᯽حُب᯽
الذهاب إلى القناة على Telegram
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
486
المشتركون
-224 ساعات
-317 أيام
-6430 أيام
أرشيف المشاركات
484
داشتم زندگیمو میکردم...
عادت کرده بودم به دلتنگی
و گریه های هر وعده..
یه روز دوستم گفت خودتو تو آینه دیدی؟!
انگار به خودم اومدم،خودمو تو آینه دیدم؛
زیر چشام گود از بی خوابیا..
روی چشام پُف از گریه ها..
تن و بدنم سُست و بی جون از نخوردن ها...
روحم داغون از فکر و خیالا..
قلبم..
از همه مهمتر قلبم؛
پوسیده بود،سفید شده بود،
تو و خاطراتت اون گوشه داشتین خاک میخوردین...!!
484
گوشهی دفترش خطاب به خودش نوشت:
«اما عزیزِ من، لبخندهایت کجا رفته؟ چرا اینقدر اندوهگینی؟ چرا چشمهایت اینقدر خسته و غمگین است؟ چرا قلبت تا این حد شکسته است؟»
484
چطوری میشه اونی که داره آسیب میبینه منم ولی اونی که مقصره هم منم، تو کجای این ماجرایی؟ میدونستی داری بهم آسیب میزنی ولی من رو مقصر جلوه میدادی که وجدانت راحت باشه....
484
دلتنگی چیز عجیبی نیست.
دلتنگی یک بیقراری دائمی ست
در خیال و رویایی خیس...
دلتنگی انتظاریست تلخ
در پس یک دلدادگی شیرین...
دلتنگی...
جای خالی عشق ست در قلب
که با هیچ کس و هیچ چیز پر نمی شود.
دلتنگی لمس باران ست
از پشت پنجره ی احساس...
دلتنگی جای خالی توست
روی نیمکت پارک
که تنها با هجومی از خاطرات
و خیره ماندن به
نقطه ایی نامعلوم پر می شود!!!
484
غریبه ترین آشنای من ؛
من به خاطر تو بی فکر شده ام
اما تو یک لحظه هم به من فکر میکنی
من برای تو اشک میریزم
اما تو بی خبر قهقهه میزنی
بی صدا عاشقت شده ام
اما تو حتی این را هم نفهمیدی
من بی دلیل نگرانت میشوم
اما تو...
امان از تو.... :))
484
یادته روزای اول که وارد زندگیم شدی ، گفتم خدا تورو پاداش صبرم در برابر سختی هام فرستاده ؟!
با تمام وجود باور داشتم یه فرشته ی فرستاده شده از طرف خدایی.
اما نفهمیدم که تو نه پاداش، بلکه غول مرحلهی آخر همهی دردهای من بودی.
درد به مغز استخوانم رسیده...
بارها شکستم، بارها فرو ریختم…
اما چون تو رو از جنس خودم میدیدم، هیچوقت نتونستم ضربهی آخر رو بزنم.
چون دوستت داشتم.
من عمداً باختم ...!
484
یه جایی . . .
‹ آخرین بغل ؛
آخرین بوسه ؛
آخرین دوست دارم ؛
آخرین خداحافظی ؛
اتفاق میافته . .
و تو روحتم ازش خبردار نمیشه :)! ›
484
Repost from حوالیِسڪوت
گاهی هم باید بیخیال شد، بیخیال همهچیز
حتی غم و غصهای که مدتهاست
تو را در آغوش گرفته و خیال میکند
صاحب قلبت شده است. باید یک شب
زیر نور مهتاب لم بدهی،
به صدای جیرجیرکها گوش بسپاری
و بگذاری سکوت شب آرامآرام
روی شانههایت بنشیند. تمام بدبختیها، فکرهای سمج، خواستنهای بیپایان را
پشت در جا بگذاری، بیآنکه توضیح بدهی،
بیآنکه عذر بخواهی. جهان
برای چند ساعت بدون نگرانیهای تو هم
به چرخیدن ادامه میدهد. گاهی لازم است
از نقش آدم قوی بیرون بیایی، از جنگیدن دست بکشی، و فقط نفس بکشی. بیخیالی
همیشه بیمسئولیتی نیست، گاهی
نجات دادن خودت است از غرق شدن در موج فکرها. بگذار امشب هیچچیز را حل نکنی.
هیچ آیندهای را نسازی. هیچ گذشتهای را مرور نکنی. فقط باش. در همان سکوتی که ماه
بیهیچ عجلهای بر زمین میتابد
و جهان برای لحظهای کوتاه مهربانتر به نظر میرسد. شاید صبح همهچیز همان باشد که بود،
اما تو سبکتر بیدار شوی،
با قلبی که یاد گرفته گاهی رها کند.
برای: حُب.🛵
