tım's
الذهاب إلى القناة على Telegram
89
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-1 4727 أيام
-1 48230 أيام
أرشيف المشاركات
89
این پیام روزمو ساخت :)
از چشمای قشنگت ممنونم که توجهشو به اینجا داده
نمیتونم بگم چقدر این توصیف کاملتو دوست داشتم
یه دنیا ممنونم🤎
89
خیلی وقت نمیشه توی چنلت هستم، ولی یه چیزی توجهمو جلب کرد و دلم خواست بهت بگم
عمقی که پشت متنایی که مینویسی یه جوری ادمو میبره توی یه جهان دیگه، اهنگایی هم که انتخاب میکنی انگار دقيقا همون فضا رو کامل میکنن
89
میگویند شیطان همیشه با آتش و هیاهو از راه میرسد، اما آن روز، خاموشتر از نسیمی سرد آمد. دستی پیش آورد و لبخندی بر لب داشت؛ لبخندی که نه از مهربانی، که از یقینِ پیروزی زاده شده بود. دختر، نه از سرِ شیفتگی به تاریکی، بلکه از فرطِ خستگی، دست خویش را به سوی او دراز کرد. گاه انسان آنقدر در جستوجوی آرامش سرگردان میشود که حتی سایه را نیز به جای پناه میپندارد. شیطان خندید، نه بدان سبب که روحی دیگر را ربوده بود، بلکه از آن رو که میدانست پیش از او، جهان بارها این دختر را شکسته بود؛ آنقدر که دیگر میان نجات و نابودی تفاوتی نمیدید. شاید تراژدیِ راستین همین باشد... گاهی آدمی به سوی شیطان نمیرود چون شیفتهی جهنم است، بلکه از آن رو که زمین، دیگر هیچ بهشتی برای ماندنش باقی نگذاشته است.
89
در سرزمینی که خورشید سالها راهش را گم کرده بود، دختری به زانو افتاده بود؛ نه از سر بندگی، بلکه از سنگینی اندوهی که استخوانهایش را خم کرده بود. اشک از گونههایش فرو میچکید و جانِ نحیفش همچون شمعی در واپسین لحظههای سوختن، میان خاموشی و روشنایی میلرزید. میگویند شیطان همیشه با آتش و هیاهو از راه میرسد، اما آن روز، خاموشتر از نسیمی سرد آمد. دستی پیش آورد و لبخندی بر لب داشت؛ لبخندی که نه از مهربانی، که از یقینِ پیروزی زاده شده بود. دختر، نه از سرِ شیفتگی به تاریکی، بلکه از فرطِ خستگی، دست خویش را به سوی او دراز کرد. گاه انسان آنقدر در جستوجوی آرامش سرگردان میشود که حتی سایه را نیز به جای پناه میپندارد. شیطان خندید، نه بدان سبب که روحی دیگر را ربوده بود، بلکه از آن رو که میدانست پیش از او، جهان بارها این دختر را شکسته بود؛ آنقدر که دیگر میان نجات و نابودی تفاوتی نمیدید. شاید تراژدیِ راستین همین باشد... گاهی آدمی به سوی شیطان نمیرود چون شیفتهی جهنم است، بلکه از آن رو که زمین، دیگر هیچ بهشتی برای ماندنش باقی نگذاشته است.
89
در سرزمینی که خورشید سالها راهش را گم کرده بود، دختری به زانو افتاده بود؛ نه از سر بندگی، بلکه از سنگینی اندوهی که استخوانهایش را خم کرده بود. اشک از گونههایش فرو میچکید و جانِ نحیفش همچون شمعی در واپسین لحظههای سوختن، میان خاموشی و روشنایی میلرزید.
میگویند شیطان همیشه با آتش و هیاهو از راه میرسد،
اما آن روز، خاموشتر از نسیمی سرد آمد. دستی پیش آورد و لبخندی بر لب داشت؛ لبخندی که نه از مهربانی، که از یقینِ پیروزی زاده شده بود. دختر، نه از سرِ شیفتگی به تاریکی، بلکه از فرطِ خستگی، دست خویش را به سوی او دراز کرد. گاه انسان آنقدر در جستوجوی آرامش سرگردان میشود که حتی سایه را نیز به جای پناه میپندارد. شیطان خندید، نه بدان سبب که روحی دیگر را ربوده بود، بلکه از آن رو که میدانست پیش از او، جهان بارها این دختر را شکسته بود؛ آنقدر که دیگر میان نجات و نابودی تفاوتی نمیدید. شاید تراژدیِ راستین همین باشد... اینکه گاهی آدمی به سوی شیطان نمیرود چون شیفتهی جهنم است، بلکه از آن رو که زمین، دیگر هیچ بهشتی برای ماندنش باقی نگذاشته است.
