هَسْتیـشِناسی
الذهاب إلى القناة على Telegram
جایی برای جستوجوی خویشتن💭 . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=1822154589 ناشناس من . @hastishenasichallenge چالش ها 👆
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
298
المشتركون
-224 ساعات
+17 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
کلمات اخیرا گم می شوند و وقتی دنبالشان میگردم خود را در دریایی سوار بر قایق میبینم.
دریا... یعنی چه؟ یعنی آنجا شلوغ نیست.
بین کلمات دیگر گم نمیشوم، اما همان کلمه ناپیداست. مانند سنگی زیر آب، کلمات محواند.
-سو
Repost from N/a
عزیزکم؛
مهر از تو که ثانیههایم را بیخویش رها ساختی،
اما نوازش آرام خاطراتت که بر روحم چنگ میزدند و قلبم را در مشت میفشارد، در زندگیام جای گذاشتی.
آری! تا ابد مهر از تو.
حال چه فرقی دارد که تو ابلیس روزگارم بودی یا پرندهی بهشتی بی بالم؟
بگذار عذابم دهد،
بگذار یادت تا به ابد مرا بسوزاند و خاکستر کند،
باکی نیست، میدانم تا آن روزگاری که عشق تو در وجودم ریشه میدواند من تاب خواهم آورد.
زیرا که من، ققنوسوار از سیاهی گَردِ عذاب هایم،دوباره بر زندگی میتابم.
حَنا
Repost from حوالیِ هستی🌿
نمیداند با سلام شروع کند یا چیزی که دلخورش کرده است؛ یکی هلش میدهد که بنویسد، دیگری مدام میگوید ننویس. از گلایه کردن شروع میکند، اما خودش هم نمیداند از چه چیزی گلایه کند. از سکوت کردنش زمانی که سراسر وجودش از سخنهای نزده آتش میگرفت؟ یا از صبر کردنش برای دیدن او، با وجود تمام زخمهایی که در قلب و روحش جا خوش کرده بودند؟ مینویسد و خط میزند. نمیداند باید حرف آن توده قرمزرنگ را گوش کند یا گردوی در سرش را. لحظاتی قلب پیروز میشود و او دلتنگیاش را با سیاهی جوهر بیان میکند، اما لحظهای بعد کاغذ را مانند افکار مچالهشدهاش به گوشهای میاندازد. کاغذ دیگری را با کلمه «آشوب» شروع میکند، از آشوبهای فکرش مینویسد، از آشوبی که در روحش ریشه دوانده و از آشوبی که بر تمام زندگیاش سایه انداخته است. غرق در سیاه کردن سفیدی پیش رویش میشود، مینویسد از روزی که بودنش برای او شبیه عبادت بود تا روزی که نبودنش را باید میپذیرفت، از شبهایی که به زور صبح میکرد، از ترکهای روی قلبش و از شیارهایی که روزگار بر وجودش انداخته بود. مینویسد که برای لمس دوباره او، روزهای زیادی را در انتظار گذرانده بود. اصلاً تصمیم مشخصی نمیگیرد، فقط نامه را تا میکند و گوشهای میگذارد.
پارت اول متن ها 🕯
از اینجا چک کنید .
متن دوستاتون رو بخونید و از همدیگه حمایت کنید قشنگا 🌾
قلمت برای متن های داستانی خیلی خوبه ،بنظرم این متن میتونه ادامه دار بشه ،بعد از احمقانه است !
خیلی جا داره واسه پر و بال دادن ،ولی در کل خلاقیتت جالب بود برام .✨
Repost from N/a
نصف شب رو رد کردیم، جلوی پنجره نشستم و دارم کتاب میخونم. برای دریافت نسیمی که نزدیک بودن پاییز رو بهم یاد آوری میکنه پنجره رو باز گذاشتم که از اون پایین صداهایی میاد و یکهو، مثل چندشب گذشته صدای شلیک رو میشنوم. اینبار صداش نزدیکتر شده!
