ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮

𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
242
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+37 أيام
+930 أيام
أرشيف المشاركات
وقتی نگاهت را به من می‌تابانی و صورتت آن‌چنان نزدیک می‌شود که نفس‌هایم در آغوش نفس تو گم می‌گردد، گویی کل جهان از وزن خود سبک می‌شود و روح خسته‌ام در روشناییِ حضور تو شادمانه می‌رقصد. این نزدیکی تو، این لمس ناپیدا، نه تنها چشم‌هایم، که جانم را در بر می‌گیرد؛ و من، بی‌آنکه بدانم چگونه، در شوری شیرین و لطیف غرق می‌شوم که تنها زیباییِ تو می‌تواند بر آن تصرف کند. آه، چه خوشبختی‌ای بالاتر از آن که در لحظه‌ای چنین، خود را در سایه‌ی وجودت بیابم و دلِ دردمندم را با نور آرامش‌بخش تو درمان کنم.

-𝖬𝖺𝗒𝖻𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝘸𝘰𝘳𝘭𝘥 𝗂𝗌 𝗒𝗈𝗎𝗋𝗌

𝖢𝗅𝗂𝖼𝗄 𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖿𝗈𝗋 𝗍𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗈 𝗆𝖾.

بیست و هفتمِ نوآمبرِ سـال ۱۹۸۴ زیـر نور شمع سوختهٔ عشق نهانم. معشوق فرآمـوش نشدنیِ من؛
عجیب است، می‌دانی؟ آن طور بود زمان، با همان بی‌رحمی همیشگی‌اش، رشته‌های یاد تو را از میان تار و پود حافظه‌ام کشیده بود. من مانده بودم و سکوتی که نه دلتنگی داشت و نه گرمی؛ فقط خالی بود، درست مانند پنجره‌ای که رو به زمستان باز مانده باشد و من بی تفاوت از هر سرمایی باشم اما دیشب رویایی آمد که همه جهانم را بهم ریخت. تو بودی، با همان قدم‌های آرامی که انگار روی نور حرکت می‌کردند، با همان نگاه که همیشه کمی خشم داشت و کمی مهر، مثل تیغی که گل‌برگی را نوازش کند. صدای تو را شنیدم؛ نه واضح، نه کامل… اما کافی بود تا چیزی در قلبم بشکند؛ چیزی که آن را حس نمیکردم. من که گمان می‌کردم فراموشت کرده‌ام، با یک خواب، دوباره عاشقت شدم. انگار تمام آن خالیِ روزها فقط خلأ پیش از طوفان بود؛ طوفانی که با یک لبخند در رؤیا برگشت، با یک نگاه در تاریکی، با یک لمس غیرواقعی که حتی دروغ بودنش هم نتوانست آتشم را خاموش کند. صبح که چشم باز کردم، حس کردم نامت دوباره وزن دارد؛ صدایت رنگ دارد؛ و قلبم مثل همیشه احمقانه دنبال تو می‌دود. چویا، دلبندم... اگر فراموشی سایه بود، این عشق تازه، طلوعی‌ست که همه چیز را از نو می‌نویسد. و من، میان همهٔ چیزهایی که از دست داده‌ام، تنها یک حقیقت را دوباره پیدا کردم: با تمام بی‌رحمی زمان، تو معنای تپش منی.

