⨷Covey girl's lullaby⎊
الذهاب إلى القناة على Telegram
ॐ زن زندگی آزادی. Welcome to Tony Stark fanclub. Carpediem. Professional yapper. She/her talk:https://t.me/SendHarfBot?start=36b42d516e59 talk2:http://t.me/safeCht_bot?start=jZRCAS Me: @Bomblalala Private:https://t.me/+10oE7ZBkD0BiMTVk
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
501
المشتركون
-124 ساعات
-57 أيام
-230 أيام
أرشيف المشاركات
همچنین به یاد میآورم که موقع خواندن آن آرزو کردم نویسندهای همچون جان فاستر را بیابم و در نوشتههایش زندگی کنم. آرزو کردم که به طور ناگهانی بفهمم یکسال بیشتر زنده نیستم و تصمیم بگیرم که ترسهایم را کنار بگذارم.
و چقدر لذت بخش بود دیدن والنسی، پرندهای که بیماش از پرواز را کنار گذاشته بود و آزادانه بالهایش را تکان میداد.
چقدر شیرین بود عشق میان والنسی و بارنی.
چقدر ساده و در عین حال عاشقانه در کنار هم میزیستند و صرفا وجود یکدیگر را پذیرفته بودند؛ بدون توضیح و بدون پرسش.
چقدر دلم خواهان آن بود که در قصر آبی آنها باشد و در ماجراجوییهای سادهی آنها سهیم باشد.
چقدر این دو روح برای هم تراش خورده بودند و ناهمواریهای یکدیگر را کامل میکردند.
دلم میخواست جملات کتاب را مزه مزه کنم، قطعا از آن کیکهایی میشد که طعمش سالیان سال در دهانت جا خوش میکرد.
و برای من، همهجا پر از امید بود. امید حتی در لحظات ناامیدی.
غم وجودم را پر کرد وقتی که فهمیدم این ماجراجویی به زودی به پایان رسیده.
آرزو میکنم من هم روزی بارنی اسنیثی را پیدا کنم که بتوانم با او آزاد باشم.
میتوانم بگویم که این کتاب را بیاندازه دوست داشتم. آنقدر خواندن آن بدل به امر لذت بخش و سرگرم کنندهای شد که ظرف یک روز تمام صفحاتش را مانند رشتههای ماکارانی بالا کشیدم.
بیوقفه میخواندم و پا به هرجایی که میگذاشتم کتاب به دستانم چسب خورده بود. این کتاب یکی از هدایای تولدم بود و این فکر را در سرم کاشت که چیزی جادویی پشت کتابهایی است که به عنوان هدیه به دستت میرسند؛ همه آنها شیرینی خاصی دارند.
من همه چیز راجع به قصرآبی را در قلبم نگه میدارم. در شروع کتاب والنسی را آینهای از ترس و خصلتهای خودم میدیدم. اولین حسی که راجع به او داشتم درک کردنش بود و بعد دلم برایش میسوخت. والنسی که در تمام زندگیاش زیر سایهی ترس از قبول نشدن بود. و همان لحظه که در قفس را شکافت و به بیرون پرید، من بیش از همیشه احساس مسرت و شادی کردم.
Repost from N/a
زندگی کردن بدون اینکه رو خودت لیبل بزنی خیلی لذت بیشتری و آرامش بیشتری داره
Repost from N/a
من میخوام آزاد باشم نمیخوام واسه هر چیز کوچیکی رو خودم لیبل بزنم و خودمو محدود کنم نمیخوامممم
یه تیکه کتاب نوشته بود:"در دنیای امروز فقط هیپیها هستند که جنگ را رد میکنند."
-نمیدانم نورمن، ولی بالاخره یک روز تمام میشود.
-آره، آن وقت یک جنگ دیگر راه میاندازند. همیشه همین طور بوده. چون کسانی که خواهان جنگ هستند همیشه به کنار و در امانند و دیگران را برای این کار میفرستند.
"آیا تو تا به حال برای گرم نگه داشتن خودت زیر یک مرده خوابیدهای؟"
Man I hate war.
از هنگامی که به دنیا آمدم گوشم را با کلمه پرچم و وطن پر کردهاند و همیشه به من آموختند که باید به شهید شدن و به شهادت رسیدن افتخار کرد و بالید و هرگز کسی به من نگفت که چرا کشتن بهخاطر دزدی یک گناه بزرگ است درحالی که کشتن در لباس سربازی باعث افتخار!
-زندگی، جنگ و دیگر هیچ، اوریانا فالاچی
الان دارم زندگی جنگ و دیگر هیچ رو میخونم و هروقت خودم رو ریلکس پیدا میکنم یادم میاد که همه اینها گزارشات وقایع واقعی هستن و بعد واقعا وحشت میکنم.
همین حالا کتاب باران تابستان را تمام کردم.
این کتاب هم وقت زیادی را از من سلب نکرد و اگر مزاحمت اطرافیانم نبود آن را در چند ساعت تمام میکردم.
تجربه گیجکننده و وهم آلودی بود. تا آخرین صفحه همچنان از درک و فهم کامل شخصیتهای آن عاجز بودم و به سختی دست و پا میزدم تا کلمات نقش بسته بر روی کاغذ را درون منطق خویش جا کنم.
بیهویتی، مثل یک وبای گردن گیر بر همه سرایت میکرد و کسی را جا نمیگذاشت.
دلیلی که نمیتوانستم هیچ کدامشان رو به درستی بفهمم، شاید گویای این بود که داستان پر از انسانهایی بود که خودشان را نمیفهمیدند. خانوادهای بی ریشه و آشفته. کودکانی سرگردان. همه چیز بدون الگو و نقشهی مشخص بر هم ریخته بود و هر لحظه وخیم تر میشد.
و جنون، جنون خاصی در سخنان آنها میرقصید که دلیل وفادار ماندن من به ادامه دادن بود.
من، ناتوان از درک این افراد، بیشتر تشنهی آن میشدم که به نوعی ارتباطی میان آنها و ذهن شلختهی خود بیابم که تلاشی نسبتا بیثمر بود.
خواندن سخنان رد و بدل شده بینشان، همچون نگاه کردن به به جدال اجتماعی بیگانه زبان بود.
و چیزی که کمی مرا درگیر خویش میکرد، پیوند و رابطهی بین این دو خواهر، ژن و ارنستو بود. آن عشق سوزان و بیمقصود، خارج از محدودهی درک من بود و نمیتوانستم بفهمم اینها ساخته و پرداخته ذهن متوهم من بود یا آنها واقعا پیوندی فراتر از دو عضو خانواده داشتند.
در آخر این کتاب مرا بین پرسشهای ناتمامم تنها گذاشت، ولی خواندن آن موجب ناخشنودی من نبود.
