هَسْتیـشِناسی
الذهاب إلى القناة على Telegram
جایی برای جستوجوی خویشتن💭 . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=1822154589 ناشناس من . @hastishenasichallenge چالش ها 👆
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
298
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
یه نویسنده، جدا از نویسندگی، باید معمار، آشپز، آرایشگر، دکتر، مهندس، مجرم، قاتل، مقتول، هواشناس، نقاش، استاد، مدل، معلم، وکیل، پلیس، روانشناس، عکاس، طراح لباس، تاریخدان، جغرافیدان، کارآگاه، خبرنگار، روانپزشک، جامعهشناس، زیستشناس، دامپزشک، کارگردان، بازیگر، شاعر، فیلسوف، سیاستمدار، نجار، خلبان، باغبان و هزار چیز دیگه باشه؛ چون ظاهراً برای نوشتن یه داستان، باید از کل مشاغل و علوم بشری یه سررشتهای داشته باشی.
باید تاریخ و جغرافیا بدونه، از پزشکی و روانشناسی سر دربیاره، حقوق و سیاست بفهمه، دربارهی معماری، لباس، موسیقی، حیوانات، گیاهان، آبوهوا، فرهنگ و لهجه اطلاعات داشته باشه؛ چون کافیه یه جزئیات رو اشتباه بنویسه تا یکی از ناکجاآباد پیداش بشه و بگه: این که غلطه!
بعد، تهِ همهی اینها، یه علافِ بیکار از راه برسه، لم بده و با قیافهی کارشناس اعظم بگه:
مگه چهکار میکنی؟ میشینی مینویسی دیگه. آره، مفتخور، فقط مینویسی!
آره عزیزم، فقط مینویسیم.
فقط برای آدمهایی که وجود خارجی ندارن، گذشته و شخصیت و زندگی میسازیم؛ شهر و خونه و روابط و شغل و مرگ طراحی میکنیم و حواسمون هست همهچیز با منطق همون دنیایی که ساختیم جور دربیاد.
ولی خب از بیرون که نگاه کنی، خیلی سادهست؛ یه آدم نشسته و چندتا کلمه تایپ میکنه.
واقعاً نمیدونم این همه سختگیری برای چیه. نویسندهست دیگه؛ مگه چهکار میکنه؟ فقط مینویسه دکتر هام میشینن یه گوشه تا مریض خودش خوب شه لابد
Repost from N/a
در گذر، در گذر آسمانی پیدا نیست
احتمالا، احتمالا قهرمانی در کار نیست
و من هرچقدر تلاش کردم نتوانستم حتی قهرمان داستان خودم شوم، قهرمان داستان دیگران پیشکش.
داستان من دایره بود، گاهی هم دو دایرهی چسبیده به یکدیگر، چیزی شبیه به بینهایت.. که بسیار تند میدویدم و در پایان بازهم به خانهی اول میرسیدم.
بهقول برخی انسانها، نجات دهنده در آینه نبود. بسیار جست و جو کردم اما نجات دهنده را هیچ کجای این جهان نیافتم؛ تک به تک آینههارا نگاه کردم تا شاید یکی از آنها نجات دهندهای را نشان دهد اما تنها چیزی که میدیدم جفت چشمان خستهای بود که بعید میدانم توان قهرمان شدن داشته باشند.
اما کاش میتوانستم برای من کودک و کوچک، رویای کودکیاش را برآورده کنم. منِ ۱۰ سال پیش دوست داشت در آینده خودش را در برابر طوفان زندگی و سیل روزگار مقاوم ببیند. با گذر زمان فهمیدم نجات شاید همین باشد؛ اینکه هنوز بتوانم صبحها بیدار شوم، چای دم کنم، و به آسمان بدون قهرمان نگاه کنم.
شاید همین سکوت کنار شکست، خودش قهرمانی باشد. و اگر روزی دوباره با من کوچک روبهرو شوم، به او نمیگویم دنیا قهرمان دارد؛ فقط میگویم گاهی زنده ماندن، خودش شکل دیگری از پیروزی است.
_تکهای از افکارش
بیستوهشت/فروردین/هزاروچهارصدوپنج
Repost from N/a
کلمات اخیرا گم می شوند و وقتی دنبالشان میگردم خود را در دریایی سوار بر قایق میبینم.
دریا... یعنی چه؟ یعنی آنجا شلوغ نیست.
بین کلمات دیگر گم نمیشوم، اما همان کلمه ناپیداست. مانند سنگی زیر آب، کلمات محواند.
-سو
Repost from N/a
عزیزکم؛
مهر از تو که ثانیههایم را بیخویش رها ساختی،
اما نوازش آرام خاطراتت که بر روحم چنگ میزدند و قلبم را در مشت میفشارد، در زندگیام جای گذاشتی.
آری! تا ابد مهر از تو.
حال چه فرقی دارد که تو ابلیس روزگارم بودی یا پرندهی بهشتی بی بالم؟
بگذار عذابم دهد،
بگذار یادت تا به ابد مرا بسوزاند و خاکستر کند،
باکی نیست، میدانم تا آن روزگاری که عشق تو در وجودم ریشه میدواند من تاب خواهم آورد.
زیرا که من، ققنوسوار از سیاهی گَردِ عذاب هایم،دوباره بر زندگی میتابم.