گاهی خیال می‌کنم اگر دنیا اندکی مهربان‌تر بود، اگر سرنوشت این‌همه پیچ و خم تیره لابه‌لای راهِ ما نمی‌ریخت، شاید اکنون در جایی آرام‌تر ایستاده بودیم؛ جایی که صدای گلوله‌ها با خنده‌ات عوض می‌شد، و من می‌توانستم بی‌هراس از سایه‌ها، کنارت بنشینم و برایت از آینده حرف بزنم. می‌دانی… من همیشه تصور می‌کنم بعد از این همه جنگ و آشفتگی، بعد از هر زخمی که روی روحمان نشست، روزی می‌رسد که تو هنوز اینجایی؛ با همان قدم‌های محکم، همان چشمان ناآرام، و من، با تمام کم‌کاری‌ها، فرارها و حماقت‌هایم، باز هم کنار تو. در خیال خودم، خانه‌ای کوچک می‌بینم. پنجره‌ای که رو به غروب باز می‌شود. تو با بی‌حوصلگی غر می‌زنی که چرا چای را رقیق کردم، و من می‌خندم… خنده‌ای که شاید هیچ‌وقت نتوانستم در این زندگی پرآشوب به اندازه کافی به تو نشان بدهم. و با خودم می‌گویم: «اگر قرار است بعد از همه چیز، هنوز کسی باشد که اسمم را با طبع تند و صدای آرام‌ناپذیر خودش صدا بزند، پس این زندگی—هرقدر هم پیچیده—ارزش کشیده شدن را داشت.» چویا… من همیشه وانمود کردم که تعلقی ندارم. اما حقیقت این است که تو تنها چیزی هستی که در آینده‌ای آرام می‌توانم تصورش کنم. حسرت می‌خورم؛ به سال‌هایی که می‌توانست ساده‌تر باشد، به راهی که می‌شد کوتاه‌تر طی کنیم، به قلبی که شاید دیر فهمید چقدر تو را لازم دارد. اما اگر بعد از تمام این تاریکی‌ها هنوز شانس کوچکی باقی مانده باشد… من آن را با تو می‌خواهم. با تمام ناملایماتم، با تمام چیزی که هستم و چیزی که نتوانستم باشم. اگر روزی این زندگی لعنتی اجازه بدهد، بگذار آینده‌ام را در چشمان تو پیدا کنم. همین برایم کافی‌ست.

شاید تقدیر، ما را برای دوست‌داشتن نیافرید، بلکه برای سوختن کنار هم. و چه زیبا می‌سوزد کسی که نامت را در دل دارد.

Прекрасные Царевны.m4a2.26 MB

Repost from N/a
𝖳𝗁𝖾 𝖽𝖺𝗋𝗄𝖾𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍, 𝗍𝗁𝖾 𝖻𝗋𝗂𝗀𝗁𝗍𝖾𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗍𝖺𝗋𝗍𝗌, 𝗍𝗁𝖾 𝖽𝖾𝖾𝗉𝖾𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝗀𝗋𝗂𝖾𝖿, 𝗍𝗁𝖾 𝖼𝗅𝗈𝗌𝖾𝗋 𝗂𝗌 𝖦𝗈𝖽. - 𝖥𝗒𝗈𝖽𝗈𝗋 𝖣𝗈𝗌𝗍𝗈𝖾𝗏𝗌𝗄𝗒

بارون می‌بارید. نه اون‌جور آرام و شاعرانه‌، بیشتر شبیه سیلی بود که میخواست تمام احساسات رو ببلعه. چویا زیر باران می‌دوید، کت چرمی‌اش خیس شده بود و موهای نارنجی‌اش مثل شعله‌ای خاموش‌شده روی پیشانی‌اش چسبیده بود. فریاد زد: «دازای! دوباره چتر منو دزدیدی، مگه نه؟» دازای، بی‌تفاوت مثل همیشه، زیر یک چتر مشکی کوچیک ایستاده بود و با حالتی کاملاً جدی گفت: «نه، دزدیدمش؟ شاید چتر خودش تصمیم گرفته با من زندگی جدیدی شروع کنه.» چویا با عصبانیت جلو رفت، دستش رو گرفت و چتر رو کشید. «می‌خوای با مشت من زندگی جدیدی شروع کنی؟» دازای خندید، خنده‌ای که همیشه یه چیزی پشتش قایم بود. «آخ، چویا… تو حتی وقتی خیس می‌شی هم قشنگ‌تر می‌شی. مثل یه گربه‌ی خشمگین!» چویا زیر لب غر زد: «خفه شو، دازای!» ولی ته دلش خندید. برای لحظه‌ای سکوت بینشون افتاد. بارون هنوز می‌بارید. دازای نیم‌نگاهی بهش کرد و گفت: «می‌دونی… یه وقتایی فکر می‌کنم کاش هنوز با هم تو پورت کار می‌کردیم. حداقل اون‌ زمان دلیل داشتم که با عاشق شدنم بجنگم.» چویا ایستاد. لبخندش محو شد. «من هنوز دلیل دارم… ولی دیگه اون‌قدرا مطمئن نیستم چرا باید بجنگم.» دازای یه قدم عقب رفت، چتر رو بالای سر چویا گرفت، توی کسری از ثانیه خودش خیس شد. «پس حداقل این بار بذار من خیس بشم. شاید باید بالاخره اون روزای بارونی که بهم چتر خودت رو میدادی جبران کنم.» چویا چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد؛ یه نگاه کوتاه، مثل یادآوری یه عمرِ ناتمام. دازای لبخند زد، اون لبخند نصفه‌نیمه‌ که مخصوص خودش بود. «چتر رو نگه دار، شاید اون‌موقع، دیگه برای وقت گذروندن باهمدیگه به بهونه‌ای مثل این چتر نیاز نداشته باشیم» و رفت، درحالی‌که قطره‌های بارون روی شال خیسش می‌چکید و صدای خنده‌ش بین کوچه گم می‌شد. چویا زیر چتر ایستاد. «احمق… مثل همیشه فرار کردی.» اما با وجود همه‌ی عصبانیتش، ته دلش گرم بود چون می‌دونست دازای هیچ‌وقت چترش رو بی‌دلیل بهش نمی‌ده.

