خوابنویس | رضا چمبر
الذهاب إلى القناة على Telegram
اگر نمیفهممید تشویشم چرا؟ هنوز خودم هم نمیفهممَم. @RezaChambar
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
219
المشتركون
+124 ساعات
+17 أيام
+130 أيام
أرشيف المشاركات
جیغ جوهر
جیغ میکشم خیس، کودکانه
بر شقیقهی خشک کاغذ
با هر فریادم خودکار اصل میبازد
و کاغذ، تر میشود
کاغذ، کاغذتر میشود.
برای فریاد زدن دیرم
کاغذم وقت است
باید کاغذ جوهریاریکنم.
باید با جوهریاری کاغذ
جیغسواریکنم.
من دیگر پیرم
من پیر کمسالیام که برای فریاد دیرم
من پیرکیام که کاغذ جیغ میکشد.
رضا چمبر
بچهی خوب
بچهی خوب بچهای است که
۱ . شاشش را بگوید.
۲ . دمپاییهای دستشویی را خیس نکند.
۳ . به عمو سلام کند.
۴ . جای بوس عمو را با دست پاک نکند.
۵ . رفت حمام کیسه بکشد.
۶ . پنیر کم روی نان بگذارد.
۷ . دست توی دماغش نکند. (اگر کرد، در ادامه دهانش نکند)
۸ . برای تشخیص دما، انگشت در چای نکند.
۹ . چایش را با یک قند بخورد.
رضا چمبر
من واژهام
من به زبان گره خوردهام. به واژهها. به این لفظهای دارای صدا و شکل نوشتاری که مفهومی را میرسانند. هربار کلمهی انگلیسی جدیدی میآموزم مشتاقتر میشوم. هربار چیز نویی در فرانسوی یادمیگیرم، زندهتر میشوم. هروقت در شعری واژهای تازه مییابم بر ذوقم میافزاید. حتا اسمهای جدید مرا به شوق میآورند.
من چیزی بهجز واژهها نیستم. رنگها برایم واژههاییاند که به چند زبان بلدمشان. اعداد واژهاند. چشمهام، بینیام، همه به واژه گره خوردهاند. موسیقی که میشنوم دربارهاش مینویسم. گوشهایم هم به واژهها گره خورده.
حس میکنم هزارسال عمر دارم وقتی ریشهی لاتین واژهای را مییابم. یا وقتی اصل سانسکریت و پهلوی و اوستایی کلمهای فارسی را پیدا میکنم. عمر من به واژهها گره خورده.
رضا چمبر
شرم رینش
قضای حاجتکردن آخر؟ دستشوییکردن؟ این هم شد فعل؟ باز جیشکردن یک چیزی.
ریدن و شاشیدن مگر چه مرگشان است؟ چرا برای نامیدن این عمل روزمرهی عادی، افعال چند قسمتی بیربط بپرانیم؟ اصلاً این دو فعل موجز از کی زشت تلقی شدند؟ چرا میشرمیم از شاشیدن و ریدن؟
رضا چمبر
گهزار* دوسانتی
فروید در دو دقیقه. یونگ در پنج دقیقه. خلاصهی پنجخطی از خشموهیاهوی فالکنر. اگزیستانسیالیم در یک دقیقه. تاریخ موسیقی در یک نگاه.
دیگر چسمثقال نمیارزند حرفها. در همه مورد همه کارشناساند. با یکمشت ریل اینستا فیلسوف میشوند و با یک ویدئوی یوتیوب منتقد ادبیات.
حالا که هوش مصنوعی به همان چسمثقال ارزش حرفها هم ریده.
- چت جیپیتی، ابله داستایفسکی رو خلاصه کن.
- رمان «ابله» اثر فیودور داستایفسکی داستان پرنس میشکین، مردی ساده و معصوم، را روایت میکند که پس از سالها درمان در خارج از روسیه، به سنپترزبورگ بازمیگردد. او با ثروت، عشق و فساد جامعهٔ اشرافی روسیه روبهرو میشود و تلاشش برای خوب بودن و صداقت باعث میشود هم مورد سوءاستفاده قرار گیرد و هم باعث آشفتگی دیگران شود. رمان بررسی میکند که چگونه معصومیت و صداقت در جامعهای فاسد و پیچیده میتوانند هم آسیبزا و هم تاثیرگذار باشند.
میتوانم یک نسخهٔ خیلی کوتاه، در ۲-۳ جمله هم برای حفظ کردن بسازم. میخوای؟**
- پس دیگه میتونم گندهگوزی داستایفسکیو بکنم. از پروفایل شروع میکنم.
رضا چمبر
*کار از لجنزار گذشته
** کپیشده از جواب چت جیپیتی به این سوال.
چرا ادبیات؟
چون: «جرأت حرف در هرم دیدار حل میشد*»
دیگر کجا لالمانی دیدار را اینطور توصیف میکنند؟
رضا چمبر
* متن قدیم شب، سهراب سپهری.
