ar
Feedback
مردی نشسته در ایوان؛

مردی نشسته در ایوان؛

الذهاب إلى القناة على Telegram

@Mardineshastadarivanbot

إظهار المزيد
إيران107 896الفئة غير محددة
950
المشتركون
+524 ساعات
+3147 أيام
+67330 أيام
أرشيف المشاركات
برایم از چیزهایی که دوست دارید بنویسید. عکس بفرستید، موزیک و شعر🍀 http://t.me/HidenChat_Bot?start=840793562

زنی که بلد است از نیچه، داستایو‌فسکی، هانا آرنت، هیوم، کی‌یَر کگور و... سخن بگوید به مراتب دلبرتر و جذاب‌تر از زنی‌است که با ممه‌ها، باسن و لباس‌ها یا مدل گوشی‌اش آیفون است یا از برج ایفل و ماشین بنز و برج خلیفه استوری می گذاره... نمی‌دانی زنی که موهاش پریش اند، لباس ساده و مرتب تنش‌اش می‌کند، تعارف و رودرواسی ندارد، اما با کلماتش روح‌ات را منقلب می‌کند، چه وحشیانه و بی‌رحمانه زیباست، حتا اگر هرگز فتنس نرود. حتا با لباس‌های کهنه و قدیمی چند ساله‌اش محشر است. برای شما این ها چقد بیگانه است. این‌طور نیست؟! منظورم این نیست که نباید به‌روز بود و از امکانات معاصر دور بود، اما زنانی که درون‌مایه غنی دارند، با امکانات معاصر نیز محشر اند.

Repost from Blinded by words.
photo content

- یادِ روزگار شیرین🤍💔 📍کابل، افغانستان، ۱۹۸۳
- یادِ روزگار شیرین🤍💔 📍کابل، افغانستان، ۱۹۸۳

فوتبال آخرین تجسمِ مقدس دوران ماست، فوتبال در لایه‌های زیرینش حتی اگر یک سرگرمی هم باشد، چیزی مانند یک آیین مقدس است. در حالی که دیگر آیین‌های مقدس، در حال زوال‌اند، فوتبال تنها چیزی است که با ما باقی می‌ماند؛ فوتبال نمایشی است که جایگزین تئاتر شده است. پیر پائولو پازولینی

photo content
+5

و تنها یک بغل کافی بود تا او را از جهانِ سرد و وحشی ذهنش خلاص کند، اما هیچ‌کس در آن‌جا بغل نداشت...

زنی که موسیقی عرب می‌فهمد، زنی که داستایفسکی و تولستوی می‌خواند. زنی که شکسپیر می‌خواند و زنی که ادبیات می‌خواند را باید پرستید، گرامی داشت و فراوان عشق ورزید!

یادآوری خیلی ضروری؛ زنی که شعر می‌فهمد و نزار قبانی یا حافظ و سعدی دوست دارد را نمی‌شود به شیوه‌های پیشِ پا افتاده دوست داشت. باید پرستید!🤍

Repost from N/a
زنی در نامه به معشوقه‌اش نوشته بود: «از این‌که دائما باید حق طبیعی خودم را بازگو کنم خسته شده‌ام، از این‌که دائم زیر نگاه تیز و کثیف دیگران قرار می‌گیرم خسته‌ام. عزیزم، انگار زن‌ها برای کمی زندگی باید هزاران دفعه بمیرند و زنده بشوند و من این‌گونه زیستن را نمی‌خواهم.»

دیروز و امروز سمینار داشتیم و امروز تمام شد و منم از گرما و فشار کار خلاص شدم!🤝

هوا به قدری گرم است که دچار سردردی شده‌ام. علارغم همه‌ی این‌ها، ۸ ساعت هم در سمینارِ پزشکی باید لکچر می‌دادم.

من اگر بمیرم چه کسی می‌فهمد دوست داشته‌ام باد را در آغوش بگیرم؟
آدونیس

سلام به عزیزانی که تازه پیوستند! در این‌جا با ادبیات، موسیقی، هنر، فیلم و در نتیجه با درونیات یک انسان خاورمیانه‌ای مواجه هستید و ورود شما را در این کانال خیر مقدم عرض می‌کنم!🤍😊

کادویی که قراره برای خانم آینده‌ام بفرستم😉😄
کادویی که قراره برای خانم آینده‌ام بفرستم😉😄

موسیقی متن زندگی من؛

15 - Rahe Khyesh - Farhad Darya (320).mp314.11 MB

باز هم اگر از لحاظ دستوری مشکلی داشت بگذارید پای ناپختگی‌ام🙏

«تنهایی» آن روز وقتی به خانه می‌آمد یادش افتاد که پیر شده. مدتی بود دستانش می‌لرزید. زانوهایش اقتدار نداشت. قلبش بیشتر می‌زد. ترس در وجودش رخنه کرده بود؛ از همه‌چیز بیم داشت. او نمی‌دانست اما بیشتر روز را با استرس، ترس، نگرانی و درماندگی می‌گذراند؛ انگار سالیان متمادی درگیر همین مسئله بود، انگار تبدیل به یک فعالیت ناخودآگاه شده بود، دور از آگاهی‌اش؛ اما او را از درون می‌تراشید، بی‌ آن‌که بداند چه اتفاقی می‌افتد. ساعت دوازده و نیمِ هر شب فکر می‌کرد. دستانش توان نوشتن نداشتند. پس فکر می‌کرد. حتی تیرگی شب نیز حریفِ افکارش نمی‌شد، حتی سنگینی پلک‌هایش. یادش آمد خیلی وقت هست که از چیزی لذت نمی‌بَرد، حتی از داشتن پول و تجملات؛ انگار خلأ هایی در زندگی داشت، در روح و روانش؛ خلأ هایی که حتی با خیلی چیزها پُر نمی‌شد. به ساعتش نگاه کرد. نمی‌دانست کجا برود. خانه خفقان‌آور بود. خانه او را به آیینه نزدیک می‌کرد، آینه او را به خودش. نمی‌دانست چه اندوهی او را سایه‌وار دنبال می‌کند. دلش می‌خواست بزند زیر گریه، اما مرد اگر گریه کند آسیب‌پذیرتر می‌شود، گویا برای دیگران فرصتِ دلسوزی می‌دهد. پس چه کند؟ به آدم‌ها فکر می‌کرد و حالت تهوع می‌گرفت؛ «یک مشت منفعت‌طلبِ خودخواه.» یادش آمد خیلی وقت است با کسی حرف نزده و بیشتر عمرش را تنها گذرانده، حتی در شلوغ‌ترین مکان‌ها نیز تنهایی شبیه رد کفش همراهش بوده. هوس یک نخ سیگار کرد؛ روی نیمکت نشست، سیگارش را روشن کرد، هوا بارانی بود؛ دوست داشت خیس شود. چشمش به موهایش افتاد؛ انگار شیر توی خاکستر ریخته، بُغضِ سنگینی توی گلویش پیچید، نمی‌توانست تحمل کند؛ صورتش را با دستانش پوشید و دیگر مقاومت نکرد. جواد سپاهی

اگر نواقصی داشت بگذارید پای نویسنده نبودنم!🙏