اسقاط کافه خیارات
الذهاب إلى القناة على Telegram
تکههایی معمولی از یک ذهن و زندگی غیرمعمولی
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
256
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+37 أيام
+4730 أيام
أرشيف المشاركات
به همان سبک بیان همیشگی با چاشنی خفیف طنز مطالب حقوقی هم میگذارم لالوی نوشته هام و در ادامه و طولانیمدت کار به جایی میرسد که لالوی مطالب حقوقی باقی نوشتههارا میگنجانم.
راستش من در دنیای واقعی اینقدر جری و بینزاکت نیستم ولی از همان اولین باری که این شیوه را امتحان کردم تا الان، اتفاقا این روش بیشتر جواب داده و به جذب مخاطب و بازدید انجامیده. وقتی هم داشتم این کلمات را تایپ می کردم ذهنیت و قصدم همان نبود که در کلماتم آمده و فقط چون حدس میزدم که به نتیجهی کذایی ختم میشود باز هم امتحانش کردم و باز هم همان شد. آدمیزاد موجود پیچیدهایست واقعا.
از بس وقتم توی مترو و اتوبوس می گذرد که مثل تراکتور دارم رمانهای روسی را یکی پس از دیگری تمام می کنم و میروم سراغ بعدی؛ حالا درست است که مطالعه توی مترو و اتوبوس شاید به نظر خیلیها باکلاس باشد ولی واقعا بحث فنی و سخت و آموزشی را هیچگاه آنجا نمیخوانم چرا که من برای آرامش و ثبات و استقرار میخوانم که ذهن بیشفعالم یک جا آرام بگیرد ولی بروم سراغ آنهایی که گفتم بیشتر مضطرب و متشنج میشوم و چیزی هم یاد نمیگیرم، یاد هم بگیرم به درد لای جرز می خورد و به رنج حین و بعدش ابداً نمیارزد.
این که وقتی یک نفر هرگناهی کرده و بعدش علیالظاهر توبه کرده و دارد زندگی دیگری را تجربه می کند و من نباید قضاوتش کنم و راست و دروغ و جانماز آب کشیدنش و اخلاص و صدق عملش به من مربوط نیست و من باید با گمان نیک به وی بنگرم یک ساحت است و این که نخواهم اینچنین آدمی نزدیکم شود و به زندگیام راهش ندهم یک ساحت دیگر.
تو توبه میکنی و مغفرت خدا آنقدر بیپایان است که کهکشان گناهت را غباری هم به حساب نیاورد و به دیگران هم مربوط نشود و باید همچنانکه کاری نکردی با تو رفتار کنند اما این که انتظار داری آن دیگران تو را به دایره و حلقهی قربتشان راه دهند!؟ خیالی است باطل و انتظاری است گزاف...
چند وقتی است چند گلدان از دوستم گرفتهام و در بهترین و نورگیرترین جای اتاق گذاشتهام. چند روز پیش که دوستم میهمانم بود، دید برگهای گل ریخته و آنطور که باید سرحال نیست.
پرسیدم: «چرا گلی که بهترین نور را میگیرد و مرتب و منظم به آن آب میدهم باید اینطوری شود؟!» گفت: «گل که جایش عوض شود، قهر میکند...»
این را که گفت، یاد گلهایی افتادم که خیلی وقت است به اجبار جایشان عوض شده و پژمردهاند؛ انگار طراوت روحشان مکدر شده است. گلهای غریبی که هرکدام در یک وَرِ جهان آوارهاند و از وقتی میشناسمشان، هر روز گردِ غم بر جبینشان ضخیمتر میشود و تنهایی مشترکمان ملموستر.
قبلاً هم گفته بودم که من دوستهای عزیزم را سخت رها میکنم؛ ما غریبها، قدرِ غربتمان و کسی را که در این غربت شریکمان است خوب میدانیم:)
شاید حکایت اینکه آنها مرا به خلوت و تنهایی عزیزشان راه دادهاند همین باشد که: گلِ بیخار نمیشود...
خیلیوقت است که نسبت به موضوعی احساس دین میکنم و وظیفه و تکلیفیاست که سالهاست بر شانهام سنگینی میکند و مترصد یک مجالم که بیفتم دنبالش ولی دربهدری و مشغولیت و غم نان امان نمیدهند.
این دغدغه ی سالیان دراز آن است که متمرکز بروم سراغ ادبیات کردی و به زبان فارسی عامیانه «بجورمش»، من این را موکول کرده بودم به وقتی که به لحاظ شغلی و معیشت به یک حداقل استقرار و ثباتی برسم و بعد کارهای تو ذهنم را عملی کنم ولی فعلا آن فراغی که باید دست نداده و به هر روی چندماه دیگر به امید خدا موردی را شروع می کنم و وقتی شروع کردم همین پیام را رپلای کرده و اعلام میکنم. خلاصه که دیگر زیاد دور نیست...
