ar
Feedback
زلال خاطره‌ها 🕊️

زلال خاطره‌ها 🕊️

الذهاب إلى القناة على Telegram

گاهی در سکوت، صدایی هست که جهان را می‌لرزاند. دل اگر صاف باشد، نگاهت نور می‌شود. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، ولی خوبی می‌ماند. مهربانی زبان مشترک دل‌هاست. و عشق، ساده‌ترین و عمیق‌ترین حقیقت زندگی‌ست. ✍🏻|#مِهلیـــــا

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
259
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+77 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
«گاهی باید سکوت کنی، تا دنیای درونت بیشتر از هر کلمه‌ای حرف بزند.»
#آفوریسم #سکوت #مِهلیــــــا

نبودنت گاهی من را تبدیل به آدمی‌میکند که نه میتوانم خوشی را حس کنم و نه غم را.... نبودنت شبیه به زخمی است که در ظاهر کوچک است اما درون انسان را مثل مورچه های چوب خور می جوَند .... روز را میشود گذراند .. امان از دست شب.... که بی اجازه تو رو می‌کشد به دنیای خیالی که هر‌گز نداشتیش
#قاضي زاده

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت آن‌قدر که خالی شده بعد از تو جهانم... ❤️فاضل نظری

داستان: امیر و مریم دو سال پیش در یک سفر به شهر شمالی با هم آشنا شدند. از همان لحظه اول، امیر به مریم علاقه داشت و مریم نیز به او علاقه پیدا کرد. آنها در آن سفر چند روز با هم بودند و خاطرات بسیار خوبی را رقم زدند. بعد از آن سفر، امیر و مریم رابطه خود را شروع کردند و هر دو به شدت عاشق هم بودند. اما سرنوشت به گونه‌ای دیگر رقم خورد. مریم به علت یک بیماری نادر و سخت‌گیر، مجبور به ترک شهر و رفتن به یک بیمارستان تخصصی در شهر دیگری شد. امیر نیز برای اینکه نزدیک مریم باشد، به شهر او نقل مکان کرد. اما قبل از اینکه امیر به شهر مریم برسد، مریم به علت بیماری جان به جان آفرین داد. امیر با شنیدن خبر فوت مریم، به شدت دچار شوک شد. او به بیمارستان رفت و مریم را در آنجا دید. قلب امیر شکست و او به شدت گریست. در راه بازگشت به خانه، امیر دچار یک تصادف وحشتناک شد. ماشین او از جاده منحرف شد و به یک درخت برخورد کرد. امیر در همان لحظه جان به جان آفرین داد. خانواده امیر و مریم با شنیدن خبر فوت هر دو، به شدت دچار شوک شدند. آنها نمی‌دانستند چگونه این خبر را به یکدیگر بدهند. در مراسم خاکسپاری امیر و مریم، خانواده‌ها و دوستان آنها حضور داشتند. آنها به یاد دو عاشق جوانی بودند که به علت عشق و سرنوشت، از هم جدا شدند. در آن روز، همه فهمیدند که عشق گاهی می‌تواند بسیار دردناک باشد، اما در عین حال، می‌تواند بسیار زیبا و واقعی باشد. امیر و مریم در آن لحظه، در کنار هم بودند، هر چند که به صورت جسمانی از هم جدا بودند.
خلاصه داستان دست نویس خودم که سه سال پیش نوشته بودم این خلاصه ۳۰ صفحه داستان است

صحبت صمیمی قلب با ذهنم ذهن:- خسته ام کردی . راه بگشا میخوام بگذرم قلب:- میدانم میخواهی بگذری ولی من اجازه نمیدم ذهن:- کسی را که الان دارم می بینم تو نیستی . قلب:- کسی که فکرش هم میکردی من نبودم جسمم فریاد زد هییی از بحث های شماها خسته ام نمی‌گذارید ما را آرام حالا من خودم حیرانم به این سه شخص چی بگم....

نیم ساعت پیش یکی پرسید چرا تو همیشه آنلاینی؟ خندیدم و گفتم آنلاین بودنم به این معنی نیست که وجود دارم شاید آنلاینم ولی در مسیر راه خودم را گم کرده ام ... انگار هیچی نفهمید و رفت....

