حرة
الذهاب إلى القناة على Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
211
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
211
حافظ گفت؛
به زودی دست تقدیر فرصتی در اختیارت میگذارد که اگر از آن غافل نشوی، ره صدساله را یکشبه طی میکنی.
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر
کاین طفل یکشبه ره یکساله میرود
211
ماجرای یک سیاه چادر!
سر کلاس، چشمهایشان را بستند و یکخانه را تصور کردند که ساکنان آن شاد بودند. بعدتر یک نقاشی از تصورات خود کشیدند.
از مانیتور هشتتصویر از هشتخانه به آنها نشان دادند. عکس ششم، تصویر سیاهچادر بود.
اگر از شما بپرسند با کلمهی سیاهچادر به یادِ چهچیزی میافتید، احتمالا چیزهایی به ذهنتان برسد. مثلا اگر از من بپرسند؛ به یاد دشتهای بایر و عطر شکوفههای اسپند میافتم، به یاد جوجه کلکلیها و اسبهای تیزپا. در خیالم نقشی که روی لباسهای رنگی زنان عشایر نقش بسته، را تصور میکم و احتمالا به یاد بهمنبیگی هم بیافتم.
امروز سر کلاس، اما وقتی از بچهها پرسیدند این چه نوع خانهای است؟ هیچچیزی از آن نمیدانستند. چندنفر اما جواب دادند این طویله است! مصرانه هربار که معلم میپرسید، جواب میدادند این تصویر، تصویر یک طویله است.
بعد اصلاح میکردند، خب اگر طویله نیست، شبیه طویله است. برای فقیرهاست؟ آدمهای ساکن اینجا دیوانهاند؟
بچهها هرچیزی به ذهنشان میرسید را میگفتند و من، به بینسبتی آنها با جغرافیای فرهنگی خارج از دیوارهای تهران میاندیشیدم. بچهها در عالم کودکی خود جوابِ سؤالِ معلم را میدادند. و به این فکر میکردم که احتمالا اگر وضعیت فعلی ادامه پیدا کند و طبقات اجتماعی خودشان را بازتولید کنند، چندسال بعد، پسرکهای هشت، نُهسالهی امروز، قرار است فردا سیاستگذار بشوند. قرار است برای تمام جغرافیای ایران در پشت درهای بسته تصمیم بگیرند. در خوشبینانهترین حالت مدرسه شاید بتواند باور بچهها را عوض کند.
و در تمام لحظات کلاس به چادری فکر کردم که بخاری نفتیاش کلاس را گرم نمیکند و معلم چندپایه، کتاب مطالعات را رسانده به درسِ آیا همهی ما مثل هم هستیم؟ در یکی از قسمتها میپرسد؛
چرا دیگران بعضی از کارها را بهتر از ما انجام میدهند؟
و ادامه میدهد که؛
چون هر یک از ما استعدادها و تواناییهایی داریم که باعث میشود، بعضی از کارها را بهتر انجام دهیم.
صدایم البته به آن سیاهچادر نمیرسد که بگویم زمینههای نابرابر اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، استعدادهای نابرابر خلق میکند. صدایم به آن کلاسِ چندپایه نمیرسد اما زیر لب زمزمه میکنم؛ این سیاهچادر، بخشی از هویتِ ملی ماست.
#ت_مثل_تربیت.
211
از مدرسه پسرونه بخوام بگم؟
توی راهرو تصادفا دوبار پشت سر یکی از بچههای کلاس سومی راه رفتم. بعد اومد پیشم و گفت: چرا شما منو تعقیب میکردی؟ با چشمهای گرد شده بهش گفتم نه، نه، من که شما رو تعقیب نمیکنم. بعد رفت و زنگ بعد باز اومد گفت: ولی داشتی من رو تعقیب میکردی. دوباره براش توضیح دادم که تصادفا مسیرمون بهم خورد.
آخه بچک چه اطلاعاتی میتونم ازت بگیرم جزء اینکه جای خوراکیهایی که هرلحظه حتی بین کلاس از تو کیفت درمیاری رو به زور ازت بگیرم؟
211
سالهای دور، وقتی جوانتر بودم فکر میکردم پس از هر نشدن، امیدیست و گشایشی؛ اما حالا که بیستوسهسالهام و در بین تارهایی از نشدنهای مکرر شبیه سنجاقکی گیر افتادهام، فهمیدهام آسمان برخی انسانها هیچ ستارهای ندارد.
211
ثبت نام مقدماتی اعتکاف 1404 دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران؛ https://share.google/ZFrsI4fkAVGd8twGi
211
یکی از دانشآموزان زینب برایش نوشته بود اگر رنگها وجود نداشتند ما نمیتوانستیم فرق رنگِ پرتقال را از توتفرنگی تشخیص بدهیم.