دیگر هیچ صدایی مرا آرام نمی‌کند، نه زمزمه باد میان درختان، نه آواز پرندگان سپیده‌دم. جهان، رنگی ندارد جز سایه‌ای خاکستری که روی دلم افتاده است. گاهی خیال می‌کنم اگر سکوت را در آغوش بگیرم، شاید در آن آرامشی بیابم؛ اما سکوت نیز خسته است، از من، از تکرار بی‌پایان اندوه. من مانده‌ام میان بودن و نبودن، در مرزی که نه زندگی‌ست و نه مرگ. تنها راه می‌روم در کوچه‌های خاموش خیال، و هر گام، یادآور روزهایی‌ست که دیگر بازنمی‌گردند. کاش کسی بود که این خستگی را می‌فهمید؛ خستگی از تظاهر، از تحمل، از نفس کشیدن در هوایی که دیگر برای من نیست.

ساشای عزیزم، از روزی که قدم به دنیای من گذاشتی، واژه‌ها رنگ تازه گرفتند و سکوت‌هایم، به جای ترس، طعم آرامش یافتند. پیش از تو، من همچون مسافری بودم در جاده‌ای بی‌نقشه، بی‌آن‌که بدانم مقصد چیست یا چرا می‌روم. اما آمدنت… آمدنت همچون طلوع خورشیدی بود که بی‌هیاهو، شب‌های مرا به خیال سپرد و به من نشان داد که حتی تاریکی هم می‌تواند سرشار از افق‌های پنهان باشد. من حالا در هر قدم، در هر سکوت، در هر رؤیا، ردّی از تو دارم. با تمام هستی‌ام، -ادیث

به چشم تو دل بستم و دل به تو سپردم، که جز وفای تو ندیدم پناه و اعتمادم
-حافظ

گر مرا دوست به دست آرد و کاری بکند اعتمادش نکنم، جز به وفاداری او
-سعدی

گاهی وقت‌ها به خودم می‌گویم که چطور شد توانستم این‌قدر بی‌پروا به تو تکیه کنم. اعتماد، چیزی نیست که آسان به کسی بدهم، اما تو… تو از میان همه گذشتی و آرام در قلبم جا گرفتی، بی‌آن‌که حتی بخواهی. کنار تو بودن مثل قدم زدن روی پلی است که هرچند باریک است، اما من هیچ ترسی از افتادن ندارم، چون می‌دانم دستت را رها نمی‌کنی. شاید هیچ‌وقت نگفته باشم، اما هر بار که نگاهم می‌کنی، حس می‌کنم فهمیده‌ای که چقدر به تو باور دارم. اگر روزی همه چیز در سکوت فرو برود، باز هم مطمئنم نام تو درون من سر خواهد کشید؛ نه از سر عادت، که از سر اطمینانی عمیق… اطمینانی که تنها تو شایستگی‌اش را داشتی.