می‌خواهم بنویسم از زمستان، نه فقط به‌عنوان یک فصل، بلکه به‌عنوان پناهی که سال‌هاست مرا در آغوش می‌گیرد. از هوای سردی که پوست را می‌سوزاند اما دل را، برای لحظه‌ای هم که شده، آرام می‌کند. بعد از انتظارهای طولانی، برف آرام بر زمین نشست؛ نه با فریاد، نه با شتاب، بلکه درست همان‌گونه که دردها وارد زندگی‌ام شدند… بی‌اجازه، بی‌صدا، اما ماندگار. هر دانه‌ی برف انگار قصه‌ای ناتمام بود که از آسمان فرو می‌افتاد و روی زخم‌های کهنه‌ام جا خوش می‌کرد. زمین، خسته از تحمل، خودش را به سپیدی سپرد و من، در میان آن سپیدیِ سرد، گم شدم. قدم می‌زدم در سرِ برف‌ها، پاهایم فرو می‌رفت و ردّی از من روی زمین می‌ماند؛ همان‌قدر عمیق که ردّ بعضی آدم‌ها روی روحم مانده است. هر قدم، یادآورِ راه‌هایی بود که رفتم بی‌آنکه بدانم به کجا ختم می‌شوند. برف به صورتم می‌خورد، گونه‌هایم سرخ می‌شدند و چشم‌هایم می‌سوختند؛ نه فقط از سرما، از بغض‌هایی که راه گریه را بلد نبودند. آن لحظه فهمیدم چرا زمستان را دوست دارم؛ چون اجازه می‌دهد آدم دردش را پنهان نکند، سردی‌اش را، سکوتش را، و خستگیِ استخوان‌سوزش را. زمستان شبیه من است؛ کم‌حرف، سنگین، و پر از احساساتی که زیر لایه‌ای از سکوت دفن شده‌اند. اما درست مثل برف، می‌دانم هرچقدر هم سرد و خاموش باشد، بالاخره روزی آرام آرام آب می‌شود و حقیقتش را به زمین نشان می‌دهد.
#زمستان #درد #مِهلیــــــا ۱۴۰۴/۱۱/۴

قلم در دست دارم، اما راهِ نوشتن را گم کرده‌ام. نه از آن‌رو که حرفی ندارم، از بس حرف هست و دل، توانِ آغاز ندارد. نمی‌دانم از کدام شکستِ خاموش بنویسم، از کدام شبِ بی‌پایان، از کدام بغضی که میان گلو ماند و حتی جرأتِ فرو ریختن هم نداشت. این‌بار قلم هم یار نیست؛ انگار خودش خسته‌تر از من است. روی کاغذ می‌لغزد، اما از حقیقت می‌گریزد. می‌خواهد بنویسد، اما دل اجازه نمی‌دهد. قصه‌های این چند وقت نه شروع روشنی دارند نه پایان مشخصی؛ همه‌شان میانِ «تحمل» و «سکوت» نیمه‌کاره رها شده‌اند. شاید بعضی دردها برای نوشته‌شدن نیستند، برای زیستن‌اند… آرام، سنگین، و بی‌صدا.
#یــــار #مِهلیـــــا ۱۴۰۴/۱۱/۴ ۹:۴۵

خودم نخواهم کسی نمیداند....
#مِهلیــــــا

زِ حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصلِ خود دوایی کن دلِ دیوانه‌ی ما را علاجِ دردِ مشتاقان، طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان، غمِ مجنونِ شیدا را چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری برآید از دلم آهی، بسوزد هفت دریا را...
سعدی

تو كیستی ...  كه من اینگونه بی تو بی‌تابم شب از هجوم خیالت نمی‌برد خوابم ...!
فریدون مشیری