211
+1
پیوست؛
به پدرم میگفتم؛ هریک از ما ترانهی کوچکی مینوازیم و فکر میکنیم تنها قطعهای است که گوشهای جهان شنیده. کوچکیم و همهچیز از جایی تعریف میشود که ایستادهایم.
211
شانزده آذر را قدم زدم. بلوار کشاورز را هم. نزدیکیهای ولیعصر، عینکم را بیرون آوردم تا شاخههای نیمه عریان درختان ون را بهتر ببینم.
از ایرپادم چیزی پخش شد که واقعا یادم نمیآمد کی و کجا ذخیرهاش کرده بودم. اولین باری بود که میشنیدم. مناجات بود. کمیل و انشراح و توسل نبود، اما مناجات بود. لازم بود با کلماتی بغضآلود، نه تنها اندوه و گلهی روز جمعه را، بلکه، وزنههای چندسالهی چندتنی روی گردههایم را به آسمان روانه کنم.
«عزیز من، تو چه میدانی کدام غربت طولانی مرا به حال سکوت انداخت، سپس در این ملکوت انداخت. عزیز من، تو چه میدانی چرا فراریام از شادی.»
صدا از ایرپاد پخش میشد و من، گمان میکردم این کلمات همان نجوایی بود که باید روانهی آسمان میکردم. نجوای آرامی که باید، خدا، از عرش کبریایی خود میشنید. هرچند بارها گفته بود؛ انی قریب مجیب. اما دور بود. دورِ دورِ دور. هرچند گفته بود؛ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید» اما من در دوردستها به دنبال «او» میگشتم.
-بیستویکآذر؛ هزاروچهارصدوچهار.
-مترو؛ ماههای آخر پایتختنشینی.
211
بیستونه اسفند هزاروچهارصدویک، ساعت یازده و هشت دقیقه شب، در سررسیدم نوشته بودم؛
آرزو میکنم اگر تارهای ناامیدی روحت را محبوس کرد، رشتههای امیدت پاره نشود.
یکصفحهونیم از نوشتهها پاره شده و بخشی از آن گُم شده، خطوط نصف و نیمهاند. سهسال از آن کلمات میگذرد؛ برخی آرزوها، باطلاند.
بعدتر، جایی دیگر نوشته بودم؛
برگامهای لرزان خود بایست، برای تکتک مظلومانی که توان راه رفتن ندارند. سهسال از آن نوشتهها میگذرد؛ حالا، من، حتی، «پا» هم ندارم.
سالنامه را ورق میزنم؛ و برای آرمانهایت بجنگ، ایمان انسانها در شرایط سخت، محک زده میشود؛ آدمیزاد، چوبِ ادعاهایش را میخورد.
برگِ مو کوچکِ خشکشدهای بینِ صفحاتِ سررسید پیدا میکنم. هنوز سبز است. حتی نمیدانم از کدام درخت، درکدام روز، چیدهام؛ «بدان که نعمت فراموشی بسیار بزرگتر از نعمتِ حافظه و یادآوری است. اگر(نعمت) فراموشی نبود، هیچکس مصیبت و سختی خود را فراموش نمیکرد، حسرت از پایان نمییافت، سینهاش تمام نمیگشت، با یاد داشتن آفات دنیا هیچگاه از آن بهره نمیجست.»
امامصادقعلیهالسلام.
سررسید را ورق میزنم، در صفحات بعد چیزی نبود، میل انسان برای نوشتن، روزی ته میکشد؛ هیچ خبری در روزهای بعد نیست، مثل ته کشیدن حوصلهی زندگی کردن.
-بیستویکآذرهزاروچهارصدوچهار.
211
آدم فکر میکنه بعدا قراره اتفاق روشنی بیفته ولی درواقع هیچ خبری نیست؛ حداقل و دستکم فهمیدم مثل لارا قرار نیست ستارهای پیدا کنم و نباید درجستوجوی ستاره باشم چون برای من هیچستارهای وجود نداره و اگر هم باشه وقتی تو دستهای منه ضعیف و کمنور میشه و باید برش گردونم به آسمون.
211
درباره خواجه نصیرالدین طوسی نوشتهاند که وقتی مسائل برایش مشکل میشد، شروع میکرد به فکر کردن تا مسئله را حل میکرد گاهی آن آخر شب، وقتی که مسئله برایش حل میشد چنان حالت وجدی به او دست میداد که میگفت: این الملوک و ابناء الملوک من هذه اللذه...
211
امام صادق عليه السلام: دوست ندارم جوان شما را جز در دو حال ببينم؛ دانشمند يا دانشآموز؛ زيرا اگر چنين نباشد كوتاهى كرده و چون كوتاهى كند، ضايع گشته و چون ضايع گردد، گنهكار باشد و چون گنهكار باشد، سوگند به آن كه محمّد را بحقّ برانگيخت. در آتش جاى گيرد.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
