در باب روانکاوی و زندگی
الذهاب إلى القناة على Telegram
در این کانال یادداشتها، ترجمهها و تأملاتی درباره روانکاوی، روانشناسی، فرهنگ و جامعه منتشر میشود. شهاب یوسفی کاندیدای دکتری روانشناسی بالینی، انستیتو روانپزشکی تهران رواندرمانگر تحلیلی راه ارتباطی: shahabyousefin@gmail.com
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
476
المشتركون
+124 ساعات
+37 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
در نهایت، مجموعهای از عوامل باعث شد بازالیا و بخش عمدهی تیم اولیه، گوریتسیا را ترک کنند. پروندهی میکلوس فشار سیاسی و قضایی را بهشدت افزایش داده بود. اما مهمتر از آن، بازالیا احساس میکرد تجربهی گوریتسیا به بنبست رسیده است. او میترسید «جامعهی درمانی» به مدلی بیخطر و محافظهکارانه تبدیل شود؛ یک «قفسی طلایی» که هرچند شرایط بهتری برای بیماران فراهم میکند، اما در نهایت اصل نهاد آسایشگاهی را دستنخورده نگه میدارد. او به دنبال مبارزهای گستردهتر در سطح ملی بود و گوریتسیا دیگر نمیتوانست بستر مناسبی برای این هدف باشد. تنشهای درونی تیم و فرسودگی ناشی از سالها مبارزه نیز در این تصمیم بیتأثیر نبود. تجربهی گوریتسیا، با همهی موفقیتها، نوآوریها و بحرانهایش، به پایان خود رسیده بود. این تجربه همچون یک آزمایشگاه، ایدهها و ابزارهای لازم برای یک انقلاب ملی را پدید آورد و اکنون زمان آن بود که این نبرد در سراسر ایتالیا گسترش یابد.
از گوریتسیا تا جنبشی سراسری
دهه میان سالهای ۱۹۶۸ و ۱۹۷۹، دورهای سرنوشتساز در تاریخ اصلاحات روانپزشکی ایتالیا بود. در این بازه زمانی، جرقههای رادیکالی که در آسایشگاه روانپزشکی شهر مرزی گوریتسیا زده شده بود، به شعلهای فراگیر تبدیل شد و یک «راهپیمایی طولانی» را در سراسر کشور آغاز کرد. جنبش ضد آسایشگاهی که زمانی به یک تجربه واحد و منحصربهفرد محدود میشد، به پدیدهای پلیسنتریک تکامل یافت. این دوره، دوران تعمیم، گسترش و در نهایت اوجگیری انقلابی بود که نه تنها ساختار مراقبتهای بهداشت روان در ایتالیا، بلکه درک جهانی از حقوق و کرامت انسانی بیماران را برای همیشه دگرگون ساخت. این راهپیمایی، مجموعهای از تجربیات موازی و گاه متضاد بود که هر یک به شیوهای منحصربهفرد، به پیشبرد آرمان مشترک یعنی نابودی نهاد آسایشگاهی کمک کردند. در ادامه، به بررسی مراکز کلیدی این جنبش چندمرکزی و نقش هر یک در شکلدهی به این انقلاب خواهیم پرداخت.
جنبش پلیسنتریک: مراکز پیشرو و همزمان
استراتژی «پلیسنتریک» بودن جنبش، یکی از عوامل کلیدی موفقیت آن بود. برخلاف یک مدل متمرکز که از یک مرکز واحد به سایر نقاط دیکته میشود، این جنبش از دل چندین کانون مستقل و همزمان در شهرهای مختلف ایتالیا جوشید. هر یک از این مراکز، با رهبران، شرایط سیاسی-اجتماعی، و رویکردهای تاکتیکی خاص خود، به مثابه آزمایشگاهی برای ایدههای ضد نهادی عمل کردند. بررسی این تجربیات موازی نه تنها گستردگی و پیچیدگی اصلاحات روانپزشکی ایتالیا را آشکار میسازد، بلکه نشان میدهد که چگونه این تنوع رویکردها, از عملگرایی فنی گرفته تا رادیکالیسم سیاسی، در نهایت به غنیسازی و تقویت هدف نهایی، یعنی بستن آسایشگاهها، یاری رساند.
پروجا (Perugia): الگوی «کامل» تمرکززدایی
تجربه پروجا، تحت رهبری شخصیتهایی چون ایلوانو راسیملی (Ilvano Rasimelli)، سیاستمدار حزب کمونیست، و کارلو مانوالی (Carlo Manuali)، روانپزشک، نمونهای برجسته از رویکردی بود که حتی پیش از آنکه گوریتسیا به شهرت برسد، بر تمرکززدایی تأکید داشت. در پروجا، هدف اصلی فراتر از اصلاح یا بستن آسایشگاهها بود؛ آنها به دنبال «نابودی نهادهای تام» به صورت کلی بودند. این جنبش، از همان ابتدا، بر ایجاد شبکهای از مراکز بهداشت روانی در «قلمرو» (territory) متمرکز شد تا جایگزینی عملی برای ساختار متمرکز آسایشگاه ارائه دهد. این رویکرد پیشرو، که با حمایت گسترده سیاسی و مشارکت شهروندان همراه بود، پروجا را به الگویی «کامل» و موفق در گذار از مدل آسایشگاهی به خدمات مبتنی بر جامعه تبدیل کرد.