یکی از دوستان گفته تا خود طرف درد و زحمت کار را نچشد نمی تواند ارزش زحمت تو را متوجه شود؛ کاملا درست و بهجاست اما نکتهی مهم اینجاست که من این را از این باب مطرح کردم که وقت تحویل کار بتوانی راحتتر دستمزدت را بگیری و طرف مقابل هم بابت این که خیال می کند دارد به تو پول مفت میدهد حرص نخورد و با فراغ خاطر بیشتر یپولت را بدهد.
اخیرا چیزهایی را یاد گرفتم که از خلال چندماه آزمون و خطا و امتحان کردن هزارتا ابزار و سایت متفاوت در مراحل مختلف بهش رسیدم و الان که تا حدودی آنچه آموختهام به بلوغ رسیده اگر بخواهم همین هارا به دیگری یاد بدهم فوقش یک روز طول میکشد و او اصلا درکی ندارد که تکتک این مراحل هرکدام هزاربار آزمایش شده اند تا به این جا رسیدهاند و من چه دربه دری و فرسایش روح و روانی را پای هرکدام صرف کردهام...
این که مهارت است و لازمهی به دستآوردنش مرارت است (اگرچه یکروزه باشد)، ولی وقتی یک لقمهی آماده به کسی می دهید مثل قراردادی که برایش نوشتهاید یا متنی که ویراست یا ترجمه کردهاید یا... و بالا و پایین هر بند کلی فسفر سوزانده و وقت گذاشتهاید او را در تکتک مراحل مطلع کنید و منت و زحمتتان را توی چشمش کنید که حساب کار دستش بیاید و کار شما بیمنت و بیارزش جلوه نکند.
*منباب شمولیت و اینکه متن بیشتر جامع باشد ویراست و ترجمه را آوردم وگرنه که اینها مخاطب تخصصی خود را دارند و طرفتان در قریب به اتفاق موارد از زحمتتان آگاه است.
و جالب این جاست که این نگاه سهلالوصول و دمدستی بودن نه تنها در غیرحقوقی ها بلکه در بین خود حقوقیها هم شایع است و انگار نه انگار که هر زمینه و موردی تخصص و تجربهی خاص خود را میطلبد و به راحتی به دست نمیآید و باید از بلدش یاد گرفت یا با خون و خاک در مسیر و بعد از سالها به چنگش آورد.
در کل به عنوان کسی که به هرزمینه ای حقوقی یا غیرحقوقی سرکی کشیدهام باید بگویم بگویم: آدم باید در بدو هر چیزی متواضع باشد نه فقط متواضع در سطح هوش و استعداد و یادگیری که برای خودش فرض می کند بلکه تلاشی که میخواهد صرف کند را هم دست پایین می گیرد که بتواند باوجود فراز و فرود و راه نهچندان کوتاهی که در پیش دارد خودش را هماهنگ و اخت کند که یک وقت تو ذوقش نخورد یا بیخود برای خود مقام و جایگاه علمی ای را مفروض نگیرد که روی هواست و براساس توهم و رویاست تا حقیقت.
تا به حال نشده چون از این که از فلان فرمول ریاضی یا فیزیک یا فلان اصطلاح و تعبیر پززشکی و مهندسی و هر تخصص دیگری سر درنمیآورم گله و شکایتی داشته و دهان به اعتراض گشوده باشم ولی تقریباً هر ننهقمری از هر کوی و برزنی چون از اصطلاحات حقوقی سر درنمیآورد معترض است؛ خب ما هم لالوی انبوه کتاب و متون حقوقی و فقهی که میخوانیم گل لگد نمیکنیم و یک چیزی بالاخره باید بیشتر بدانیم و این که چرا همه انتظار دارند از متون حقوقی به سادگی سر درآورند و اشراف تام داشته باشند برایم جای سوال و تعجب است.
اما این نکته هم خالی از لطف نیست که اگر مخاطب و خواننده با متون ادبی و ادبیات آشنایی نسبی داشته باشد باید بتواند حکمیرا که از دادگاه صادر میشود تا ۸۰-۹۰ درصد متوجه شود و اگر نمیشود در غالب موارد به دلیل ضعف در ادبیات پایه و زبان فارسی است وگرنه حکمی که خوب نوشته شده باشد باید عامالفهم بوده و برای کسی که حداقل سواد پایهرا دارد ساده باشد.
خاطرم هست که یکی از دوستان گفتهبود استفاده از اعراب برای جمع عرب در متون فارسی احتمالا برخاسته از شیطنت یک مترجم بوده که برای اولین بار این کار را انجام داده، وگرنه اعراب جمع اعرابی است نه عرب.
