترانی
۱۴۰۴/۱۲/۰۵
#خون_نامه_ارغوان_اشترانی
#ایلیا
#زن_زندگی_آزادی
ایستگاه رقص هفدهم
ساعت ۲۱:۲۵ با ای ایران (آوای لیلا) میرقصیم.
امشب برای نخستین بار مهمان آقا هم همراه ما هستند و به باور من تمرین برابریمان کاملتر میگردد.
با دوربین بسته یا باز، هر کدام که انتخاب ماست. لطفاً در صورت تمایل اعلام فرمایید تا لینک را تقدیم کنم.
همواره به یاد رقصها،امیدها و زندگیهای باشکوه ستارههای درخشان و جاویدنام ایرانمان🕊
یکشنبهها سهشنبهها جمعهها
ساعت ۲۱:۲۵
پنج دقیقه
لطفاً موزیکهای پیشنهادیتان را ارسال فرمایید.
سپاسگزارم🦋
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست #لعل_صبر
✨ به نام امید
اونقدر عکسهای خوشگلی ازش گذاشته بودن. بچه بود که دیدمش؛ با خالش برای کنکور چند ماه درس میخوندیم. خیلی گذشته، دیگه حتی چهرش هم یادم نبود. ولی با دیدنش، یادم اومد. عین همون بچگیهاش بود. شنیدم دو سال پیش ازدواج کرده.
همسرش روی سنگ سردش افتاده و بیصدا عکس امید را میبوسد. زادروزش را روی مزارش میخوانم، ده سال و یک پاییز و یک هفته پس از من به زمین آمده. پس، آن زمان که من دیدمش تقریباً همسن من بوده در زمان زاده شدن او.
چهاردهم دیماه، آغازش و چهار روز پس از آن، پروازش🕊
مادرش عکسی از او که در حال فوت کردن شمع است میبیند و قربان صدقهاش میرود؛ با اشک و آه و فریاد، داد، دادخواه است، دادخواهند، دادخواهیم.
خالهی مادرش که عروس خالهی من است؛ همان حدود چهل روز پیش، اشک میریخت و میگفت «امید ما رُ میرسوند جایی، وقتی ماشین نداشتیم و یک وقتهایی میومد خونمون کارهای تعمیراتیُ انجام میداد. میگفت خاله بچهها نمیرسن من انجام میدم....امید مهربونم».
«امید مهربونم» را بارها شنیدم؛ آن روز از خالهی مادرش و دیروز از مادرش، مادرش، مادرش...
داغ امیدهای مهربان بسیاری بر دلها مانده. بر دل مادرانی همچون آرزو، پدرانی همچون علی، خواهرانی همچون نازنین، همسرانی همچون فاطمه، مادربزرگهایی همچون مامان فریده، خالههایی همچون تهمینه، فتانه، آذر، محیا، مینا، خالههای مادرانی همچون منیژه، منیر، مهری، فاطی، پدربزرگها، برادران، فرزندان، عمهها، عموها، داییها، خواهرزادهها، برادرزادهها، دوستان، همشهریها، هموطنان... آاااه چه بسیارند، چه بسیاریم...
ما میبایست قوی بمانیم. زنده بمانیم؛ ما به زندگیهای بسیاری بدهکاریم. این رسالت ماست که امیدهای بیشماری را در دلهایمان، زنده نگهداریم.
مدام میپرسم که چگونه؟ چگونه؟ چگونه؟
دست میزدیم. کِل میکشیدند. آخر، جوان بود. هنوز تازه داماد به حساب میآمد.
آرزو میگفت: خدایا امانتت را مثل گل تحویل گرفتی و زیباییهای امید را میشمرد و مامان فریده به آنها میافزود...
ما میرقصیم، ما میمانیم، ما میخوانیم و امید را زنده میداریم. با زیبایی با شور زندگی با آگاهی با اقتدار با مهربانی با امید...
ای خالق مهر و ماه و امید
ما را مهربان و آگاه و پر ز امید بگردان🦋
✍ آسمان
( یکم اسفند سال چهار ۱۴۰۴۱۲۰۱)
#امید #یادداشت_روزانه #جاوید_نام
#امید_الله_داد
ایستگاه رقص شانزدهم
به یاد محمد حسینی(کیان) که اگر میماند چهل و سه ساله میشد 🎂
امشب ساعت ۲۱:۲۵ با آوازم را میرقصیدی، میرقصیم و برابری را تمرین میکنیم.
با دوربین بسته یا باز، هر کدام که انتخاب ماست. لطفاً در صورت تمایل اعلام فرمایید تا لینک را تقدیم کنم.
همواره به یاد رقصها،امیدها و زندگی های باشکوه ستارههای درخشان و جاویدنام ایرانمان🕊
یکشنبهها سهشنبهها جمعهها
ساعت ۲۱:۲۵
پنج دقیقه
لطفاً موزیکهای پیشنهادیتان را ارسال فرمایید.
