𝙂𝙚𝙩𝙩𝙞𝙣𝙜 𝙙𝙚𝙢𝙚𝙣𝙩𝙞𝙖.
الذهاب إلى القناة على Telegram
505
المشتركون
+1324 ساعات
+137 أيام
+4630 أيام
أرشيف المشاركات
وقتی به این فکر میکنم که ممکنه زندگیم بدونِ به جا گذاشتن هیچ اثری تو زندگی دیگران پیش بره مضطرب میشم.
فکر میکردم نمیدونم علاقه و هدفم تو زندگی چیه.سردرگم بودم و گم شده بودم بینِ نظرات و حرفهای دیگران.ولی درواقع همیشه میدونستم چی برای من درسته.فقط میترسیدم قبولش کنم.میگفتم اگه نتونم چی؟اصلا اگه تونستم و دیدم آدمش نیستم چی؟خب باید بگم که عزیزِ من!تو همهی اینارو وقتی متوجه میشی که بخاطرش تلاش کنی و به سمتش بری.از دور همه چیز تاره.با سرگردونی تلاش کردن تغییری ایجاد نمیکنه.حداقل نه اونقدری که باید و شاید.بهترنیست بجای فرار کردن و قایم شدن از چیزی که هستی و واقعا دلت میخواد انجامش بدی، با وجود ترس بری سمتش؟
اگه تو ذهن و قلبت نقش بسته و درتوانته؛پس چرا یکبارم که شده بخاطرش تلاش نکنی؟
اکثرِ آدمایی که ادعای انسانِ خوب و شایسته بودن دارن و مدام اینو جار میزنن؛درواقع دارن چیزی که نیستن رو بولد میکنن و از درون توخالی و پوچن.
من بهت اعتماد کردم،میدونم اشتباه کردم
قلبی که میزنی بهش پُتک،قبلا زدن خراب کردن...