خوشبختی در این نیست که پول دار باشی ... آرامش و آسایش پول می تواند آسایش بیاورد ولی نمی تواند آرامش واقعی را به انسان بدهد . آسایش یعنی زنده گی راحت و آسوده. آسایش ظاهری است. آرامش آرامش را نمی‌توان با پول خریداری نمود بلکه آرامش واقعی در باطن انسان رشد می‌کند. چطوری رشد میکند؟ با عبادت خالصانه الله متعال، و بعداً با علم و دانش . آرامش ظاهری نبوده بلکه باطنی است . آرامش واقعی یعنی روح باید آرامش یابد و روح چگونه می تواند آرامش بیابد . با هر‌چه بیشتر به سمت علم رفت و به معرفت خدا نزدیک تر شد آن زمان است که انسان طعم واقعی آرامش را می چشد. ما انسان های امروزی پول را آرامش خود می‌دانیم. درست است که پول ضرورت یک فرد است و انسان پول دار هیچ گاه آرامش واقعی ندارد آسایش دارد ولی نه آرامش بیایید فرق آرامش و آسایش را بدانیم!!!
نویسنده:- قاضی زاده

چشمان خسته از اشک، خواب ندارد.

من دختری هستم که حجم درد‌هایش را؛ فقد با یک لبخند ساده میپوشاند:)
#اشک #شب #مِهلیـــــا

اشک، بی‌خوابی و خستگی بخشی از زندگی من شده‌اند؛ همراهانی که هرقدر هم از آن‌ها فاصله بگیرم، باز رهایم نمی‌کنند. اگر امروز نباشند، فردا حتماً بی‌خبر درِ دلم را می‌زنند.
۱۴۰۴/۱۱/۲ ۸:۳۸pm #خسته‌گی #مِهلیـــــــا

حال بد، بیان‌شدنی نیست؛ نه با واژه، نه با سکوت. چیزی‌ست که تهِ دل می‌نشیند، سنگین، بی‌صدا، و آدم فقط یاد می‌گیرد با آن نفس بکشد… نه اینکه خوب شود، فقط ادامه دهد.
۱۴۰۴/۱۱/۲ ۸:۲۹pm #مِهلیـــــا

میشود روزی که فرصت یه خدا حافظی درست هم نمیتونیم پیدا کنیم . بالای سه روز در یک هفته رو تخت بیمارستان دراز کشیدی با مرگ دست و پنجه نرم میکنی یهو یادت میاد یکی را داری که باید براش بجنگی.... ثانیه ها هیچ‌وقت ایستاده نمی‌شوند رحم ندارند . متوجه میشی اونی که بود الان نیست . گاهی دلم برای کسی تنگ می‌شود که قبلاً ها می‌شناختم و میدانم این دلتنگی ها هیچ فایده یی ندارد. نمیدانم من و بیمارستان چه نسبتی باهم داریم که اینقدر منو به سمت خودش میکشه .... گاهی مجبور میشم به خیلی ها دروغ بگم ... منی که از دروغ گفتن نفرت دارم مجبور میشم دروغ بگم تا آرامش شان را بهم نزنم اون خنده ها شون از بین نره ..... نمیدانم خوب است یا بد این دروغ ها.... For (n)😊

خسته‌تر از آنم که می‌نگری....

دخترِ با آرزوهای دفن‌شده می‌دانم سال‌هاست لبخند می‌زنی در حالی که درونت، پر از نام‌هایی‌ست که هرگز صدا زده نشدند و رؤیاهایی که بی‌صدا، زیر خاکِ اجبار و سکوت خوابانده شدند. تو را زود بزرگ کردند؛ پیش از آن‌که فرصت کنی با آرزوهایت بازی کنی، مجبورت کردند واقعیت را بپذیری بی‌آن‌که حقِ انتخابی داشته باشی. کسی نفهمید دفن کردنِ آرزو کمتر از شکستنِ دل نیست. کسی نپرسید چند بار خودت را قانع کردی که «عیبی ندارد»، در حالی که داشتِ از درون فرو می‌ریختی. اما دخترک، بدان هیچ آرزویی واقعاً نمی‌میرد؛ برخی فقط در تاریکی صبر می‌کنند تا روزی دوباره نفس بکشند. اگر امروز خسته‌ای، به این خاطر است که هنوز زنده‌ای، و زنده بودن یعنی هنوز اُمیدی هست هرچند کوچک، هرچند زخمی. خودت را فراموش نکن؛ تو بیشتر از آنی هستی که به تو گفته‌اند. با عشق و احترام
#مِهلیـــــا #ناشنـــــاس