#با_ادبیات
بوی خوش یک گردو
پوست گردوها لابهلای هوایند به پرههای دماغ کجم مییورند من بوی پوست گردوها را از پارسال و سال قبلش استشمام میکنم کنار یک سبد گردوی پوست نشده نشستهام و به یاد میآورم پارسال و سال قبلش را که همه با هم گردو چوب میزدیم و همه گردو لق میکردیم و دستهامان سیاه میشد و امسال من از همه نیستم از فرط کلاس و کلاس و کلاس و کار که بر سرم ریختهام از همه نیستم و با همه چوب نمیزنم و با همه لق نمیکنم ودستهایم سیاه نمیشوند حتا امروز هم که کلاسم کنسل بود خوابیدم و همه بدون اینکه به من بگویند رفتند گردو چوب زدند و آمدند گردو لق کردند و دستهاشان سیاه شد و من که بیدار شدم از گردو بویش ماندهبود من از همه خارج شدهام من ماه هاست از همه خارج شدهام و تمنای دوباره همه را دارم ولی از زیر کارهای خودریخته بر سرم صدای تمنایم به هیچجا نمیرسد مگر به بوی کشندهی گردو و سیاهی دستان پارسالم و سال قبلش.
رضا چمبر
رنگارنگ مثل شب
دیشب خستگیام را دنبال خودم کشاندم توی شهر. زیر نورهای ریز گوشهگوشهی شب. آنقدر خسته بودم که چشمم به هیچ دختری نمیرفت. فقط میرفتم. فقط میرفتم و فقط خیره به زمینی بودم که زیر پای دوچرخهام گیج میرفت. و خیره به روزی که گذشت. «غریبهها در شب»* در سرم میپیچید. حالا هم که دارم مینویسم در نوشتهام میپیچد. هزار غریبهی سرگردان در شب شهر که چشمم سر راه آسفالت میدیدشان. بوق انگار با ضربههای وحشی قلممو کشیده میشد. همهچیز تار بود. من سمت خانه میرفتم. دلم میخواست تا صبح آن روز را ادامه دهم. اما ندادم. خسته از کنار شب رد شدم.
رضا چمبر
* Strangers in the night, Frank Sinatra
#شبآویز
ماندهتر از عنواننوشتن
تا آخر این صفحه مگر بتوانم ادامهدهم. از یازده ماه پیش اینطور خسته نبودهام. خسته مدتهاست اینطور من نبوده.
اما باید بنویسم. باید بنویسم و اگر شده اینهمه نوشتن را به چند خط ببندم. خستگیام را میچسبانم صفحهی بعد. صفحهی بعد به حرفهای خستگیام گوش خواهم داد. تا آخر این صفحه نمیشنوم.
تنها تا آخر این صفحه میتوانم به چشمهایم بگویم ببینند. به دستم بگویم بنویسم. حتا خودکارم هم بیشتر از این صفحه نمینویسد.
رضا چمبر
ایده را باید یافت یا باید بافت؟
میبندد به اینکه چقدر نویسندهای. واژهبافِ خوب از هر یافته، چیزی میبافد.
رضا چمبر
هزاران سال تنهایی
از صفحهی اول یاد حرفهای مادرم درمورد غرشمالها¹ افتادم. از کارهایشان شنیدهبودم. فلزکاری و دورهگردی و کاسبی و تعمیر ظروف.
مادرم میگفت بچههای عرعرو را تهدید میکردهاند که اگر خفه نشوند، با خرهای غرشمالها عوضشان میکنند. و بچهها ساکت میشدهاند. هنوز هم بچه جیغجیغوها را غربت غرشمال صدا میزنند.
و حالا در ماکوندو² آنها را دیدم. غرشمالها را دیدم که ملکیادس³ میانشان بود. دیدمشان که ورد میفروختند و پیشگویی میکردند. که آهنربا را «هشتمین عجایب کیمیاگران دانشمند مقدونیه» مینامیدند.
حالا ماکوندو خالی است.
روزی دوباره پر میشود از هیاهو. دوباره همهمه راه میافتد در خیابانها. دوباره فروشندهها فریاد میکشند و غربتها غوغا میکنند. و دوباره آئورلیانوها را پدرانشان به «کشف یخ» میبرند.
صد سال تنهایی تا ابد ادامه دارد. تا وقتی هفت نسل بعد، غرشمالهایی که به ماکوندو رفتهاند، یادشان برود از خراسان آمدهاند و هفت نسل بعد دوباره در خراسان باشند.
مدتهاست غرشمالها اینجا نیامدهاند. اگر دوباره روزی آمدند، با آنها به ماکوندو میروم. آنها حتماً میدانند ماکوندو کجاست.
