「آنشرلی با موهای مشکی」
الذهاب إلى القناة على Telegram
خیلی نزدیکم نشو وگرنه به شعر تبدیلت میکنم ... - ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=f27c4dee5032
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
368
المشتركون
+124 ساعات
+37 أيام
+1730 أيام
أرشيف المشاركات
«... بله، بله میدانم پیش از اینها لااقل دلیلی برای جنگیدن وجود داشت: مرتع و آب. اما حالا که ما به آب باران و گوشه قرهچای قناعت کردهایم دیگر چرا باید جنگید؟ ما را نگاه کن که به آزادی و سفره خالی قانعیم؛ اما آنها همین را هم قبول نمیکنند.
شاید برای اینکه میدانند در آزادی هیچ سفرهای خالی نمیماند...»
آتش بدون دود | نادر ابراهیمی
در سرزمینی که زندگی
تلاشی است برای بقا ،
زیباییِ وطن ،
منظرهای دردناک است!
هرتا مولر
بعد از جنگ رو آوردم به کتاب "تاریخ ایران باستان" نوشتهی حسن پیرنیا. توی جلد اول این کتاب به داستان جالبی برخوردم که به اوضاع الانمون بی شباهت نیس.
داستان حکومت ایلام که اون زمان یگانه دشمنش آسور بود و اینها سالها در جنگ بودن. با اینکه آسور خیلی قدرتمندتر بود، هیچوقت نتونست در برابر سرسختی ایلام، کاملا نابودش کنه. تااینکه یه پادشاه ظالم حاکم ایلام شد و بنا کرد که تموم بردارزادههاشو بکشه. مردم سر به شورش آوردن و شاهزادهها هم پناهنده آسور شدن. این پادشاه از آسور خواست شاهزادههارو پس بفرسته و چون آسور قبول نکرد، دوباره جنگها شروع شد و پس از کلی خون و خونریزی، پادشاه ظالم کشته شد و آسور پیروز شد. مردم ایلام برای اولینبار از پیرزوی آسوریها خوشحالی کردن و برای برگشت شاهزادههاشون جشن گرفتن.
آسور خودش انتخاب کرد که کدوم شاهزاده به تخت بشینه و بعد از اینم، روال همین شد و هر شاهی که برخلاف توقعات آسور عمل میکرد برکنار یا کشته میشد.
آسور بارها ازین پادشاهان غنیمت گرفت و هربار روی یک خواسته و یک چیز ارزشمند جدید پافشاری میکرد.
تااینکه یه بار گفت «ربالنور» رو میخواد_خدای هزار و ششصد ساله ایلامیها_ پادشاه ایلام این خواسته رو با مرگ خودش یکی میدونست و موافقت نکرد به جاش کلی غنیمت بهشون داد تا بیخیال بشن. یه مدت گذشت و آسور گفت یا خداتونو بدین یا خودمون میگیریمش. ایلام دوباره مخالفت کرد و جنگ شروع شد. آخرین پادشاه ایلام حین فرار کشته شد و آسور خزینهی ایلام رو خالی کرد و ربالنور و به نینوا فرستاد و دست به قتل عام ایلامیها زد اونقدر که میگن حتی «مردگان قبرستان هم دگر باره مردند».
و درنهایت حکومت بزرگ ایلام منقرض شد...
«این آسمانِ سرکشِ دنیا ندیده را
این ابرهای تازه به دوران رسیده را
باور نکن مرا، من رنگین خمیده را
این شب که از غروب تو قد میکشد منم
نوری به بال شب پرهام گیر میکند
خورشید لای پنجرهام گیر میکند
ماهی میان حنجرهام گیر میکند
تو صبح میشوی و شبِ نابلد منم
تو میرسی به هرچه که من کال میشوم
با ناجوانههای تو اغفال میشوم
هی پا به پای ریشهی تو چال میشوم
از هرکجا که سبز شوی مدفن من است
باید همیشه با تو غمی مشترک شوم
تا هر کجا شکوفه زدی شاپرک شوم
شاید کفن به سر شوم و قاصدک شوم
این آرزو به گور شده اهل ماندن است»
#پیام_ناشناس
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﻨﺠﺮﻩﺍﻱ ﭘﺸﺖ ﺻﻠﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻦ ﺍﺱﺍﻡﺍﺱ ﺩﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﺛﺒﺖ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪﻱ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﺿﺒﻂ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﻋﻮﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤﺎﻡ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲﺑﻴﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻫﻨﺶ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻲﺩﺍﻧﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﺲﻓﺮﺩﺍ، ﺗﻴﺘﺮ ﻳﮏ ﮐﻴﻬﺎﻧﻢ
ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺷﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻟﻮ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﮐﺘﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻧﺎﻣﻪﻱ ﺟﻌﻠﻲ ﻣﺮﺍ ﭘﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳنهمه ﺑﺪ، ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ
ﺗﻠﺨﻢ ﻭ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﻢ
ﻏﻴﺮ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪﻱ ﺁﺩمﻫﺎ ﻣﻲﺗﺮﺳﻢ
ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺟﺎﺳﻮﺳﻨﺪ
ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪﻱ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲﺑﻮﺳﻨﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، ﺑﻬﺎﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﺨﻔﻲ ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﺩﻱ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩﻱ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﻗصهﻱ ﺑﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ... ﻭﻟﻲ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ!
ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺷﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻟﻮ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﮐﺘﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻧﺎﻣﻪﻱ ﺟﻌﻠﻲ ﻣﺮﺍ ﭘﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳنهمه ﺑﺪ، ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻤﺎنت ﺷﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻟﻮ ﺑﺪهی ﺍﺳﻢ مرا ﺯﻳﺮ ﮐﺘﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻧﺎﻣﻪﻱ ﺟﻌﻠﻲ تو رﺍ ﭘﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳنهمه ﺑﺪ، ﻗﻠﺐ تو رﺍ ﺳﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ!
.
.
.
«ﺳﯿﺪ ﻣﻬﺪﯼ ﻣﻮﺳﻮﯼ»
با صدای «شاهین نجفی»
#پیام_ناشناس
یه روز یه ماهی ناز
اومد پیش منه غااز
بهم بگو چند تا راز
راز های پر رمز و رااازز
چرا به تو بگم رااازز ؟
راز های پر رمز و راز