برای ثانیه ای نفسم رو حبس میکنم و به این فکر میکنم که اگه اون گلوله به من شلیک میشد خون من روی کتاب موردعلاقم میریخت؟ احمقانه است!
کتابم رو برمیدارم و برای خوندن ادامه ی کتاب روی تختم میشینم.
اینکه هرگاه خواستم ،می توانم خودم را انتخاب کنم ...این تیکه آخر واقعا بهترین پایانِ ممکن بود ،کل متن هم خیلی قابل درک و قشنگ بود .
Repost from کیهان وجود✨️
گاهی بیدلیل و بدونِ خبر، ناپدید میشوم
فقط میخواهم برای مدتی از دیدِ دیگران دور شوم و به دنیای درونم سفر کنم؛
برای همین در اتاقم مینشینم، شمعی روشن میکنم و به خودم فکر میکنم
در این مدت زنگهای کسی را پاسخ نمیدهم ، پیامهایم را نمیبینم، بیرون نمیروم و به ملاقات کسی نمیروم...
نمیدانم چند روز طول میکشد که دوباره به دنیای بیرون برگردم اما وقتی که از این تنهایی بیرون میآیم میتوانم دنیا را با چشمهای بازتری ببینم و درک کنم
این موضوع شاید برای خیلیها عجیب به نظر بیاید... اما همیشه به من احساس آزادی و نفس کشیدن میدهد
اینکه هرگاه خواستم میتوانم خودم را انتخاب کنم...
_طناز
Repost from دایرهِ گس
ارنواز او را زرتشت کهن میدید، در دل میگفت اینک کیش و آیینی در میان ماست، اینک تو زرتشتی و من موبدان، تو مسیح منی، من صلیبت؛ من تنهاییِ منیژهام و تو بیژنی در چاه.
شیرزاد لب گشود:
- کافی نیست قلبهایمان ارنواز. مادیست. یکروز به یک آن میماند از تپیدن. بیا روی رویایم قرار بگیر، روی رویایم بخواب. رویا میماند در ما، رویا تا همیشه زنده میماند و رونده، رویا مینشیند آن بالا، جایی در چینچین ابری آسمان.
[نیم زاد؛ هوداد]#هوداد
Repost from •پستچیِ واژههایِ سبز•
کاش لبخندهایی که این روزها تحویلِ رهگذارانِ بهظاهر ساکنِ دنیایمان میدهیم، واقعی بودند. کاش حداقل هفتهای دو سه بار آن «خوب هستم»هایمان که مینویسیم، واقعی بودند کاش گاهی، بهاندازهی یک خوابِ سبک، هنگامِ بیداری رها شویم از دغدغههای همیشگی، از اندوههای جانکاهِ همیشگی. کاش، کاشهایمان کمی، فقط اندکی، کاش نبودند.
_ معصومه شریفی.
Repost from اُتاقِآبی.
"زمزمهای از تاریکی"
پوستِ مرا بکنید؛ من از این لایهٔ محافظِ ریاکار بیزارم. میخواهم ببینم زیرِ این پوستِ صاف و اتو کشیده، چه لجنزاری قایم شده. براهنی درست میگفت، اما کم میگفت. لب؟ کدام لب؟ وقتی دهانِ من جز برایِ ناسزا گفتن به «بودن» باز نمیشود، لب داشتن چه فایده؟ من در این اغمایِ جمعی، تنها بیدارم. و چه دردی دارد این بیداری! وقتی میبینی زمان دارد مثلِ خوره، ثانیه به ثانیه از تنِ تو ارتزاق میکند. من دیگر نه دنبالِ بوسهام، نه دنبالِ نوازش. من تشنهٔ یک زلزلهام. چیزی که این ستونهایِ لرزانِ امید را بر سرم خراب کند تا دیگر مجبور نباشم هر روز صبح، این جسد را از تخت بلند کنم و راهیِ خیابانهایِ تهوعآورِ شهر کنم.
سلام قشنگ
۶ میزارم
ولی چون یسری متن ها طولانیه شاید تو دو پارت قرار بگیره ،چون میخوام همه متن هارو بخونم و نظرمم بگم ✨🙂