رضا چمبر
¹ کولیهای خراسان
² شهر صد سال تنهایی
³ از شخصیتهای صد سال تنهایی
کوف بور
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
و بازهم
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
و هربار که یکی از آن زخمها میخورم به بوف کور پناه میآورم.
و هربار که یکی از آن زخمها به من میخورد، رویش بوف کور میمالم تا آرام گیرم. مداوا نمیشود. تنها بیحس میشود. و همین کافی است برای چنین عمری.
بوف کور افیون است بر دردهایی که دیده نمیشوند. هربار مرا از یکجای جنون برگردانده بوف کور. نگذاشته تا ته بروم.
رضا چمبر
سراب پشه
خودم را حس نمیکنم. انگار در آبیام همدمای تنم، مثل هوا. که میدانم هست ولی حسش نمیکنم. حسم نمیکنم. حس نمیکنمم. حرفهایی که روی کاغذ میآورم را حس نمیکنم. مینویسم، میخوانم، میفهمم، ولی حس نمیکنم. صدایم را میشنوم. صورتم را میبینم. به یاد میآورم. میشناسم. اما حس نمیکنم. انگار خوابم. گویی رضا چمبر یکی از آدمهای خوابم است.
بیحسم. شاید از خستگی، از کلاس و کلاس و کلاس بیحسم. بیوزنم.روی تخت وزنی نیانداختهام. شاید خوابیام که تخت میبیند. شاید تخت در خوابهایش حس میکندم. من شاید سرابیام که پشه میبیند. به سمتش میآید که بگزد اما نمییابدش. حس نمیکندش. من را میتوان دید، میتوان شناخت اما حس نمیتوان کرد.
رضا چمبر
باد را خواب برد
شاخهی مو از دیوار ریخته پایین. باد لایش میلولد. گوجهها نرسیده دارند میروند. جلویشان را میگیرم. کنارم میزنند و میروند. نعناها میخشکند و ما تَر میشویم از بارانی که نمیبارد و نباریدنش تَرتر از باریدنش است. شب کنار نمیرود. نباید کنار برود. برود، فردا را میآورد. فردا باد نیست، شاخههای مو نیست، نعنا نیست، شاید من هم نباشم. شاید بودن را باد بردهباشد.
خواب میبارد. خواب مرا و موی آویزان دیوار و نعناها را بدجور هوایی کرده. شاید ما هیچوقت زمینی نبودهایم. شاید از همان اول هوایی بودهایم و همین است که خوابمان را باد هم نمیتواند ببرد. ما باد را به خواب میبریم. ما باد را هوایی میکنیم.
رضا چمبر
با ادبیات میمانم
چون نشانم میدهد یک اتاق چقدر میتواند وسیع باشد.
#با_ادبیات
پاییزش
نپاییزید. نپاییزید درختان. هنوز یک ماه مانده. چه وقت لرزیدن است؟
پاییز میوزد. میوزد که بیازارد درختان را. بیازارد که بفهماند که میآید. که میآید و میسوزاند.
کوچه راهروی زندان است. درختان، محکوم به مرگهایند در سلول. هر وزش تلنگری است به مرگشان. به سوزش برگها و ریختنشان. از این رو است که میلرزند. از ترس از مرگی که از مرگ بدتر است.
رضا چمبر
در دوسانتی نوشتن
خیره میشوم به خودکار. و به خونش که میخزد روی خطوط. مینشیند. خیس. و آرام گویی بر سطحی داغ نشسته، میخشکد. میچسبد به کاغذ. نقش میبندد. همیشگی میشود.
رضا چمبر
بیزاکودیل
انباشت اطلاعات سردل مانده را با چند قلپ نوشابهی شعر باید پایین داد.
شعر میهموارد.
شعر بیزاکودیل است بر یبسقلمی و سفتسگالی.
رضا چمبر
شهریورنامه
باد هوهو میکند. قیژقیژ پنجره را و غرغر پرده را میانگیزد. حتا باد هم میداند فردا اول شهریور است. نه، امشب ساعت ۰۰:۰۰ اول شهریور است. و من فردا، نه، امشب ساعت ۰۰:۰۰ میرسم به ته این خط و سرخط نو. سالم از شهریور میآغازد. امشب سال نو میشود. چند ساعت مانده به به پایان این سال. به تحویل سال. تحویل تنها سال زندگیم. و تحویل میگیرم یک نامعلوم سرد را.
اولش درد دارد ای شش بهعلاوهی ده ساله. بعد عادت میکنی. بیحس میشوی. کمکم سرما کرخ میکندت.
آنقدر میروی و میآیی و میلرزی و میچایی تا بادی–نه مثل این باد که عرعر پنجره را بلندکرده– میوزد و یخت را باز میکند. و تا آنموقع شهریور است. تمام نیمهی دوم سال شهریور است.
رضا چمبر
