ar
Feedback
زلال خاطره‌ها 🕊️

زلال خاطره‌ها 🕊️

الذهاب إلى القناة على Telegram

گاهی در سکوت، صدایی هست که جهان را می‌لرزاند. دل اگر صاف باشد، نگاهت نور می‌شود. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، ولی خوبی می‌ماند. مهربانی زبان مشترک دل‌هاست. و عشق، ساده‌ترین و عمیق‌ترین حقیقت زندگی‌ست. ✍🏻|#مِهلیـــــا

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
259
المشتركون
+224 ساعات
+107 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
ضرب‌‌الثمل که همین دقیقه شنیدم؛ بزک بزک نمیر، تا که جو از لغمان برسد... معنی‌کنید.😁

sticker.webp0.13 KB

«یار روز های سرد و تاریکم» #ماه #مِهلیــــا
+2
«یار روز های سرد و تاریکم»
#ماه #مِهلیــــا

━━━━━━●───────      ⇆ㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤ↻

عزیزان من، چند روزی نمی‌توانم فعالیت داشته باشم. اگر کم‌حرف یا غایب بودم، از پیش عذر می‌خواهم. به امید دیدار دوباره با حالِ بهتر.
#مِهلیــــا

━━━━━━●───────      ⇆ㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤ↻

خسته‌ام از رفتن‌های بی‌دلیل؛ از خداحافظی‌هایی که نه دعوا داشت، نه توضیح… فقط نبودن. از آدم‌هایی که آمدن‌شان پررنگ بود اما رفتن‌شان ناگهانی و سرد. دل خسته می‌شود وقتی هر بار باید خودش را با جای خالیِ تازه‌ای عادت بدهد.
#ماه‌ #مِهلیــــا

چشمم چو به چشم خیس تو بدید دل زچشم مشکی ات از دست پرید نگفتی راز زیبایی چشمانت ز چیست؟ تا که خواستم بینمت چشمانت ز من برید
البداهه
کاپی

الصباح الخیر 🌹💞

امشب اشک نمی‌خواهد مرا رها کند؛ نشسته گوشه‌ی چشم‌هایم و هرچه می‌گویم بس است، باور نمی‌کند. دل خسته‌تر از آن است که با سکوت آر
امشب اشک نمی‌خواهد مرا رها کند؛ نشسته گوشه‌ی چشم‌هایم و هرچه می‌گویم بس است، باور نمی‌کند. دل خسته‌تر از آن است که با سکوت آرام شود، پس گریه را انتخاب کرده تا کمی نفس بکشد. شب آرام است، اما درون من غوغاست. خاطره‌ها یکی‌یکی از راه می‌رسند، بی‌اجازه، و هر کدام زخمی را تازه می‌کنند که خیال می‌کردم خوب شده است. اشک می‌ریزد، نه از ضعف، بلکه از سنگینیِ دلِ حرف‌هایی که گفته نشد. شاید امشب، باران چشم‌هایم مرهم باشد؛ شاید بعد از این همه گریه، دل یاد بگیرد دوباره آرام بگیرد… حتی اگر فقط برای چند لحظه.
#بغض #مِهلیــــــا

ماه‌قشنگم، این روزها نبودنت را در ثانیه‌ثانیه‌ی دلم حس می‌کنم. نمی‌دانم کدام واژه‌ام لغزید و دلت را آزرد که یک هفته است سکوتت از هر حرفی بلندتر شده. اگر ناآگاهانه دلت را شکستم، ببخش؛ من همانم که نبودنت آرامشم را می‌گیرد. فقط برگرد و بگو چه شده، بگذار این فاصله با یک حرف صادقانه تمام شود.
#ماه‌من #مِهلیــــــا

نمی‌آیی، نمی‌خوانی‌، نمی‌پرسی، نمی‌جویی چرا از آشنایان این‌قدر کس بی‌خبر افتد؟
#صائب_تبریزی

در این دریا چه می‌جویند ماهی‌های سرگردان مرا آزاد می‌خواهی به تنگ خویش برگردان
#فاضل_نظری

