ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

 ‌مَطرود ‌ ‌‌ ‌

 ‌مَطرود ‌ ‌‌ ‌

الذهاب إلى القناة على Telegram

طرد شدن پایان نبود؛ آغازِ تاریک‌ترین فصلش بود. http://t.me/HidenChat_Bot?start=7623907387

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
415
المشتركون
-224 ساعات
-127 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from Opia-
رویا و خیالات؛
به جهان آدمیان تعلق نداشت، شبیه به هیچ گونه‌ای نبود. شاید اشتباهی در سیستم آفرینش خدا به وجود آمده بود. باید درختی در میان جنگل می‌شد، وزش بادی که لابه‌لای شاخه‌ها گم می‌شود، موجودی کشف‌نشده در اعماق دریا، کتابی پر از رویا، یا فنجانی قهوه روی میزی کنار پنجره‌ای باران‌خورده. چیزی در او بود که با این دنیا جور درنمی‌آمد. آدم‌ها از کنار هم عبور می‌کردند، حرف می‌زدند، می‌خندیدند، دل می‌بستند و می‌رفتند؛ اما او همیشه انگار چند قدم دورتر ایستاده بود. نه آن‌قدر دور که دیده نشود، نه آن‌قدر نزدیک که واقعاً میانشان باشد. هرچه بزرگ‌تر شد، این حس هم بزرگ‌تر شد. میان جمع می‌نشست و ناگهان احساس می‌کرد از پشت شیشه‌ای نامرئی به همه نگاه می‌کند. حرف‌ها را می‌شنید، لبخندها را می‌دید، اما چیزی او را به آن صحنه وصل نمی‌کرد. گاهی فکر می‌کرد شاید باید بخشی از یک منظره می‌شد. مثلاً همان تکه مهی که صبح زود روی تپه‌ها می‌نشیند و پیش از آن‌که کسی به وجودش عادت کند، ناپدید می‌شود. یا نوری که چند دقیقه پیش از غروب روی دیوار اتاق می‌افتد و بی‌صدا از پنجره بیرون می‌رود. گاهی ساعت‌ها به این فکر می‌کرد که اگر قرار بود روزی از این دنیا برود، دلش می‌خواست کجا باشد. شاید خانه‌ای کوچک میان جنگل، با پنجره‌هایی رو به باران و آهنگ‌هایی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شدند. شاید هم جایی که هیچ‌کس از وجودش خبر نداشت. نمی‌دانست چرا همیشه دلش می‌خواست از چیزی فرار کند. از آدم‌ها، از دنیا، یا شاید از خودش؛ از این احساس غریبی که حتی در تنهایی هم رهایش نمی‌کرد. شاید واقعاً به جهان آدمیان تعلق نداشت، شاید هم فقط هنوز آن گوشه‌ی کوچکی از دنیا را پیدا نکرده بود که می‌توانست در آن، بدون فکر کردن به متفاوت بودنش، نفس بکشد. شاید تمام این سال‌ها فقط در جای اشتباهی زندگی کرده بود. شاید باید جایی دور از آدم‌ها، میان چیزهایی که نیازی به حرف زدن ندارند، زندگی می‌کرد. جایی که می‌توانست ساعت‌ها ساکت بماند، بدون آن‌که کسی سکوتش را به غم تعبیر کند. اگر روزی ناپدید شود؛ شاید بالاخره به چیزی تبدیل شود که همیشه باید می‌بود. تکه‌ای از طبیعت، چیزی که وجود دارد، بی‌آن‌که مجبور باشد دلیل بودنش را بداند. شاید تمام چیزی که می‌خواست همین بود؟ «جایی که برای اولین‌بار، احساس نکند اشتباهی به وجود آمده است».

Repost from N/a
هر آنچه درون توست زیباست؛ حتی تلاش‌های ناموفقت برای پنهان کردن غم‌هایت.

Repost from N/a
تو را پیش چشمم مجسم میکنم. میدانی، هربار بعد از یک جدایی طولانی انگار دوباره عاشقت می شوم و وقتی برمیگردم پیشت، با قلب یک عاشق برگشته ام.
داستایفسکی به آنّا

Repost from N/a
The Worst Evill🎬🖤
𝗪𝗿𝗼𝗻𝗴 𝗽𝗲𝗿𝘀𝗼𝗻‌... آدم اشتباه...
STORY🎬: «بدترین شیطان» داستان یک پلیس مخفی است که برای نفوذ به یک باند بزرگ مواد مخدر وارد دنیای خطرناک آن‌ها می‌شود؛ جایی که مرز بین مأموریت، اعتماد و احساسات کم‌کم محو می‌شود. 🖤🥀

شب زنده داری را از من بپرس درد عشق نصفه را از من بپرس از من بپرس تنهایی را جدایی را از من بپرس خوشحالی را میدانی ولی ناراحتی را از من بپرس

Repost from آلـنـد
با خودش گفت: حتی اگر روزی این غم پایان یابد، من دیگر شاد زیستن را از یاد برده‌ام.

Repost from آلـنـد
«و اگر زن‌ها نبودند،دنیا بی‌رنگ و روح و تاریک می‌شد.»

Repost from N/a
بعضی ها می گريند تا فراموش كنند... بعضی ها می خندند تا فراموش كنند... بعضی می خوابند تا فراموش كنند... بعضی سكوت می كنند تا فراموش كنند... اما من هم می گريم، هم می خندم، هم می خوابم و هم سكوت می كنم... اما فراموش نكردم...

Repost from N/a
a wild heart, a wandering soul, and a little bit of magic in everything🧚🏻‍♀️

Repost from N/a
+1
One-Direction-Half-A-Heart-128.mp32.91 MB

اولین بار که چشمانش را دیدم، فهمیدم برای اولین بار عاشق شده‌ام؛ همان چشمانی که مرا خلع سلاح کردند. چشمانی که اگر به من می‌گفتند بمیر، برایشان می‌مردم. چشمانش انگار مقدس‌ترین چیز در دنیای من بودند؛ همان دو چشم لعنتی شاید بگویی این طبیعی‌ست، شاید بگویی آدم وقتی عاشق می‌شود، همین‌طور می‌شود. اما نه. این برای من طبیعی نبود. چون من قرار نبود عاشق شوم:)

صورتش را لمس کردم؛ گونه‌هایش از اشک خیس شده بود. چشمان جنگلی‌اش به خون نشسته بود و لب‌های لرزانش را دیدم که تلاش می‌کردند حرف
صورتش را لمس کردم؛ گونه‌هایش از اشک خیس شده بود. چشمان جنگلی‌اش به خون نشسته بود و لب‌های لرزانش را دیدم که تلاش می‌کردند حرف بزنند. «ترکم نکن، لطفاً.» صورتش را نوازش کردم و با لبخندی تلخ گفتم: «من خیلی وقته که ترکت کردم، ستاره.» سر کوچکش را تکان داد و گفت: «نه، تو قول دادی منو تنها نذاری.» پیشانی‌اش را بوسیدم و گفتم: «من فقط در خیالت زنده هستم.» دختر از خواب پرید و باز هم بهش یاد آوردی شد که او مدت‌هاست ترکش کرده؛ و در خانه‌ای به‌شدت کوچک زندگی می‌کند، خانه‌ای که زیر خاک مدفون شده است