حَنا
Repost from حوالیِ هستی🌿
نمیداند با سلام شروع کند یا چیزی که دلخورش کرده است؛ یکی هلش میدهد که بنویسد، دیگری مدام میگوید ننویس. از گلایه کردن شروع میکند، اما خودش هم نمیداند از چه چیزی گلایه کند. از سکوت کردنش زمانی که سراسر وجودش از سخنهای نزده آتش میگرفت؟ یا از صبر کردنش برای دیدن او، با وجود تمام زخمهایی که در قلب و روحش جا خوش کرده بودند؟ مینویسد و خط میزند. نمیداند باید حرف آن توده قرمزرنگ را گوش کند یا گردوی در سرش را. لحظاتی قلب پیروز میشود و او دلتنگیاش را با سیاهی جوهر بیان میکند، اما لحظهای بعد کاغذ را مانند افکار مچالهشدهاش به گوشهای میاندازد. کاغذ دیگری را با کلمه «آشوب» شروع میکند، از آشوبهای فکرش مینویسد، از آشوبی که در روحش ریشه دوانده و از آشوبی که بر تمام زندگیاش سایه انداخته است. غرق در سیاه کردن سفیدی پیش رویش میشود، مینویسد از روزی که بودنش برای او شبیه عبادت بود تا روزی که نبودنش را باید میپذیرفت، از شبهایی که به زور صبح میکرد، از ترکهای روی قلبش و از شیارهایی که روزگار بر وجودش انداخته بود. مینویسد که برای لمس دوباره او، روزهای زیادی را در انتظار گذرانده بود. اصلاً تصمیم مشخصی نمیگیرد، فقط نامه را تا میکند و گوشهای میگذارد.
پارت اول متن ها 🕯
از اینجا چک کنید .
متن دوستاتون رو بخونید و از همدیگه حمایت کنید قشنگا 🌾
قلمت برای متن های داستانی خیلی خوبه ،بنظرم این متن میتونه ادامه دار بشه ،بعد از احمقانه است !
خیلی جا داره واسه پر و بال دادن ،ولی در کل خلاقیتت جالب بود برام .✨
Repost from N/a
نصف شب رو رد کردیم، جلوی پنجره نشستم و دارم کتاب میخونم. برای دریافت نسیمی که نزدیک بودن پاییز رو بهم یاد آوری میکنه پنجره رو باز گذاشتم که از اون پایین صداهایی میاد و یکهو، مثل چندشب گذشته صدای شلیک رو میشنوم. اینبار صداش نزدیکتر شده!
برای ثانیه ای نفسم رو حبس میکنم و به این فکر میکنم که اگه اون گلوله به من شلیک میشد خون من روی کتاب موردعلاقم میریخت؟ احمقانه است!
کتابم رو برمیدارم و برای خوندن ادامه ی کتاب روی تختم میشینم.
اینکه هرگاه خواستم ،می توانم خودم را انتخاب کنم ...این تیکه آخر واقعا بهترین پایانِ ممکن بود ،کل متن هم خیلی قابل درک و قشنگ بود .
Repost from کیهان وجود✨️
گاهی بیدلیل و بدونِ خبر، ناپدید میشوم
فقط میخواهم برای مدتی از دیدِ دیگران دور شوم و به دنیای درونم سفر کنم؛
برای همین در اتاقم مینشینم، شمعی روشن میکنم و به خودم فکر میکنم
در این مدت زنگهای کسی را پاسخ نمیدهم ، پیامهایم را نمیبینم، بیرون نمیروم و به ملاقات کسی نمیروم...
نمیدانم چند روز طول میکشد که دوباره به دنیای بیرون برگردم اما وقتی که از این تنهایی بیرون میآیم میتوانم دنیا را با چشمهای بازتری ببینم و درک کنم
این موضوع شاید برای خیلیها عجیب به نظر بیاید... اما همیشه به من احساس آزادی و نفس کشیدن میدهد
اینکه هرگاه خواستم میتوانم خودم را انتخاب کنم...
_طناز
Repost from دایرهِ گس
ارنواز او را زرتشت کهن میدید، در دل میگفت اینک کیش و آیینی در میان ماست، اینک تو زرتشتی و من موبدان، تو مسیح منی، من صلیبت؛ من تنهاییِ منیژهام و تو بیژنی در چاه.
شیرزاد لب گشود:
- کافی نیست قلبهایمان ارنواز. مادیست. یکروز به یک آن میماند از تپیدن. بیا روی رویایم قرار بگیر، روی رویایم بخواب. رویا میماند در ما، رویا تا همیشه زنده میماند و رونده، رویا مینشیند آن بالا، جایی در چینچین ابری آسمان.
[نیم زاد؛ هوداد]#هوداد
Repost from •پستچیِ واژههایِ سبز•
کاش لبخندهایی که این روزها تحویلِ رهگذارانِ بهظاهر ساکنِ دنیایمان میدهیم، واقعی بودند. کاش حداقل هفتهای دو سه بار آن «خوب هستم»هایمان که مینویسیم، واقعی بودند کاش گاهی، بهاندازهی یک خوابِ سبک، هنگامِ بیداری رها شویم از دغدغههای همیشگی، از اندوههای جانکاهِ همیشگی. کاش، کاشهایمان کمی، فقط اندکی، کاش نبودند.
_ معصومه شریفی.
