تانگوی شیطان
الذهاب إلى القناة على Telegram
نیم ساعت توی بهشت بودن، قبل از اینکه شیطان بفهمه مردی.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
215
المشتركون
+124 ساعات
+37 أيام
+330 أيام
أرشيف المشاركات
215
چرا زمستون این سری اینقدر طولش داده، چرا زمستونه نمیاد، شب های سرد طولانی، موسیقی بی کلام و کتاب های بلند روسی…
215
Repost from N/a
من زندگیم زیاد جالب نیست. برنامه همیشگیم رفتن سرکار و برگشتن به خونهست. باید دفترچه خاطراتم رو ببینی، کاملا خالیه...
🎬 Eternal Sunshine Of The Spotless Mind (2004)
215
Repost from شایو.
من متعلق به جغرافیایی تهی بودم، جغرافیایی بود تهی از هر تزئیناتی، متعلق به دنیایی بدون دکور، دنیایی که یک انسان غیر از سایهاش هیچ چیز دیگری نداشت که امتداد انسان تنها جهان خودش بود، امتداد روح تنها شن و آسمان بود. آن مدت من به این میاندیشیدم که تهی بودن، خام بودن، نبودن هیچ تزئیناتی، زیباترین زندگی است.
- آخرین انار دنیا.
215
امروز یکی از فالور هام کتاب هاش رو به حراج گذاشته بود، نمیدونم آدم به ته کجا میرسه که مهم ترین دارایش رو به فروش میزاره.
215
Repost from نمیدانم،
اغلب که فکر میکنم میبینم به کتابهایم کممحلی کردهام؛ مثل آدمهایی که دوستشان داشتهام و گذاشتهام پیر شوند. هر بار یکیشان را باز میکنم، این سؤال مثل نیش میپرد وسط ذهنم: چرا همان روزی که خریدمش نخواندم؟ شاید چون آن روز هنوز آمادهی دانستن نبودم، یا بدتر، میترسیدم چیزی را بفهمم که دیگر نشود نادیده گرفت. کتابها صبر میکنند، اما ما نه؛ ما دیر میرسیم و بعد حسرت میخوریم که چرا حقیقت زودتر سراغمان نیامده بود.
215
پیر پسر نسخه کره ای رو دیدم، اگر من 15 سال زندانی میبودم نه تنها اینکه دیونه میشدم بلکه جوری خودکشی میکردم که دیگه یه ثانیه هم برای نجاتم زیاد میبود. اگر هم بعد از 15 سال آزاد میشدم شبیه ده سو دنبال باعث و بانیش میگشتم و تا آخرین لحظه مرگم اون رو عذاب میدادم. آواز معشوق برای معشوق مفهومی برای سکس، جنون دوست داشتن زندگی در کنار مردی وحشت زده، فاش کردن راز برادر و خواهر، انسانی که عاشق خواهرش باشد و عشق متقابل خواهر هم برادرش، چه کسی تایین میکند ما عاشق چه کسی باشیم؟ خودکشی یا مرگ خود خواسته؟ انتقام؟ انتقامی حیوانی، انتقامی که لبریز از رضایت و پشیمانی باشد، انتقامی که دختر رو عاشق پدرش میکند، پدری که شستشوی مغزی میشود، و با دخترش از سر عشق سکس میکند، حافظه ای که برمیگردد، پشیمانی و لغت حیوان بودن گرفتن…در کنار پیر پسر قلب ضعیف رو خوندم، واسیا حق داشت دیوانه شود، اگر من هم جای اون میبودم و آنقدر خوشبخت میبودم قطعا دیوانه میشدم، همیشه به این فکر میکنم آیا منم لایق این همه خوشبختی ام!؟ یا خواهم بود؟ هرچند کل زندگی من شبیه فیلم های کوبریکه اما بازم سوالاتی این چنینی به ذهنم خطور میکنه. هیچ میدانی که این محبت تو دیگر دارد خفه ام میکند؟ لایق ندانستن خود دربرابر محبت دیگران، انسانی درونگرا که نمیتواند مثل دیگران محبت کند بجز به عشق خود. وای وای واسیای عزیزم، آخرین صفحات کتاب رو که میخوندم اشک دور چشمانم حلقه زد، سرنوشتی چنین وحشتناک، اما برای لیزانکا خوشحال بودم که بعد از عشق ناتمامش بازم با یک آدم دیگر خوشحال بود، اما حسرت داشتن انسانی شریف مثل واسیا…به نظر من عاقل کسی است که حداقل یکبار در ماه خودش را دیوانه خطاب کند، بوبوک، هشدارِ توهم دربرابر مردگان، صداهایی که توی سرت زنگ میزند و خیال میکنی مردگان دارن حرف میزنن، امید برای زندگی، مرگی که امید ها را از بین میبرد…
215
در این لحظه تمامِ اتفاق های کتاب هزار خورشید تابان دوباره در من زنده شدن، دوباره مریم زنده شد، دوباره طالبان جان گرفتن، دوباره لیلا در من زنده شد، دوباره کودک همسری در من زنده شد، دوباره مرگ و قتل و خودکشی و جنگ در من زنده شد، دوباره و دوباره… این رنج هیچ وقت پایان نمیبابد…
215
Repost from داستایفسکیِ دیوانه.
در این برهه از تاریخ، در افغانستان حکومتی به نام طالبان بر سر کار است که در سایهی قانون، وجودیت زنان را انکار و بهمثابه ابزاری قابل کنترل تعریف میکند. زنانی که از حق تحصیل محروماند، از حضور اجتماعی رانده شدهاند، نه حق خنده و اکنون سخن از مشروعیتبخشی به تنبیه فیزیکی نیز در میان است.
