ar
Feedback
⸂ موهویجی و رزکوچولو ⸃

⸂ موهویجی و رزکوچولو ⸃

الذهاب إلى القناة على Telegram

‏𝑇ℎ𝑒 𝐿𝑒𝑡𝑡𝑒𝑟𝑠 𝑜𝑓 𝐾𝑖𝑛𝑑𝑟𝑒𝑑 𝑆𝑝𝑖𝑟𝑖𝑡𝑠 📜 𝑖𝑛 𝐺𝑟𝑒𝑒𝑛 𝐺𝑎𝑏𝑙𝑒𝑠 🧺🪄 |月星| ﹏ بهشتی در میان ستاره‌های دریاچه نقره‌ای آونلی🧙🏻‍♀️

إظهار المزيد
إيران136 179الفئة غير محددة
326
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-117 أيام
+8130 أيام
أرشيف المشاركات
شاید شدتِ دلبستگیت؛ را پنهان می‌کنی، آدم‌ها برای تو تنها در کالبد آدمی نمی‌مانند، هر حرف، هر نشانه و هر گفته جایی در ذهنت ثبت می‌شود و بعد تو می‌مانی و هزاران بار فکر کردن به چیزهایی که شاید برای دیگری حتی به اندازه‌ی تو مهم نبوده است.

شاید نیاز به فاصله گرفتن؛ را پنهان می‌کنی، وقتی درگیرِ روزهایِ سختی هستی، حتی محبت هم برایت تبدیل به مسئولیتی می‌شود که توانِ حملش را نداری، و بیشتر از هرچیز دلت می‌خواهد بی آنکه مجبور باشی چیزی را جبران کنی، خودت مسیرت را بیابی و دوباره سرپا شوی.

شاید ترس از تنها ماندن با عشقی که تمام بارش را خودت به دوش کشیدی؛ را پنهان می‌کنی، هراسانی که محبوبت حتی از عمق احساست خبر ندارد، اما تو آن‌قدر دوستش داشتی که حال از حسرتِ وصال و به فراموشی نسپاردنش می‌ترسی. از اینکه تمامِ این محبت تنها در قلبِ تو بماند و اویی که تمامِ دنیایت شده، هیچ‌وقت از عمقِ احساست باخبر نشود. انگار بیشتر از رفتنش، از این هراسانی که بماند و تو بمانی با عشقی که هرگز فرصتِ رسیدن پیدا نکرد.

شاید ترس از نرسیدن به عشقی که تمامَت را فرا گرفته؛ را پنهان می‌کنی، انگار برایت فردی می‌تواند هم‌زمان خانه، آرامش و تمامِ معنای زندگی باشد. اما آخرِ این دوست داشتن، همیشگی‌ست سایه‌ای از ترسِ از دست دادنِ عزیزترینت و نرسیدن به تا ابدِ سرنوشتت وجود دارد.

شاید نیازِ عمیقت به محبت و امنیتِ عاطفی؛ را پنهان می‌کنی، برایت مهربانی‌های ساده و حضورِ آدم‌هایِ امن، بیشتر از چیزی که نشان می‌دهی ارزش دارند و دلت خواهانِ ساختنِ همان حسِ خوب و امن برای دیگران است.

شاید خستگی از آدم‌ها و ناامیدی از اعتماد؛ را پنهان می‌کنی، آن‌قدر از آدم‌ها زخم خورده‌ای که ترجیح مید‌هی از آن‌ها فاصله بگیری و پناهت را میان کتاب‌ها و دنیایی پیدا کنی که حداقل قرار نیست مثل آدم‌ها ناامیدت کنند.

شاید امیدی که با تمامِ تاریکی‌ها هنوز درونت زنده‌ست؛ را پنهان می‌کنی، گویا دنیا هرچقدر هم خسته‌ات کند؛ تماشایِ آسمان، شنیدنِ آهنگی، یک لبخند یا نوشته‌ای ساده کافی‌ست تا به یادت اندازد هنوز هم هستند کوچک ارزش‌هایی که می‌ارزد برایشان زندگی کرد.

شاید حسِ گم‌شدنِ کودکی، در میانِ شلوغی دنیا؛ را پنهان می‌کنی، که هنوز هم به دنبالِ خانه‌‌ی امنِ خود می‌گردد؛ جایی یا کسی که در کنارش، به اجبار غریبه‌ای نباشد. احساس کند گم شده‌ای در برهوتِ کویری نیست و در نهایت به جایی تعلق دارد تا بتواند تکه‌های پراکنده شده‌‌یِ خود را در پازلش بنشاند.