ولی چیزی که بسیار در خود زبان عربی تکرار میشود استفاده از نظیر همین واژه برای کُرد و نامبردن از آن به اکراد است؛ حال آنکه استفاده از جمع مکسر مندرآوردی این جا هم غلط است و نباید ترک و عرب را جمع بست. چرا؟ چون این ها اسم جنساند و وقتی از اسم جنس به تنهایی نام میبری افادهی تمام مصادیق را می کند و دیگر اسم جنس را جمع نمیبندیم.
بدیل این کار را در زبان فارسی نداریم برای همین شاید کمی برایمان غیرقابل درک باشد ولی در کردی هردویش را داریم یعنی هم میتوان کلماتی نقش صفت را داشته دارند مفرد آورد و تمام مصادیق را اراده کرد و هم میتوان برای اشاره به همهشان آنهارا جمع بست. در ترکی هم تا جایی که من میدانم شبیه اسم جنس نداریم.
اما در زبان انگلیسی چیزی قریب به این کاربرد داریم و آن این است که صفت را به همراه حرف تعریف نامعین(the) میآورند و تمام مصادیق را اراده میکنند: مثلاً brave یعنی شجاع ولی وقتی تبدیل به the brave میشود خاصیت جمع پیدا کرده و معنای شجاعان می دهد.
نکتهی دیگر آن که هرجا در قرآن از اعراب نام برده شده بر سبیل ذم و سرزنش و طعن بوده و بهتر آن که اسلوبی را که این چنین کاربردی داشته به کار نبریم.
من سالهاست از اپِ focus to do برای مطالعه و تمرکز استفاده میکنم؛ اگر شما هم دوست داشتید می توانید عضو گروه کافه اسقاط(مقتبس از اسم کانال) در اپ مربوطه شوید:
VV78W
-اگر خواستید باید اپ را نصب کنید و وارد اکانت شوید بعد:)
اعتراف میکنم سختترین قسمت وکالت برای من همین کارهای اداری و کاغذبازیهاست (که چیزی غیر از لایحهنویسی و دفاع بوده و بیشتر این ور و آن ور رفتن پی نخود سیاه است).
در مورد این که این نوشته برای من مصداق دارد یا خیر باید بگویم از حیث شرایط و وضع زندگی، من حتی از شهر کودکی و نوجوانی و آغاز جوانیام هم کوچ کردم غلظت بیشتری دارد اما از حیث حفظ روابطم نمیگویم کامل مصون ماندهام اما من در حفظ آدمهای درست و به دردبخور زندگی ام خیلیخیلی حریصم و واقعا با چنگ و دندان نگهشان داشتهام،هرچند اعتراف می کنم فاصله و بعد مکانی کاملا بیتاثیر نبوده و خیلی سطح و تنوع و گسترهی ارتباطم در فرض نبود این فقدان فرق می کرد.
برای کسی که من را به آن روی دیگرم که راحت آدمهارا کنار می گذارم و از بسیاری جمعها کناره می گیرم میشناسد شاید این عجیب بیاید اما من با آدم و رفیقهای خودم هرچند دیر به دیر ببینمشان و یا حتی نبینشمان عهدی بسیار وثیق دارم:)
دوستم که بعد از خواندن کارشناسی و ارشد و پس از ۷سال به شهرشان بازگشته بود، هیچ کسی را نداشت عملاً و تک و تنها افتادهبود. بهش گفتم یادت است من چندسال تو را ندیدم اما نخ ارتباط بینمان را هرجور شده نگذاتم قطع شود؛ تو هیچ چیز را برای خودت نگه نداشتهای.
وقتی در غیر از شهر خودت دانشگاه قبول می شوی، برای چندسال در شهر دیگری زنذگی میکنی و قریب به اتفاق ارتباطاتت به همان آدمهای دانشگاه ختم میشود دوستها و آشناهای همشهریات محو یا کمرنگ میشود و وقتی متوجه عمق فاجعه میشوی که دانشگاهت تمام شده و در شهری که سال ها از آن دور و مثل مهمان بودی غریبِ غریب میشوی؛ همانجایی که دلت برایش تنگ میشد و هوایش را میکردی برایت نامانوس شده چون دیگر حال و هوایش با آن چه که تو در ذهنت بود زمین تا آسمان فرق میکند و انگار در برهوتی ناآشنا که قالب و ماکت و سرابی از آن جهانی است که تو درش نفس میکشیدی به سر میبری. از آن طرف حلقهی اتصال با دوستان دانشگاهت که همان دانشگاه بود یکهو قطع و نابود میشود و آنها هم غیب و ناپدید شدهاند و همهی آنچه تو در ذهنت داشتی از گذشته انگار وهم و مهی غلیظ بوده که دیگر نیست.
