Lust for Light
الذهاب إلى القناة على Telegram
عجیب بودن تنها شکل واقعی بودن است؛ در جستوجوی محبوبِ حقیقی(نور) «🇮🇷» https://t.me/ChatNashenas74Bot?start=3558eed1fe2f4e20aa3acbcb5d8ec7 خصوصی:https://t.me/+GRmA9uKuFrE1ZmJk
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
211
المشتركون
-124 ساعات
+47 أيام
+430 أيام
أرشيف المشاركات
شهرت،تایید عمومی و اعتمادبهنفس بدترین بلایی است که میتواند سر آدم جاهل بیاید.بعد ولی دیدم جز مورد سوم،الباقی اگر سر انسان عاقل هم بیاید بازهم بلاست.تشویق و تایید زیاد از جانب بندگان خدا بزرگترین آفت رشد و ابتکار آدمی و شروع زوال اوست.
خدا سر هیچ آدم سالمی نیارد!خدا خودش مارا بخرد بقیه اگر که مارا دور بیاندازند ملالی نیست.
ما به این نکته بیتوجهیم که پشت هر تیتر و خبری یک جریان است و منافعی که میخواهد بهوسیلهی ما به آن برسد.متفکر حقیقی حتی نسبت به باورهای خودش هم بیرحم است.او حاضر است محبوبترین روایتش را هم تکهتکه کرده و بررسی کند اگر ببیند که یک حقیقت بدون سندی محکم به او ارائه شده و شواهد باهم نمیخوانند.
اگر به رفتار سیاسی و اجتماعی مردم نگاه کنیم،یک الگوی آشنا دیده میشود.موضعگیریهای سریع، داوریهای اخلاقی شدید الحن و برچسبزنی به افراد بدون اینکه در نظر داشته باشند که بافت اجتماعی ایران یکدست نیست و مملو از گسلهاست.معالاسف مکث نمیکنیم تا بپرسیم اگر اشتباه میکنم چه؟ یا این روایت از کجا آمده و چه کسی از آن سود میبرد؟این فقدان پرسشگری تصادفی نیست.ریشه دارد.بخش مهمی از این ریشه به تاریخ اندیشه در ایران برمیگردد.بسیاری از پژوهشگران،به این نکته اشاره کردهاند که سنت فکری ما بیش از آنکه بر پرسش استوار باشد،بر پاسخهای ازپیشدادهشده بنا شده است.پاسخهایی که اغلب منشایی مقدس، ایدئولوژیک یا کاریزماتیک دارند و وجه اشتراک همهشان این است که اغلبِ افراد بدون تفکر،این اندیشهها را قبول میکنند.در چنین فضایی،پرسیدن فضیلت بهشمار نمیرود بلکه گاها نوعی بیادبی یا تهدید تلقی میشود.در آموزش رسمی هم وضعیت بهتر نیست. دانشآموز و دانشجوی خوب کسی است که درست حفظ کند نه کسی که درست سؤال بپرسد!این الگو بعدها به سیاست سرایت پیدا میکند.شهروند بهجای تحلیلگر، تبدیل میشود به یا هوادار یا مخالف ِصرف.هر دو پرشور و هیجانی هستند.هر دو مطمئن به نظریات جبهه موافقشان و هر دو اغلب بیحوصله نسبت به پیچیدگی مسائل!در عرصه سیاسی و اجتماعی،تفکر انتقادی معمولا با بدبینی،خوشبینی یا برچسبزنی اشتباه گرفته میشود.کسی که روایت غالب را به چالش میکشد،متهم به خیانت یا سادهلوحی است و نتیجه این میشود که گفتوگو جای خود را به جدل میدهد و جدل به هرجومرج میانجامد و اساسا مفهومی به نام تفکر انتقادی به حاشیه رانده میشود.
نتیجه نهایی؟ فاتحهی روانم از ششجهت خوانده شده.همه زندگیم گرفتار چیزهای دیگری بودم.اکنون و حالا که به خودم رسیده،از من یک چیز ناقص ناپختهی ناجور مانده که دیگر نه وقت تجربهکردن دارد نه کفایت بازنشستگی.اما حالا که تصمیم دارم شام نخورده بخوابم خندهی کجی رو لبانم نقش بسته.خطاب به جز به جز جهانی که از کودکی زد بر روی شانههای نحیفم و گفت تو حساسی و خیلی میفهمی،از فرط نفهمی و ناتوانی،از پذیرش نفهمی و ناتوانی.آخرین آرزوهم باشد به امید از تک و تا افتادن و چشیدن خنکای خلاصی.
بس است.
حجم عظیمی از خشم را در جیبهای بارانیام نگه داشتهام،بی آن که به خشونت پناه ببرم.نه اینکه نخواهم.میخواهم خشمگین باشم و داد و فریاد کنم اما مسئله این است که در تنظیمات کارخانهام امکان بروز چیزی به نام خشم و عصبانیت تعریف نشده.میخواهم،اما نمیتوانم.کاش دستکم میتوانستم آن را ذخیره کنم.با این همه انباشت،شاید آخر سال سرمایهی قابلتوجهی میشد!
کاش خاک مزارم دهان شود و دهان به گوشِ تو بگذارد که بدانی که ما بسیار آرزو کردیم اما او نرسید.که او به آرزو نمی رسد و نمیشود.