شاید حسِ گم‌شدنِ کودکی، در میانِ شلوغی دنیا؛ را پنهان می‌کنی، که هنوز هم به دنبالِ خانه‌ا‌ی امنِ خود می‌گردد؛ جایی یا کسی که در کنارش، به اجبار غریبه‌ای نباشد. احساس کند گم شده‌ای در برهوتِ کویری نیست و در نهایت به جایی تعلق دارد تا بتواند تکه‌های پراکنده شده‌‌یِ خود را در پازلش بنشاند.

شاید خستگیِ عمیقِ بعد از مدت‌ها جنگیدن؛ را پنهان می‌کنی، انگار آن‌قدر زخم برداشته‌ای که حال به دور خود پیله‌ای تنیدی تا دیگر با هر باد و طوفانی تکه‌هایِ باقی‌مانده‌ات از هم فراری نشوند و در نهایت چیزی از تو باقی بماند. حتی اگر معنایِ این ماندن را نیز؛ از سال‌ها پیش گم کرده باشی.

شاید ترس از اینکه یکی مابین باقی آدم‌ها باشی؛ را پنهان می‌کنی، دلت می‌خواهد آن‌قدر برای کسی مهم باشی تا بودنت باعث شود انتخابت کنند، برایت قدم بردارند، به خاطرت از چیزهایی بگذرند و این قلبت را مطمئن کند که جایی واقعاً استثنا هستی.

شاید عشقی که با وجودِ تمامِ دلخوری‌ها هنوز از بین نرفته؛ را پنهان می‌کنی، حتی زمانی که محبوبی برای به گوش نشستن و یا پذیرفتنش هم‌نشینت نیست، باز هم قدرتِ عشقِ نهفته در کلماتت؛ جایی برای دوست داشتنِ او پیدا می‌کند. محبتی که گوشه‌ای از وجودت نشسته و علاقه‌اش را آرام و بی‌صدا ادامه می‌دهد.

شاید خستگیِ ادامه دادن، خستگی‌ای که هنوز تسلیم نشده؛ را پنهان می‌کنی، انگار که از جنسِ شب تاری، اما هنوز گوشه‌ای از قلبت چَشم به صبح خورشید دارد؛ فقط به خاطر یک آدم، یک خاطره یا همان روزنه‌ی کوچکِ نوری که نمی‌گذارد تاریکی، تمامِ جهانت شود. و چشمانت به امید دوخته شده است، تا یادآوری کند به تو؛ ادامه دادن، شاید هنوز هم ارزشش را دارد.

شاید در پشتِ پرده‌ی آرامش، ترسی عمیق از دوباره وابسته شدن؛ را پنهان می‌کنی، گویا پس از هر رفتن، یاد گرفته‌ای تنها پناهِ خودت باشی؛ نه چون دیگر کسی را نمی‌خواهی، چرا که می‌دانی نزدیک شدن چقدر می‌تواند درد داشته باشد. حال آرامشت را در خود ساخته‌ای؛ دلت هنوز نزدیکی می‌خواهد، اما از نزدیک شدن دوباره هراسان ‌است.

شاید حجمِ احساسی‌ که نمی‌توانی به زبان بیاوری؛ را پنهان می‌کنی، انگار وقتی زبانت از گفتنِ آنچه در قلبت می‌گذرد جا می‌ماند، قلمت بال پروازش را می‌گشاید‌. زبانت سکوت را می‌پسندد و قلمت آن‌قَدَر سخن می‌گوید تا بسپارد تمامِ ناگفته‌هایت را به دست کلمات؛ به جایِ گفتن، دوست داشتن را در قابِ نگاه و واژه‌هایت نشان بدهد.

شاید جست‌‌و‌جوی یک معنایِ حقیقی برای زندگی؛ را پنهان می‌کنی، گویا شعر و موسیقی برایِ تو تنها جامه‌یِ زیبایی ندارند؛ هر کدام راهی‌ برایِ نزدیک شدن به چیزی هستند که هنوز هم اسمش را نیافتی‌، اما با این حال دلت می‌خواهد پیدایش کنی. حقیقتی را که ارزش ماندن و زندگی کردن داشته باشد، کجاست.

شاید ترس از فراموش شدن؛ را پنهان می‌کنی، انگار با به خاطر سپردنِ کوچک‌ترین جزئیات آدم‌ها، می‌خواهی جایی در خاطرشان بمانی. حتی اگر فقط با یادآوریِ یک رنگ، عطر یا تکّه‌یِ کوچک از خاطره‌ای باشد. چیزهایِ کوچکی که شاید برای دیگران بی‌اهمیت باشند، اما می‌توانند ردّ یک روحِ زنده را برای همیشه در ذهن نگاه دارند.

sticker.webp0.06 KB

چقدر لطیف بود✨.

دوستان پرایویت شیر نکنین، برام نشون داده نمیشه نمیتونم چک کنم.