آسمان✨ فاطمه یاوری
الذهاب إلى القناة على Telegram
269
المشتركون
+124 ساعات
-27 أيام
-230 أيام
أرشيف المشاركات
دیشب پرسیدم چرا نمیرقصی؟
امروز گردنم گرفت. یکی از سببهای نرقصیدن بر من نازل شد🫨
هر چند میدانم یکی از دلایل این گرفتگی، چند روز انجام ندادن نرمشهای یوگای آرامی که بسیار برایم ضروری هستند، به بهانهی سیکل ماهانه. قول میدهم از ماه بعد در حد توانم انجام دهم و تنها یک روز اجازهی انجام ندادن دارم نه بیشتر.
حتماً در مورد رقص پرسشهای مناسبتری وجود دارد که بهتر است پرسیده شود.
روز گفتار هشتم
روز گفتار، تمرین گفتگویی کاملاً بداهه است. بدون سلام و درود و آداب معمول، مانند آزادنویسی شاید نه به آن رهایی😉
ایستگاه رقص سیو سوم 💃
درود دوستان عزیزم
ساعت ۲۰ امشب میرقصیم.
۱. گرم کردن.
۲. رقص با موزیک...
۳. سرد کردن
اگر مایل هستید با ما همراه شوید. با دوربین باز یا بسته هر کدام که انتخاب شماست. لطفاً به من پیام دهید.
برنامهی هفتگی ایستگاه رقص:
یکشنبهها و چهارشنبهها: ساعت ۲۰
جمعهها: ساعت ۱۹
لطفاً آلارم بگذاریم 🥰
سپاسگزارم 🕊
🦋 بیاننامه ایستگاه رقص 🦋
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
#رقص #ایستگاه_رقص #زاد_شاد
روزگفتار هفتم
روز گفتار، تمرین گفتگویی کاملاً بداهه است. بدون سلام و درود و آداب معمول، مانند آزادنویسی شاید نه به آن رهایی😉
روز گفتار ششم
روز گفتار، تمرین گفتگویی کاملاً بداهه است. بدون سلام و درود و آداب معمول، مانند آزادنویسی شاید نه به آن رهایی😉
۱تننامهام میخواهم خودم را به سفری دعوت کنم. شما هم اگر مایلید همراهم شوید، من با تنم و شما با تنتان، همراه و همسفر شویم. به سبک یوگی و دوستان، نه ببخشید، یوگیها و یوگینیهای هندوستان، به پشت روی زمین دراز میکشم، چشمانم را میبندم. پاهایم کمی از هم فاصله دارند، پشت دستهایم روی زمین و انگشتان دستم به حالت طبیعی خودشان و با کمی فاصله از بدنم. همهی توجهم را به انگشتان پاهایم میدهم، خوب حسشان میکنم، کمی خسته هستند. کوشش میکنم با تمرکز، رها و منبسطشان کنم. انگشت شصت پای راستم: دوم راهنمایی بودی و ۱۳ ساله. هر دو سر مداد زرشکی سوسمار نشانت را با تراش دستی نارنجی اول دبستانت، تراشیده و در دست راستت بود. نمیدانم چه دست گلی به آب دادی یا بلبل زبانی که فرار را بر قرار ترجیح دادی و یک سر مداد در فرش و سر دیگرش در من فرو رفت. بابا علی ناخنگیر به دست و با ژست جراحان، پایت را در دست گرفت، نیتش خیر ولی نوک مداد فروتر رفت با میل. خیابان ری، نرسیده به سهراه امینحضور، کوچهی آبشار، کوچهی تقوی شیرازی، درمانگاه پانزده خردادی که آنجا بود و دیگر نیست. عکس رادیولوژی که نوک دراز مداد در آن کاملا سفید و مشخص بود. روی تخت دراز کشیدی، پزشک تراشههای ریز سیاهی را خارج و با سوزن و نخ سیاه مرا دوخت. دو ماه گذشت و هنوز درد داشتم؛ یادم نیست کدام پدر و مادر آمرزیدهای روغن سیاه، تجویز کرد برایم؛ روغن را رویم گذاشتی و پس از دو روز، فشارم دادی و نوک مداد، سالم و درسته بیرون آمد. مامان تاج تا مدتها آن را لای دستمال کاغذی، نگه داشته بود که به آن دکتر نشان دهد. فاطمه: «مواظب باش شصت پات نره تو چشمت.» حکایت ماست. ولی نههههه ببین، من قلم را با گوشت و پوست و استخوانم تجربه کردم. کدام نویسنده را میشناسی که دو ماه تمام، قلم در بدنش داشته و پس از آن، سالم بیرون آمده باشد؟! اینها همه نشانه بود که من جدی نگرفته بودم. درست است سی و دو سالی گذشته ولی من حتماً نویسندهی تأثیرگذاری خواهم شد. ممنونم شصت پای قشنگم، برای یادآوری درخشانت. ادامه دارد...
بچهها اگر اینترنت قطع شد، بدونید اولا کلی رقصنگاشته تو راهن که بپرن تو بغل آسمان😍 خوشحالم که میپرن هفتهای دو بار.
دوماً امشب من و لعیا جان یک چالش پرسش و پاسخ دوتایی با هم راه انداختیم که خیلی جذاب بود برام و دارم ویسهامونو به همدیگه میچسبونم که یک چک نهایی هم لعیا جان صبح انجام بدن و بپره تو بغل کانالهامون😍
روز گفتار پنجم
روز گفتار، تمرین گفتگویی کاملاً بداهه است. بدون سلام و درود و آداب معمول، مانند آزادنویسی شاید نه به آن رهایی😉
