ar
Feedback
‌ ‌ارغوانِ بی ابتهاج ‌

‌ ‌ارغوانِ بی ابتهاج ‌

الذهاب إلى القناة على Telegram

" ارغوانم را دیدی سر راه؟ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌مثل من پیر شده بود؟:) 🥀 ‌‌ 『 مرا ببخشید اگر نوشته‌هایم شمارا یاد کسی می‌اندازد』 ‌‌ ناشناس: @Arghavan_ebtehajbot ‌‌ •چنل متعلق به شخص خاصی نیست و پیام‌ها به فرد خاصی اشاره ندارد

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
382
المشتركون
-824 ساعات
-277 أيام
+2430 أيام
أرشيف المشاركات
نمی‌دانستم برای کدام درد گریه کنم، خندیدم.

چهره‌ات را می‌پسندم، چشم‌هایت بیشتر لحن شیرین صدایت، خنده‌هایت بیشتر

من مطمئنم این دو سال که بگذره مدرسم تموم شه ، هیچوقت دلم برای مدرسه تنگ نمیشه

انتخاب من فردیه که خودش بهم توجه کنه، خودش منو بذاره اولویت، خودش بدونه که یسری کارارو نباید انجام بده و یسری جاها نباید بره، خودش منو بلد باشه، خودش بخواد تایمشو با من بگذرونه، خودش دلش بخواد به ردفلگای من احترام بذاره. رفتار درست از سمت اون برای من زمانی قشنگ و با ارزشه که از سمت خودش باشه نه با یاداوری ها، دعواها و خط و نشون کشیدن های‌ مکرر من.

نزدیک بود از شعر پاییز جا بمونمااا🫢🍂

رسالة صوتية01:40

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد کاسه‌ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد مهر با بی‌مهری و نامهربانی می‌رسد مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟ بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد کاش میشد رفت و گم شد در دلِ پاییزِ سرد بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد...
ـ فرهاد شریفی ـ

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد کاسه‌ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد مهر با بی‌مهری و نامهربانی می‌رسد مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟ بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد کاش میشد رفت و گم شد در دلِ پاییزِ سرد بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد...
ـ فرهاد شریفی ـ

مرا ببوس و به دنیاي رو به پایانم حیات ببخش.

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم

"سخن از غیر مگو با منِ معشوقه پرست"

در تماشای تو قانع نشوم من به دو چشم همه چشمان جهان گو به سرم بشتابند

وقتی عکس جدید می‌فرسته مثل شهریار بگید:

متاسفم که تو گاهی غمگینی و دستای من ازت دورن.

کاش تعجیلی شود روزی خدا قسمت کند ، یک ملاقات خصوصی دست من با موی تو .

بهترین کپشنی که میشه برای این عکس نوشت، این بیت از استاد شفیعی کدکنی هست که میگه: تو گرمِ سخن گفتن و از جامِ نگاهَت من مست چن
بهترین کپشنی که میشه برای این عکس نوشت، این بیت از استاد شفیعی کدکنی هست که میگه:
تو گرمِ سخن گفتن و از جامِ نگاهَت من مست چنانم که شِنُفتَن نتوانم...

پاییز عاشق است؛

روزی اگر دختری داشته باشم ، اجازه می‌دهم موهایش را بلند کُنَد و بریزدشان روی شانه‌هایش... آنقدر در بغل می‌گیرمش، و نوازش می‌کنم دستها و پاهایش را، که دلش هرگز هوای آغوشِ هیچ غریبه‌ای را نداشته باشد ... شانه‌ای از بلور می‌خرم برایش، و تار به تارِ گیسوانش را می‌بافم، تا دلش نگیرد از بی محلّیِ آدمهای یخ‌زده ... یک روز صدایش می‌زنم رها ، تا بداند دلش فقط باید برای خودش باشد... برای خودش شور بزند... روزِ دیگر نسترن و نرگس ، تا بداند با یک گُل هم بهار می‌شود ، تا زمستان راهِ قلبش را پیدا نکند ... یک روز، گندم می‌خوانمش تا بداند برکتِ خانه است، و اگر برود ، همۀ اشتیاقِ مرا با خودش می‌بَرَد ... یک روز سحر می‌شود، تا یاد بگیرد پایانِ تمامِ شبها را در خودش بیابد نه در دستانِ دیگران ... یک روز، الهه و صنم می‌خوانمش، تا همیشه بداند پرستیدنی‌ست... یک روز خورشید است و یک شب مهتاب... نیمه شب، افسانه است و دست نیافتنی .... صبح هم ، عسل جان می‌خوانمش تا با شنیدنِ این اسم، از دهانِ آن که قَدرش را نمی‌داند، دست و پایش را گم نکند ... پائیز که شد، صدا می‌زنمش باران و حتماً می‌برَمش روی برگهای زرد و نارنجی، که راه برود، برقصد و ذوق کند از لحظه به لحظۀ زنده بودن‌هایش... آنقدر می‌خوانَمَش بانو جان و خاتون جان، که باور کُنَد دختر بودن، چقدر شیرین است. اگر دوست داشتنِ خودت را بیشتر از همۀ دنیا بلد شده باشی... تمامِ داستانهای هزار و یک شب را برایش می‌خوانم، تا یادش بماند شهرزادِ قصّه گو بودن خوب است امّا فقط برای پادشاهی که دروازه‌ی سرزمینِ دلش را، فقط برای همین یک شهربانو گشوده باشد... روزی اگر دختری داشته باشم، حتماً به او خواهم گفت که تا آدمش را پیدا نکرده، قدرِ بهشتِ خانه‌اش را بداند ... من دخترم را "آرامش" صدا میزنم . . .

جرمم این بود که زیاده خواه بودم. از زندگی یک خانه، شومینه‌ی روشن، هوای بارانی و مبلی که رو به روی پنجره است می‌خواستم؛ که البته آنکه از جان دوست تر می‌دارمش هم با موهای خیس زیر پتو خوابیده باشد؛ آن را در آغوش بگیرم و عطر گیسویش را استشمام کنم. البته بهتر می‌بود اگر ... بیخیال، زیاده خواهیست.

Repost from N/a
*می گویی چشم هایت شرقی ست اما عزیز جانم غم هایم ،غم هایم شرقی ترند.