᯽حُب᯽
الذهاب إلى القناة على Telegram
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
486
المشتركون
-324 ساعات
-417 أيام
-2030 أيام
أرشيف المشاركات
486
شاید مهم ترین بدی با تجربه تر شدن این باشه که دیگه راحت حرف کسی رو باور نمیکنی و یه جورایی برات مهم نیست که چی میگن بلکه فقط رفتار و عملکرد و شناختی که خودت ازشون پیدا کردی رو ملاک و معیار سنجش قرار میدی و این نگرش واقع بینانه در عین خوبی یکم آزار دهندست...
486
احساس میکنم غمِ زیاد منتهی میشه به خستگی، مثلا الان من نه ناراحتم و نه افسردم؛ فقط خستم خسته از همه چی . . . :)!
486
Repost from مُزَّمِّل🎀
#چالش
میخوام یه تقدیمی متفاوت بدم ✨
عکسِ چنلتونو چاپ میکنم و روبهروی گنبدِ حرم امام حسین و امیرالمؤمنین'علیه السلام' ازش یه عکس یادگاری میگیرم .🕊 📸
هرکی مایله، فور کنه.
جوین باشید قشنگ تره.
486
Repost from حوالیِسڪوت
روزهای خوبی در پیش رو خواهی داشت. به زودی اتفاقات بسیار مثبتی در زندگیت روی می دهد که زندگیت را رونقی تازه می بخشد. به یاری خدا درهای بسته به رویت گشوده خواهد شد. در حال حاضر صلاح نیست که کار خود را عوض کنی. به کار قبلی خود ادامه بده و منتظر شانس های تازه که به تو روی می آورند باش.
برای: https://t.me/hob2223
486
گاهی خودمان
دوست نداریم حالمان خوب شود،
چون «درد»، آخرین حلقهی اتصال ما
به چیزی است که از دست دادهایم.
486
تا حالا سوگ نامرئي رو تجربه کردي؟!
سوگ نامرئي،
سوگي هست که کسي اونو جدي نميگيره،
مثل از دست دادن یه رابطه
مثل از دست دادن یه نسخه از خودت
یا از دست دادن اینده اي که قرار بود داشته باشي
سوگ نامرئی،
غمیست که واقعی ست اما دیده نمیشه.
در سوگ نامرئی،
فرد اغلب مجبوره در سکوت ادامه بده؛
لبخند بزنه، کار کنه، زندگی کنه...
در حالی که درونش هنوز در حال از دست دادنه . . .!
486
Repost from N/a
خسته،دلتنگ،غمگین... در کوچههای شهردلش، غم هر شب پرسه میزد و زیر لب آوازهای قدیمی دلتنگی را زمزمه میکرد. او اما،مثل همیشه، لب پنجره نشسته بود،با چشمانی خیره به جایی دور، جایی میان خاطراتی که دیگر راهی به بازگشت نداشتند.دلتنگی کنارش نشست،بیآنکه حرفی بزند. انگار سالها بودهمدیگر را میشناختند. در همین سکوت سنگین،صدای خستگی را شنید.آرام صدایش میزد.خستگی آغوشش را گشوده بود و مثل مادری که فرزندگریزانش را صدا میزند،منتظر بود تا سرش را بر شانههایش بگذارد. او چشمهایش را بست. نه برای خوابیدن، برای لحظهای فراموش کردن. برای لحظهای رها شدن از فکرهایی که هر شب در سرش بیدار میماندند. و چه غمانگیز است، وقتی آدمی آنقدر خسته باشد که دیگر آرزوی خوشبختی نکند، و تمام خواستهاش فقط چند لحظه آرامش باشد. چند لحظهای که نه دلتنگی صدایش کند،نه غم دستش را بگیرد، و نه خاطرهای از گوشهای تاریک ذهنش سر برآورد. فقط سکوت باشد، و قلبی که برای چند دقیقه از تپیدن برای دردها دست بکشد.
https://t.me/hob2223 🪻
486
Repost from حوالیِسڪوت
از دلتنگیهایم چه خبر؟ راستش را بخواهی،
خیلی وقت است ساکت شدهاند
و دیگر سینهام را فشار نمیدهند.
نه اینکه از بین رفته باشند، نه...
فقط انگار خسته شدهاند از این همه انتظار بینتیجه، از این همه چشم دوختن به درهایی که باز نشدند و آدمهایی که برنگشتند.
دلتنگیهایم کمکم یاد گرفتند در گوشهای از دلم بنشینند و بیصدا زندگی کنند. دیگر مثل قبل
نیمهشبها یقهام را نمیگیرند، اما گاهی
در میان یک آهنگ قدیمی، یک عطر آشنا، یا یک خاطرهی ناگهانی، سر بلند میکنند و یادم میاندازند که بعضی آدمها هرگز از دل نمیروند،
فقط نبودنشان عادی میشود. و چه غمانگیز است، اینکه روزی برسد که درد نبودن کسی
کم نشود، فقط به آن عادت کرده باشی.
برای:شما.🌻
