آسمان✨ فاطمه یاوری
الذهاب إلى القناة على Telegram
269
المشتركون
+224 ساعات
-37 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
.
ایستگاه رقص شصتم 🦋
امشب به مناسبت تولد یک سالگی سرزبان و زادروز مامان سرزبان، یعنی الهه جان علیزاده
ساعت بیست ۲۰
با موزیکهای انتخابی الهه جان جشن میگیریم 🎂💃
بیاننامه ایستگاه رقص
مکتوب رقصان ما
#زاد_شاد #ایستگاه_رقص
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
ایستگاه رقص پنجاه و نهم 🦋
۱۸:۳۰ امروز
به یاد تمام آنها که همچون آهویی در بندند و در آرزوی ضامنی که رهایشان کند. با ترانهی رویای آزادی میرقصیم.
بودنت هنوز مثل بارونه، تازه و خنک و ناز و آرومه حتی الان از پشتِ این دیوار که ساختم تا دوسِت نداشته باشم اتل و متل، بهار بیرونه، مرغابی تو باغش می خونه باغ من سرده، همه ی گُل هاش، پژمرده دونه دونه بارون بارونه، بارون بارونه بارون بارونه، بارون بارونه دلم تنگه پرتقال من، گلپرِ سبزه قلب زار من
منو ببخش از برای تو، هر چی که بخوای مییارم اتل و متل، نازنینِ دل، زندگی خوب و مهربونه عطر و بوش همین، غم و شادیِ کوچیک و بزرگمونه آهای زمونه، آهای زمونه این گردونه تو کی داره میچرخونه؟ بودنت هنوز مثل بارونه، مثل قدیما پاک و روونه از پشت این دیوارِ بی رحمی که بینمونه
آچین و واچین، عسلِ شیرین قصه مون هنوز ناتمومه از اینجا به بعد کی می دونه که چی سرنوشتمونه بارون بارونه، بارون بارونه بارون بارونه، بارون بارونه بارون بارونه، بارون بارونه
۱۰۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ دوشنبهها با تننامهام: حنجرهام: فروردین ۱۳۹۷، کلاس صدای هانیه کیان، موسسهی موسیقی ناصر چشم آذر، روی نُت خواندن را با کتاب مشایخی تمرین میکردیم. فاطمه: اردیبهشت، ناصر چشم آذر سکته کرد و تمام. یک هفته اشک میریختم. اشکان خطیبی، هنرمند محبوبم با همسر جذابش آناهیتا درگاهی به مراسم خاکسپاری ناصر آمد و با اشک سخن گفت. اشکان را با شام ایرانی و هنر آشپزیش، ترانههای نوستالژی در کنسرت چشم آذر، ویولون نوازیش عریان در برف در «سینما نیمکت»، سازماندهی کمک به مردم آبروداری که شغلشان را در پاندمی از دست داده بودند، میشناسم. در روزهای قرنطینه، شاهد کوششهای شبانهروزیاش بودم. برایم نمادی از انسانیت و هنر است. و متولد ماه مهر مانند من. حنجرهام: به گمانم پاییز یا زمستان ۱۳۹۸ بود، خیلی وقت بود که تمرین نکرده بودیم و پس از مدتها او را دیدی. گفت: بخوان. باور کن گوگوش را خواندم و او ساز زد و ضبطش کرد. فاطمه: خودم تنها یک دقیقهی اولش را دوست دارم ولی دوستانم محبتهای بسیار داشتند به من و تو در آن آهنگ. حنجرهام: بهار ۱۴۰۲ و اجرا و همخوانی در جمع یاوران به سوی تعادل، پاییز همان سال که ترانهای گفتی، با ملودی در سرت در خیابان خواندم؛ با اجازهی پیمان در آرتاک فرستادی و شیرین شنید و شدی خوانندهی گروه آماتوری که دف و سهتار و تار و سنتور و تنبک مینواختند باهم. مدرسهی آواز داود محمدی در همان زمستان که شبها بود و گاهی از خستگی خوابت میبرد. بهار ۱۴۰۳ که در جلسهی پایانی دورهی پیشرفتهی به سوی تعادل، با الهه نقشه کشیدید که این بار در نقش شرکت کننده از یاوران قدردانی کنید؛ شعری سرودی با ملودی و با نوایم که از استرس و شببیداری، گرفته بود حسابی، خواندم و همه به گرمی و طبق برنامهتان در گروه همسُرایی، همراهی کردند به ماهی. فاطمه: چه همسُرایان عزیزی و کامبیز جان یگانگی با لطفش گفت: «من قدردانی از این قویتر تا حالا نشنیده بودم.» وای چه خاطرات نفسگیر و با شکوهی، چه اشکها که ریختم و چه شرمها که در بر گرفتم. هر کدامشان لایه لایه مرا به خودم نزدیک میکردند و مسیرم باز شد برای رسیدن به مدرسهی نوشتن عزیزم. چه عجیب که در دهمین دوشنبهی