📍 𝟰𝟬𝟰 𝗡𝗼𝘁 𝗙𝗼𝘂𝗻𝗱
الذهاب إلى القناة على Telegram
اگر کسی تمدن می خواهد باید وحشیگری و بی شرفی ها را فراموش کند.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
149
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-97 أيام
-14930 أيام
أرشيف المشاركات
ارغوان
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان
نغمه ی ناخوانده ی من
ارغوان
شاخه ی همخون جدا مانده ی من...
این چه رازی ست
که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین
هر سال
از خون پرستو ها رنگین است؟
وین چنین
بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزاید...
ارغوان
پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیر
از سواران خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این دره ی غم میگذرند......؟؟؟؟
+2
همهچیز بیاختیار از من فرار میکنند؛
شاید چون هیچچیز در مورد من قانون ندارد.
اطرافم تنها چیزی که نظم دارد نفس کشیدنم است،
که آن را هم هر از گاهی میشکنم؛
افسوس که تا به حال متوقف نشده است.
سایهم حتی بیشتر روی زمین کش میآید
تا به من نزدیک نباشد.
گاهی هم خودم،
خودم را پس میزنم.
من اشتباه میکنم یا آنها؟
کاش میتوانستم خاص باشم،
کاش میتوانستم خودم نباشم،
کاش همهچیز آنقدر درهم و گره خورده در هم نباشد.
چرا هنوز مینویسم؟
انگشتانم با اکراه حرکت میکنند.
آنها هم از من متنفرند.
به دنبال فردایی هستم که سقوط میکند
و از بقیهی هفته جا میماند.
به دنبال کسی هستم که سالهاست مرده است.
بعد که میخواهم خودم را عوض کنم،
فقط روزها عوض میشوند.
شنبهها دوشنبه میشوند
و یکشنبهها را جا میگذارند؛
بعد من از خودم عقب میافتم
و من منتظر آن چیزهایی میمانم
که از من انتظار دارند.
میخندم.
به خودم؟
به اشکهایم که از نزولشان میترسند؟
چرا همهچیز همانقدر منزجرکننده تکرار میشود؟
_me