89
در سرزمینی که خورشید سالها راهش را گم کرده بود، دختری به زانو افتاده بود؛ نه از سر بندگی، بلکه از سنگینی اندوهی که استخوانهایش را خم کرده بود. اشک از گونههایش فرو میچکید و جانِ نحیفش همچون شمعی در واپسین لحظههای سوختن، میان خاموشی و روشنایی میلرزید. میگویند شیطان همیشه با آتش و هیاهو از راه میرسد، اما آن روز، خاموشتر از نسیمی سرد آمد. دستی پیش آورد و لبخندی بر لب داشت؛ لبخندی که نه از مهربانی، که از یقینِ پیروزی زاده شده بود. دختر، نه از سرِ شیفتگی به تاریکی، بلکه از فرطِ خستگی، دست خویش را به سوی او دراز کرد. گاه انسان آنقدر در جستوجوی آرامش سرگردان میشود که حتی سایه را نیز به جای پناه میپندارد. شیطان خندید، نه بدان سبب که روحی دیگر را ربوده بود، بلکه از آن رو که میدانست پیش از او، جهان بارها این دختر را شکسته بود؛ آنقدر که دیگر میان نجات و نابودی تفاوتی نمیدید. شاید تراژدیِ راستین همین باشد... اینکه گاهی آدمی به سوی شیطان نمیرود چون شیفتهی جهنم است، بلکه از آن رو که زمین، دیگر هیچ بهشتی برای ماندنش باقی نگذاشته است.
89
در سرزمینی که خورشید سالها راهش را گم کرده بود، دختری زانو زده بود؛ نه از سر بندگی، بلکه از سنگینی اندوهی که استخوانهایش را خم کرده بود. اشک از گونههایش فرو میچکید و جانِ نحیفش همچون شمعی در واپسین لحظههای سوختن، میان خاموشی و روشنایی میلرزید.
میگویند شیطان همیشه با آتش و هیاهو از راه میرسد، اما آن روز، خاموشتر از نسیمی سرد آمد. دستی پیش آورد و لبخندی بر لب داشت؛ لبخندی که نه از مهربانی، که از یقینِ پیروزی زاده شده بود.
دختر، نه از سرِ شیفتگی به تاریکی، بلکه از فرطِ خستگی، دست خویش را به سوی او دراز کرد. گاه انسان آنقدر در جستوجوی آرامش سرگردان میشود که حتی سایه را نیز به جای پناه میپندارد.
شیطان خندید.
نه بدان سبب که روحی دیگر را ربوده بود، بلکه از آن رو که میدانست پیش از او، جهان بارها این دختر را شکسته بود؛ آنقدر که دیگر میان نجات و نابودی تفاوتی نمیدید.
شاید تراژدیِ راستین همین باشد...
اینکه گاهی آدمی به سوی شیطان نمیرود چون شیفتهی جهنم است، بلکه از آن رو که زمین، دیگر هیچ بهشتی برای ماندنش باقی نگذاشته است.
89
در دوردستِ سرزمینی که خورشید سالها بود راهش را گم کرده بود، دختری زانو زده بود؛ نه از سر بندگی، بلکه از سنگینی اندوهی که استخوانهایش را خم کرده بود. اشک از گونههایش فرو میچکید و جانِ نحیفش همچون شمعی در واپسین لحظههای سوختن، میان خاموشی و روشنایی میلرزید. میگویند شیطان همیشه با آتش و هیاهو از راه میرسد، اما آن روز، خاموشتر از نسیمی سرد آمد. دستی پیش آورد و لبخندی بر لب داشت؛ لبخندی که نه از مهربانی، که از یقینِ پیروزی زاده شده بود. دختر، نه از سرِ شیفتگی به تاریکی، بلکه از فرطِ خستگی، دست خویش را به سوی او دراز کرد. گاه انسان آنقدر در جستوجوی آرامش سرگردان میشود که حتی سایه را نیز به جای پناه میپندارد. شیطان خندید. نه بدان سبب که روحی دیگر را ربوده بود، بلکه از آن رو که میدانست پیش از او، جهان بارها این دختر را شکسته بود؛ آنقدر که دیگر میان نجات و نابودی تفاوتی نمیدید. با این همه، در ژرفای چشمان اشکآلودش، کورسویی میسوخت؛ نوری چنان ضعیف که گویی با نخستین نفس خاموش خواهد شد، و چنان سرسخت که تمامی تاریکی نیز توان کشتنش را نداشت. شاید تراژدیِ راستین همین باشد... اینکه گاهی آدمی به سوی شیطان نمیرود چون شیفتهی جهنم است، بلکه از آن رو که زمین، دیگر هیچ بهشتی برای ماندنش باقی نگذاشته است.