گفتگو با تنم، به این خاطره رسیدیم؛ چند روزیست که منیژه جان، آسمانی شده و امشب مراسم یادبودش بود. دوستان به سوی تعادل را دیدم و چه خوب که هنگام بازگشت، الهه هم دیدم و در آغوش کشیدم با اشک. این چند روز فیلمش را، بارها دیدم. فیلم همان روز همسُراییمان، در لحظهای که همگی نامش را بردیم و خواندیم. حنجرهام: منیژههههه با بودنت اینجا میشه خیلی ویژههههه و او با دست افشانی زیبایش، شادیش را ابراز کرد. فاطمه: با آن دستان مادرانهاش و همه با شوق خندیدیم. منیژه، ماما بود و مهربان؛ چه داستانها که آن دستان دارند و حالا با خاک هزاران دست، همسایه و هم داستان شدند. برایش نوشتم: «بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید ... صحبت حکام ظلمت شب یلداست نور ز خورشید جوی بو که بر آید💫» برایم نوشت: «... به امید دیدار هر چه زودتر در روزهایی سراسر نور و خوشی 🙏❤️😘😘» پاسخش به شادباش نوروزم: «... به امید روزهایی پر از نور و شادی و صلح برای همه مردم ایران و آرزوهای بزرگی که داری 😘😘😍😍❤️✌️✌️» و پیامک آخرم به او: درود خیلی زود بود منیژه جان رفتنتون. سفرتون آروم. دلم براتون تنگ میشه. گفته بودید به امید دیدار هر چه زودتر در روزهایی سراسر نور و خوشی و خودتون خیلی زود سراسر نور شدید و به نور پیوستید✨ حنجرهام: همزمانیها گاهی بسیار غریبند. منیژه پهلوان، صدای دلنشینی هم داشت. فاطمه: یادش همیشه گرامی 🤍 حنجرهام: تابستان ۱۴۰۳ در کلیسای کریم خان، تصمیم گرفتی کلیپی برای قدردانی از آقای هاکوپیان در زادروزش با همکاران قدیمیتان درست کنی و زمانی که با شور و ذوق با سیما و غزل در میان گذاشتی؛ سرشار از شوق شدی و شوقت شعری شد و نوای همان شبم، شد شروع کلیپ نهاییت. فاطمه: وای یادگاری لبریز از عشق شد. چقدر همراهی سیما جانم به عنوان نخستین همراه مؤثر بود و همهی همکاران قدیمی نازنینم. و باز همزمانی دیگر، لوح تقدیری که ایشان با بزرگواری بینهایتشان و متن پر مهرشان در همان زمستان ۱۴۰۳ امضا کرده بودند؛ دقیقاً یک سال پیش در چنین روزی، نوزدهم مرداد توسط سمانهی عزیزم به دستم رسید. حنجرهام: فاطمه، شاید سدی که مولانا و حافظ گفتهاند در حال فرو ریختن است و اینها همان هفت شهر عشق بوده که با هم پیمودهایم. فاطمه: حتی اگر اندر خم یک کوچهای که عطار گفته مانده باشم، به گمانم از همان کوچههای پیچ در پیچ آشتیکنان من با تو و تمام تنم باشد. یکپارچگی، یگانگی و یکی شدنمان، شاید همان وصال حقیقی است و چه کشفی با ارزشتر از این گنج باشکوه. ادامه دارد...
.
ایستگاه رقص پنجاه و هشتم 🦋
۱۸:۳۰ امروز
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
#زاد_شاد #ایستگاه_رقص
ش
شش ماه و شش روز دیگر فروشگاههای شهر، پر میشود از شکلاتهای شیک و قرمز ولنتاین، شاید شبی شیرین برای شروع آفرینش یک عشق کامل باشد؛ شش دقیقهی نیمه شب امشب. هیششش، یوااااش، شاید...
«بهجای خلق يك عشق كامل، وقتمان را برای یافتن يک معشوق كامل تلف میكنيم.» تام رابينز
Repost from سرزبان | مهارت پرسشگری
تغییر زمان وبیکارهای «معماری تفکر»
عشقا از اونجایی که ساعت قطع برق ظاهرا افتاده هشت شب، از امروز زمان برگزاری وبیکار رو برمیگردونیم به روال سابق. 😁✨💖✨
وبیکارهای «معماری تفکر» شنبه تا چهارشنبه ساعت ۱۶ توی لینک زیر:
https://www.skyroom.online/ch/elahehalizade/memaritafakor
ساعت ۱۷ جمعهها در نویسندهساز:
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/nevisandesaz
سرزبان
.
ایستگاه رقص پنجاه و هفتم 🦋
۱۸:۳۰ امروز
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
#زاد_شاد #ایستگاه_رقص
.
ایستگاه رقص پنجاه و ششم 🦋
۱۸:۳۰ امروز
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
#زاد_شاد #ایستگاه_رقص
