よすが
الذهاب إلى القناة على Telegram
کنجِ امن من🍵 گوشهای از هرآنچه که میزیم، میخوانم و میبینم.✨ @thisisabaatheonebot ناشناس💌 «از هیاهوی دنیا گریختم به دنیای کتاب، آنجا که کلمات آرامتر از حقیقتاند.» IG: sabasamaadi
إظهار المزيدإيران186 675الفئة غير محددة
427
المشتركون
-224 ساعات
+107 أيام
+5830 أيام
أرشيف المشاركات
427
Some people are their father’s daughters, some are their mother’s daughters, but I’m my family’s daughter.
427
The Bell Jar
Sylvia Plath
★★★★★
«حباب شیشه» تنها رمانی است که سیلویا پلاث، شاعر و نویسندهی آمریکایی، در سال ۱۹۶۳ و فقط چند هفته قبل از مرگش منتشر کرد؛ رمانی که ترکیبی از تجربهی زیستهی خود سیلویا و تخیل اوست.
داستان دربارهی استر گرینوود، دختر جوانی است که در ظاهر هر چیزی را که برای موفقیت لازم است دارد، اما در مواجهه با انتظارات جامعه از زنان در دههی پنجاه میلادی، و آیندهای که عموم جامعه برایش تصور کردهاند و مناسب میدانند و تصویری که از خودش دارد، به تدریج احساس میکند ارتباطش با جهان بیرون از هم گسسته و انگار که در حباب شیشهای گیر افتاده است. استر دختری بااستعداد و موفق است، فرصتهایی دارد که بیشتر همنسلهایش آرزویشان را دارند، اما او احساس رضایت نمیکند. او نمیتواند میان گزینههای پیشرویش برای داشتن یک زندگی تصمیم بگیرد. و در یکی از محبوبترین بخشهای رمان، بخش درخت انجیر، ما این کلافگی برای پاسخ دادن به پرسشِ «کدام زندگی» را به وضوح میبینیم. جایی که استر زندگی آیندهاش را به درخت انجیری تشبیه میکند که هر یک از انجیرهایش نشانهی یک زندگی است؛ زندگیای که استر در آن یک شاعر معروف است، نویسنده است، در زندگی دیگر ازدواج کرده و بچه دارد، در دیگری قهرمان المپیک است، در دیگری به اروپا سفر میکند و … در این جا مینویسم استر اما استر نمایندهی همهی آدمها بهخصوص زنهاست، استر میخواهد همهی این زندگیها را تجربه کند، و نمیتواند از بینشان یکی را انتخاب کند. همهشان را میخواهد اما همه میدانیم که این ممکن نیست. و در نهایت، وقتی دارد به انتخاب کردن فکر میکند، انجیرها یکییکی خراب میشوند و از درخت میافتند. استر (که باز هم نماینده ماست) از این نمیترسد که هیچ آیندهای نداشته باشد. او از این میترسد که با انتخاب یک آینده، همهی آیندههای دیگر را از دست بدهد.
پاراگراف این بخش را میگذارم و با اینکه دربارهی کتاب حرف زیاد دارم، اما برای معرفیاش به همین چند خط بسنده میکنم و مطمئنم برای ترغیب کردن شما برای خواندن این کتاب کافی است.
“I saw my life branching out before me like the green fig tree in the story. From the tip of every branch, like a fat purple fig, a wonderful future beckoned and winked. One fig was a husband and a happy home and children, and another fig was a famous poet and another fig was a brilliant professor, and another fig was Ee Gee, the amazing editor, and another fig was Europe and Africa and South America, and another fig was Constantin and Socrates and Attila and a pack of other lovers with queer names and offbeat professions, and another fig was an Olympic lady crew champion, and beyond and above these figs were many more figs I couldn’t quite make out. I saw myself sitting in the crotch of this tree, starving to death, just because I couldn’t make up my mind which of the figs I would choose. I wanted each and every one them, but choosing one meant loosing all the rest, and, as I sat there, unable to decide, the figs began to wrinkle and go black, and, one by one, they plopped to the ground at my feet.” -The Bell Jar, Sylvia Plath