سپاسگزارم🦋
شب که راز بودنت را پوشید
باد که ساز دیدنت را سر داد
ابر که شوق خندهات را بارید
من که شعر ماندنت را خواندم
لبهایم را میخندیدی
چشمانم را میباریدی
در رویایت میچرخیدم
آوازم را میرقصیدی
من هوای با تو سر کردن
تو دوراهی خطر کردن
ما در انتظار مهتاب ماندیم
ما شبیه هم ترانهای خواندیم
ترانه: غزل مهدوی و ماکان اشگواری موزیک: شایان شکرابی
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست #لعل_صبر #زاد_شاد
ایستگاه رقص پانزدهم
امشب ساعت ۲۱:۲۵ با ماه و با هم میرقصیم و برابری را تمرین میکنیم.
با دوربین بسته یا باز، هر کدام که انتخاب ماست. لطفاً در صورت تمایل اعلام فرمایید تا لینک را تقدیم کنم.
همواره به یاد رقصها و امیدهای ستارههای درخشان و جاویدنام ایرانمان🕊
یکشنبهها سهشنبهها جمعهها
ساعت ۲۱:۲۵
پنج دقیقه
ماه امشب پیشنهاد نازنین جان است. لطفاً موزیکهای پیشنهادیتان را ارسال فرمایید.
سپاسگزارم🦋
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست #لعل_صبر
اندر حکایت چشیدنهای
سالِ هزار و یکصد و هیچ
۲۹بهمن ۱۴۰۴
سلام فاطمه جان
بی اغراق میگویم که پس از سالها همنشینی با حافظ، اکنون تو نیز تسلای قلبم شدهای با
«سال هزار و یکصد و هیچ»
هنوز راز دلی که در نامهی پیشین فاش کردهام؛ برایت ارسال نکردهام. شاید به این امید که در نامههای بعد، گردد عیان و آشکار، تعبیر شعرت.
امروز امّا باز، دل هوایی گشت و گفتم، خدایا یک نشان از او به من ده، این بار در سال هزار و یکصد و هیچ.
آمد...
«...ما هر دو آغاز مسیری بیسرانجام
اما برای هم، نشان روشنی از 💫
پیروزی جا مانده از یک صبر ناکام...»
✍ آسمان ریسمان
پینوشت: مجموعه اشعار «سال هزار و یکصد و هیچ» به قلم فاطمه دوگوهرانی، شاعری پخته و ناب که داستان آشناییام با او را خواهم نوشت.
انتشارات نسل روشن#شعر #ترانه #شاعران #نامه
درود به دوستان و همراهان عزیزم
با نور هستیبخش جهان هستی و همواره به یاد رقصها و امیدهای ستارههای درخشان و جاویدنام ایرانمان
یکشنبهها سهشنبهها جمعهها
ساعت ۲۱:۲۵
پنج دقیقه در ایستگاه رقص، با هم میرقصیم و برابری را تمرین میکنیم.🕊
لطفاً موزیکهای پیشنهادیتان را ارسال فرمایید.
سپاسگزارم🦋
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست #لعل_صبر #رقص #ایستگاه_رقص
💚🕊❤️🔥
من این حروف نوشتم
چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت
چنان بخوان که تو دانی
#حافظ_شیراز #ایران #IRAN
ایستگاه رقص چهاردهم
امشب ساعت ۲۱:۲۵
چهلم ستارههای جاویدنام وطن و زندگیهای با شکوهشان را گرامی میداریم 💫
با ترانههای یاد تو میفتم، من زنم و ای ایران میرقصیم 🕊
با دوربین باز یا بسته هر کدام که انتخاب ماست. لطفاً در صورت تمایل اعلام فرمایید تا لینک را تقدیم کنم.
سپاسگزارم🦋
#جاوید_ایران #IRAN
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
https://t.me/Fatemeh7Aseman/335
این صدا مربوط به همان روزهایی است که این یادداشت را نوشتم. هنوز اینقدر زخمی نشده بودیم؛ آن را با ترانهی تأثیرگذار فاطمه دوگوهرانی عزیزم و صدای زیبای پرستو احمدی در سرم میشنیدم و همان روزها تلفیقشان کردم که به یادگار بماند.
سالها پیش، از نگین پارسا در مصاحبهای صحبتی شنیدم که بسیار به جانم نشست و برداشت خودم را میگویم. هیچ صدایی با صدایی دیگر قابل مقایسه نیست. آوای من از رنجهای من، شادیهای من، آگاهی من و هر آنچه زیستهام عبور کرده است. آن آوایی که ما از یک انسان میشنویم فقط یک صدا نیست؛ یک زندگیست.
امروز که خودم را در این فایل میشنیدم با اینکه هنوز دو ماه از آن نگذشته، احساس کردم من دیگریست...
با خود میگویم، آوای کودکان و مادران بسیاری را باید بشنوم که آوایشان از چهل روز پیش تا امروز بسیار بزرگتر، پیرتر و رساتر شده است. چقدر به سکوت و نیوشیدن و اندیشیدن محتاجم.
✍ آوای آسمان
#یادداشت_روزانه
💚🕊❤️🔥
گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کـان مشرف گردد از اَقدامِ دوست
#ایران #حافظ_شیراز #IRAN
