Lust for Light
الذهاب إلى القناة على Telegram
عجیب بودن تنها شکل واقعی بودن است؛ در جستوجوی محبوبِ حقیقی(نور) «🇮🇷» https://t.me/ChatNashenas74Bot?start=3558eed1fe2f4e20aa3acbcb5d8ec7 خصوصی:https://t.me/+GRmA9uKuFrE1ZmJk
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
212
المشتركون
+224 ساعات
+57 أيام
+530 أيام
أرشيف المشاركات
کاش پودر شوم.
آنقدر خرد و بیاثر که باد مرا با خاکِ کوچهی یادتان یکی کند.قلبم دارد از دلتنگی میترکد.
چگونه دق نکنم آقا؟ چگونه در مراسم شما حاضر شوم؟ اصلا چه میگویند اینها.
مراسم تشییع؟ حتی کلمهی «تشییعِ» پیکر همچو سروتان، در دهانم نمیچرخد.
سید..
کاش یک جوری واسطه بشوی پیش خدا تا بلکن کمی، این درد بیانتهای قلبم را تسکین بدهد.بیتابیهایم را که میبینی؟
آخر شما تمام دنیا و تمام تاریخ من بودید.قهرمان کودکیها و پناه روزهای سخت بزرگسالی..تا دنیا روی سرم خراب میشد، همین که میدانستم شما هستید، نفس میکشید و در زیر سقف همین آسمان زندگی میکنید، همین خیال برای آرام شدن کافی بود.اما حالا چگونه باور کنم که با نبودنتان اینگونه بیرحمانه کنار آمدهایم و داریم برای وداع با شما آماده میشویم؟
Repost from Lust for Light
امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه قاصعه عامل سرنوشت تلخ فرزندان اسماعیل و فرزندان اسحاق و اسرائیل را «تشتت و تفرقهشان» میداند.گویا از منظر امام،عبرتآموزترین خصوصیتشان که موجب بردگی آنان در برابر کسراها و قیصرها شد،همین تشتت و عدم انسجام بوده است!
حقیقتاً هیچ اطلاعی ندارم که در من چه دیدهای که بینِ بزرگترین امواج بلا وسنگینترین موقعیتهای ابتلا،تصمیم به بودن و زیستنم در این ورق در دفتر تاریخ گرفتهای..
من اهل قهرمانبازی نیستم.اهل شعار هم نیستم.از خودم که برنمیآید! بارها خواستهام و نتوانستهام.اگر قدمی هم برداشتم تو خواستی.اگر نفسی هم برایم مانده،از دمِ تو بوده.خودت مرا یاری کن! من جز خطا چیزی بر کاغذ هستی نمینویسم.من هیچکارهام و تو همهکاره.. بگذار هر روز بیشتر بفهمم که هیچم اما همان هیچِ متکی به لطف و رحمت تو..
در زندگی موقعیتهایی پیش میآمد که مطمئن میشدم هیچوقت در آن اتوبوسی که بیشتر خوش میگذشت،نبودم.
میگفت:اگر عباس پروری،کار هر مادری بود غربتی هزارساله،گریبانِ آخرین حسینِ زمین را نمیگرفت.
امالبنین دیگری باید تا عباسش در لابلای رقص شمشیرها تمام اهل زمین را ادب بندگی بیاموزد.
اماننامه؟وعدهٔ رهایی از شمشیر و بلا؟ عباس را با این سخنان چه کار؟ آن کس که دل به حسین سپرده باشد امان را جز در کنارِ حسین کجا میجوید؟
«چرا جنسِ بندگی مایی که این قدر دوستت داریم با جنس بندگی تو فرق میکند؟ اگر خدا بخواهد ما را چون تو بیازماید چه خاکی باید به سر بریزیم عبّاس!»
«وَ لَقَدِ اسْتَرَاحَتْ مِنْ هَمِّ الدُّنْيَا وَغَمِّهَا وَبَقِيَ أَبُوكَ وَحِيدًا فَرِيدًا..»
ای حسین (ع)
من برای زنده ماندن تلاش نمیکنم و از مرگ نمیهراسم بلکه به شهادت دل بستهام و از همه چیز دست شستهام اما نمیتوانم بپذیرم که ارزشهای الهی و حتی قداست انقلاب بازیچه دست سیاستمداران و تجار ماده پرست شده است.
قبول شهادت مرا آزاد کرده است،من آزادی خود را به هیچچیز حتی به حیات خود نمیفروشم.
شهید مصطفی چمران
این چند وقت تنها چیزی که هم آرامم میکند هم شرر به جانم میزند شنیدن صدای اوست..
همان صدایی که خیلی از اوقات نجاتم داده
اما حالا در لابهلای اخبار ضد و نقیض،پیروزی ملت یا بیعت با یزید و با دیدن خوشحالی و ناراحتی این و آن،صدایش مدام در گوشم زنگ میزند:
«ناامید نشوید؛ راه، راه همواری نیست.برخی ممکن است از راه خارج شوند اما شما تلاش کنید ثابت قدم باشید.»
همین کلمات او نوری میشود برای ادامه این مسیر مبهم و غبارآلود پیشرویم در دنیای پستی که او دیگر در آن نفس نمیکشد.نبودنش باید تلنگری باشد که حواسم را جمع کنم چرا که او راهنما و نایب کارهای من بوده و هست.
به کجای این عالم برمیخورد اگر حرف زدن هزینه داشت؟
سکهای میافتاد از جیب هر کسی که وعدهی توخالی میداد،خراشی مینشست روی پوست هر کسی که دروغ میگفت یا نمیدانم دستکم بر پیشانی هر یاوهگویی، یکهو علامتی گنده و قرمز،سبز میشد تا نشان دهد این آدم چقدر بدهکار حقیقت است.
