᯽حُب᯽
الذهاب إلى القناة على Telegram
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
530
المشتركون
-624 ساعات
-147 أيام
+9730 أيام
أرشيف المشاركات
521
دنیا بیرحمتر از آن بود که فکرش را میکردم. بیهیچ مکثی آمد و همهچیزم را گرفت. من از خاطرت محو شدم و تو از دستهایم سر خوردی، و هنوز نمیدانم این همه درد را با کدام گناه باید تاوان بدهم. آشنایی نمانده، پناهی نیست؛ فقط من ماندهام و دلِ خستهای که به صبوری محکوم شده.
جدایی طولانی است و شبها بیانتها. بیقراری مثل زخمی قدیمی هر روز تازهتر میشود. میگویند این رسم روزگار است، اما مگر دل هم قانون میفهمد؟ تو آخرین یارم بودی، آخرین امیدی که به آن تکیه کرده بودم. رفتی و فقط یک «خدانگهدار» ماند که هنوز در گوشم میسوزد.
از روزی که رفتی، بهشتم فرو ریخت. زندگی شکل جهنم گرفت و نفسهایم سنگین شد. نمیدانم کجای راه را اشتباه رفتم که سهمم از عشق، این همه تنهایی شد. بیتو خستهام، آرام جانم مرده و باغ دلم در خزانِ نبودنت دفن شده است.
ما دو زخم بیمرهم بودیم که حتی کنار هم هم درد میکشیدیم، چه برسد به حالا که دور افتادهایم. هیچکس حالمان را نپرسید، هیچ دعایی راهی به آسمان پیدا نکرد. انگار خدا هم صدای دل شکسته را نمیشنید.
تو تنها چارهی دردهایم بودی، اما حالا باید با نبودنت زندگی کنم. لحظهای بیهم نمیتوانستیم… و حالا من باید تمام عمرم را با این «نمیتوانم» سر کنم.
-نوشته
521
Repost from N/a
خدمت متجاوزین و اغتشاشگرانِ دِیماه باید عرض کنم که "دیوانه چو دیوانه ببیند خوشَش آید"
- یالا
521
Repost from N/a
به علتِ زیباییِ زیاد این چنل ها
تلگرام منقرض شد 🙂↕️ꨄ︎ . .
کـلـیـک کـنـیـد ☕️ ؛
[ گروهِ حمایتی ]
521
Repost from حوالیِسڪوت
سالها پیش، با کوچکترین اتفاقی میشکست. با یک رفتن، دنیا برایش تمام میشد و با هر زمین خوردن، خیال میکرد دیگر توان بلند شدن ندارد. اما زندگی دست از امتحان کردنش نکشید. بارها زمین خورد، بارها از نو شروع کرد، آدمهایی را از دست داد و چیزهایی را فهمید که هیچ کتابی نمیتوانست به او یاد بدهد. یک روز، وسط همان شلوغی همیشگی، ایستاد و فهمید دیگر آن آدم سابق نیست. هنوز درد میکشید،
اما این بار بلد بود با دردش چه کند.
زندگی سختترش نکرده بود،
فقط یادش داده بود چطور محکمتر، آرامتر و عمیقتر زندگی کند.
●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●
📌برای: 'حُب' .
●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●
521
برایِ تو چه بگویم .
بگویم زخمم آنقدر عمیق شده
که میتوان در آن درختی کاشت؟
بگویم غمگینم و مرگ کاری نمیکند؟
- نوشته
521
«طنینِ شقیقه»کسالت، بیخوابی، خستگیِ کار و… کاری بیپایان در جامههای گوناگون. جنون پا به عرصه نهاده؛ دیوانگی، چه تفاوتی دارد؟ بگذریم، مهم نیست. آری داشتم میگفتم، سردرد، آن معشوقی که بر شقیقههایم آشیان گرفته؛ حضوری ژرف، بیسبب، گویا تقدیر او را برگزیده است. آهسته دل به او سپردهام؛ وجودی پررنگتر از هر انسان، پیوندی ناگسستنی میان من و او، مگر این عشق نیست؟ اکنون زمان پیمانی رسمی فرا رسیده است؛ عقدی به سنت روزگار، در میان پردهای از سکوت و نگاههای پژواکدار حضار خاموش و نامرئی. عاقد خطبه را آغاز کرد: «امشب شاهد همسری خواهید بود، همسری انسان با رنج دیرینهاش؛ سردرد. ای سردرد، پذیرا هستی تا همدم ابدی آن دیوانهی دلزخمینه شوی؟» سردرد با تاسیان بر پیشانی پاسخ داد؛ نشانهی رضایتش بود. «و تو، ای صاحب این تن، میخواهی درد را به همسری بپذیری و تا واپسین دم، همآغوش با او باشی، بیهیچ مهریهای جز ماندن؟» فریاد برآوردم: «بله!» عاقد ادامه داد: «پس به نام جنون مقدس، تنهایی ازلی، شما را به عقد یکدیگر درمیآورم؛ باشد که در شادی، ملال، در اشک و خنده همدم هم باشید؛ تا ابد.»
اینگونه شد که من و سردرد پیمانی جاویدان بستیم که همواره پایدار خواهد بود.
- نوشته
