ar
Feedback
Echo of my shadow

Echo of my shadow

الذهاب إلى القناة على Telegram

ॐ زن زندگی آزادی. Welcome to Tony Stark fanclub. Carpediem. Professional yapper. She/her talk:http://t.me/BluChtBot?start=60a3aa02b1daa98f8f43 Me: @Bomblalala Private:https://t.me/+10oE7ZBkD0BiMTVk

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
502
المشتركون
+424 ساعات
+367 أيام
+10430 أيام
أرشيف المشاركات
آروشا کلاس اولی یک بغل بزرگ نیازه داره چون همش تلاش می‌کرد با بقیه دوست بشه ولی کسی باهاش دوست نمی‌شد. یک نفرم تو کلاس که می‌خواست باهام دوست شه یک دوست دیگه داشت که اون نمی‌ذاشت با من دوست شه.

بعد یادمه معلم کلاس اولم چون خیلی با بغل دستیم حرف می‌زدیم در طول سال چهاربار جامو عوض کرد و من هربار که جامو عوض می‌کرد باز با نفر کناریم حرف می‌زدم. گاهی وقتا حتی خود اون فردم باهام صحبت نمی‌کرد ولی من نان استاپ ادامه می‌دادم.

الهی:))

Repost from ॐ
منم انقددددددد بچه بودم حرف می‌زدم که بابام یک بازی ساخته بود که هرکس بیشتر ساکت باشه برنده میشه(همیشه می‌باختم)

(ببخشید خیلی یپ زدم من عاشق اینم از بچگیم حرف بزنم)

و انقدر اجتماعی و برون گرا بودم که تمام مغازه‌دار های شهرکمون منو می‌شناختن. هروقت می‌رفتم داخل یک مغازه شیش ساعت با مغازه دارش صحبت می‌کردم.

و ما سرویس داشتیم دیگه، من هر روز صبح ساعت هفت که سوار سرویس می‌شدم تا زمانی که برسیم مدرسه یک بند فک می‌زدم. انقدر زیاد حرف می‌زدم که مامانم ازم می‌ترسید می‌گفت آروشا فلان چیزو نری بهشون بگیا.(یه بار اینو بهم گفت بعد رفتم بهشون گفتم دلم می‌خواست واستون یه چیزی تعریف کنم ولی مامانم بهم گفته بهتون نگم)

بعد آرزو داشتم یه جاییم بشکنه تجربه کنم که مثلا شکسته شدن دست چطوریه. یه بارم که انگشتم شکست دو ماه تمام خوشحال و شاد و خندان بودم و اعتقاد داشتم زندگیم خیلی بهتر شده.(هر سری می‌رفتم مدرسه کلی آدم دورم جمع می‌شدن که ازم بپرسن چطوری انگشتم شکست منم عاشق این بودم داستانو واسشون تعریف کنم.)

و من عاشق عروسکام بودم، قشنگ به عنوان موجود زنده پذیرفته بودمشون. هر شب هم کلشونو می‌چیدم دورتا دور تختم و دونه دونه بهشون شب بخیر می‌گفتم چون اعتقاد داشتم ازم دربرابر موجودات پلید محافظت می‌کنن.

سارینا هنوز یادمه که صرفا بخاطر اینکه خیلی خیال پرداز بودم بولیم می‌کردی و با انواع روش‌ها اذیتم می‌کردی، امیدوارم آدم شده باشی.

بعد بچه‌ها ما دوتا همسایه داشتیم و اینا دو سه سال از من بزرگتر بودن. اینا همیشه منو بولی می‌کردن، یا میومدن خونه‌مون وسایلم رو می‌دزدیدن یواشکی. منم همیشه می‌فهمیدم ولی روم نمی‌شد بهشون چیزی بگم. سارینا و ستایش امیدوارم هرجا هستید عاقل شده باشید.

یادمه یکبار کلی آدم دور خودم جمع کرده بودم داشتم بهشون توضیح میدادم اره ببین بنظر من این به اون ربط داره اون به این و قاتله اومده دختره رو اینطوری به قتل رسونده. و کلا یک برهه‌‌ای از زندگیم می‌خواستم کارآگاه بشم. بعد رفته بودم با نی‌ و خلال دندون مثلا سلاح درست کرده بودم. از توی نی خلال دندون پرت می‌کردم سمت مردم و تظاهر می‌کردم اینا تیر بیهوش کننده است.

حتی وقتی می‌رفتم مدرسه هم همیشه عاشق شنیدن شایعات وحشتناکی بودم که اونجا پخش می‌شد و تلاش می‌کردم حلشون کنم. مثلا یادمه یه مدت شایعه بود یک دختری فلان سال قبل تو این مدرسه کشته شده بعد مثلا من می‌رفتم دنبال سرنخ که کی ممکنه کشته باشتش😭😭

و یک استخری می‌رفتیم، این استخره برای اینکه سرسره‌شو درست کنه یک بیلبیلک چوبی بزرگ گذاشته بود اونجا که به کمکش سرسره درست کنه. من یک روز تمام تو استخر مخ دوستم رو خورده بودم و داشتم بهش توضیح میدادم که بنظرم دلیلی که این بیلبیلک چوبیه اینجاست ربطی به اون استخونی که من پایین خونه‌مون پیدا کردم داره و یکی داره برنامه ریزی می‌کنه برای قتل کلی از آدما. بعد انقدر قانع کننده همه‌ی اینارو به هم ربط می‌دادم که اون بدبخت ترسید و شب کابوس می‌دید.

بعد یادمه ما این پایین خونه‌مون یک مکانی داشتیم پر درخت بود(چون تو شهرک بودیم) با یک قسمتی که آب توش ازش می‌زد بیرون و اون قسمت به همه جا نمی‌رسید. بعد ما یکبار با چندتا از دوستام رفته بودیم پایین و کل این قسمت‌های گلی رو با دستامون کنده بودیم تا یک مسیر واسه آب درست کنیم که به همه درختا برسه😭

اول اینکه ما پایین ساختمون یک مکانی داشت که لوله‌های گاز می‌خورد و می‌رفت تا بالا. من همیشه از اینا می‌رفتم بالا تا یه جایی و تاب می‌خوردم. درکل عاشق این بودم که برم پایین ساختمون‌مون دنبال ماجراجویی بگردم و داستان سر کنم. مثلا می‌رفتم یه تیکه پارچه، چوب و سنگ پیدا می‌کردم و ساعت‌ها تظاهر می‌کردم تو یک ماجراجویی هیجان انگیزم.

حوصلم سر رفته بیاین باهم سفر کنیم به زندگی آروشای کودک سال همراه با خاطراتی که ممکنه شونصد بار واستون تعریف کرده باشم.

:)))مردم واست

هیپی نشدی، هیپی‌ بدنیا اومدی.

یادمه وقتی کودک سال بودم بچه‌های کوچه‌مون هیچ وقت برنامه‌هاشون برای انجام یک کاری رو باهام درمیون نمی‌ذاشتن، چون می‌دونستن اگر مامانم ازم بپرسه نمی‌تونم دروغ بگم بهش. بعد مثلا دسته جمعی می‌رفتن یه جا جمع می‌شدن حرف می‌زدن و من اون گوشه گریه می‌کردم.