ما را نیز لبخندی خواهد بود؛ شاید در راه است، شاید...
#محمود_درویش

مرا حضوری که شبیه نبودن است می‌کشد..
#محمود_درویش

همه چیز می‌گذرد ولی فراموش نمی‌شود... 🖤🥀

عزیزان من، هیچ خانه‌ای در این دنیا خالی از درد نیست و هیچ انسانی بدون مشکل زندگی نمی‌کند. دنیا جای آسایش همیشگی نیست؛ جای آزمون است، جای فهمیدن و بیدار شدن. ما چرا خلق شده‌ایم؟ آیا فقط برای نماز، ذکر و روزه؟ نخیر؛ این‌ها راه‌اند، نه مقصد. ما آفریده شده‌ایم تا بیندیشیم، بگردیم، جهان را ببینیم و از سرگذشت گذشتگان عبرت بگیریم؛ از آنان که راه نافرمانی را برگزیدند و با دستان خود، عذاب را برای خویش ساختند. اگر درد هست، برای بیداری است؛ و اگر مشکل هست، برای رشد. خداوند متعال می‌فرماید:
«قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ»
(عنکبوت، ۲۰) بگو: در زمین بگردید و بنگرید که خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرد. یعنی دیدن، فهمیدن و پند گرفتن هم بخشی از رسالت ما در این دنیاست.
#جهان #مِهلیــــا

همه‌ی ما مسافر این جهانیم؛ اقامتمان موقتی است. پس چرا غرور بورزیم به مالی که از آنِ ما نیست؟ دارایی‌ای که فقط چند روزی امانت
همه‌ی ما مسافر این جهانیم؛ اقامتمان موقتی است. پس چرا غرور بورزیم به مالی که از آنِ ما نیست؟ دارایی‌ای که فقط چند روزی امانت در دستان ماست، نه ارزش تکبّر دارد و نه شایسته‌ی دل‌بستن. فقد با یک کفن راهی سفر ابدی می‌شویم.
#جهان #غرور #مِهلیـــــــا

Repost from N/a
این سریال عشق است.

حکایت از یک ونیم سال قبل است… شب بود و همه دور هم نان می‌خوردند، اما دلِ من جای دیگری گیر کرده بود. مادرم صدایم زد: «چرا نان نمی‌خوری؟» جوابی نداشتم. ناگهان یادِ آشنایی در دلم زنده شد و بغض، بی‌اجازه راهِ گلویم را بست. به ظرف غذا خیره شدم؛ همان غذایی بود که همیشه مرا از خوردنش منع می‌کرد… اما حالا دیگر نبود که بگوید نخور. هوا سرد شده بود و من، عجیب، عاشق بیرون رفتن در همین سرما بودم. آه… خوردن آیسکریم در هوای سرد، انگار تسکینی بود برای دلِ یخ‌زده‌ام. ساعت دوِ ظهر بود و دلم بیش از حد گرفته. تصمیم گرفتم بیرون بروم. بعد از مدت‌ها، آن هم تنهایی، قدم به بیرون گذاشتم. آن‌قدر در فکر غرق بودم که نفهمیدم چه وقت به پارک رسیدم. وارد پارک شدم، چند قدم بی‌هدف زدم و نشستم. همین که نشستم، اشک‌هایم بی‌امان سرازیر شد؛ گریه کردم، آن‌قدر که زمان از دستم لغزید. برایم فرقی نداشت کسی نگاهم می‌کند یا نه؛ دلم فقط می‌خواست سبک شود. وقتی به خودم آمدم، ساعت چهار شده بود. دل کندن از هوای باز سخت بود، اما بالاخره برخاستم و آرام قدم زدم. از پارک بیرون شدم و راهِ خانه را پیش گرفتم. ساعت پنج به خانه رسیدم… غم هنوز بود، اما گوشه‌ای از دلم، آرام گرفته بود
#تنهایی #آرامش #مِهلیــــا