ورود به قلب تاریکی: گوریزیا و آغاز تغییرات
وقتی بازالیا در ۱۹۶۱ وارد گوریزیا شد، با جهانی روبرو شد که انسانها به اشیاء تقلیل یافته بودند. واکنش غریزی او، اعلام جنگی علیه ساختار بود. هدف نه اصلاح، بلکه «برچیدن از درون» بود. او تیمارستان را با زندان مقایسه کرد و قیاس «Manicomio = Lager» را به ابزاری قدرتمند برای نقد تبدیل کرد، با تأثیر از نوشتههای پریمو لوی، بازمانده آشویتس. این تشبیه، خشونت ساختاری، سلب هویت و شرایط غیرانسانی را افشا میکرد و تأکید داشت که چنین نهادهایی را نمیتوان اصلاح کرد؛ باید نابود شوند.
بازالیا برای برچیدن نهاد، مفهوم équipe (تیم) را به هسته پروژه تبدیل کرد؛ ایدهای انقلابی در روانپزشکی سلسلهمراتبی ایتالیا. اندیشههای تیم تحت تأثیر «نهاد تام» اروینگ گافمن، سارتر و میشل فوکو بود. اعضای کلیدی اولیه:
فرانکا اونگارو: همسر و همکار فکری، که فراتر از دستیار بود؛ تمام مقالات و کتابهای مشترک را تحریر میکرد، متون کلیدی مانند کتاب گافمن را ترجمه میکرد و به ایدههای پریشان فرانکو شکل میبخشید.
آنتونیو اسلاویچ: اولین متحد، همکلاسی سابق در پادوا.
آگوستینو پیرلا: در ۱۹۶۵ پیوست، با تجربه از مانتوا.
جیووانی جرویس: بعدها پیوست و در گسترش جنبش نقش داشت.
با الهام از مدل «جامعه درمانی» ماکسول جونز، اقدامات کلیدی آغاز شد: باز کردن درها و زنجیرها برای بازگرداندن آزادی فیزیکی؛ برگزاری Assemblee (گردهماییهای عمومی) روزانه، ادارهشده توسط بیماران، برای بحث برابر درباره اداره بیمارستان؛ ایجاد فضاهای اجتماعی مانند بار، کتابخانه و آرایشگاه توسط بیماران. نشریه Il Picchio («دارکوب») توسط بیماران به رهبری ماریو فورلان منتشر شد و صدای آنها را رساند.
در ۱۹۶۸، کتاب L'istituzione negata (نهاد نفیشده) منتشر شد و مانند بمبی منفجر گردید؛ به «انجیل سال ۱۹۶۸» تبدیل شد و بیش از ۶۰,۰۰۰ نسخه فروخت. این کتاب، تجربه گوریزیا را به عنوان «آرمانشهر عملی» مستند کرد و نهادهای توتالیتر را چالش کشید، که گوریزیا را به پدیدهای ملی تبدیل کرد. اما بحران میکلوس آزمون نهایی بود: در سپتامبر ۱۹۶۸، جیووانی میکلوس، بیماری که سالها در آسایشگاه بستری بود، در جریان یک مرخصی آزمایشی در خانه، همسرش را با ضربات چکش به قتل رساند. این واقعه فوراً به «پروندهای آزمایشی» برای مخالفان اصلاحات روانپزشکی تبدیل شد. رسانهها، بهویژه روزنامهی محلی ایل پیکولو، کارزاری شدید علیه بازالیا و روشهای او به راه انداختند و او را به سهلانگاری و تهدید امنیت عمومی متهم کردند. این پرونده به فرصتی ایدهآل برای کسانی بدل شد که میخواستند کل جنبش را در افکار عمومی محکوم کنند و نشان دهند که گشودن درهای آسایشگاهها جامعه را در معرض خطر قرار میدهد. بازالیا و آنتونیو اسلاویچ به اتهام قتل غیرعمد تحت پیگرد قانونی قرار گرفتند. مبنای حقوقی این اتهام نه یک حادثهی تراژیک، بلکه حملهای مستقیم به روششناسی بازالیا بود. قاضی تحقیق ادعا کرد که بازالیا «رویهی مرخصی آزمایشی بیماران را پیش از رسیدن به سطح بهبودی تعیینشده در مادهی ۶۶ قانون» برقرار کرده است.
واکنش فکری بازالیا و فرانکا اونگارو به این بحران در مقالهی «مسئلهی حادثه» شکل گرفت. آنها به جای پذیرش تقصیر یا عقبنشینی، استدلالی رادیکال و جسورانه مطرح کردند. آنها مسئولیت خشونت را از فرد بیمار بهسوی جامعه و ساختارهای آن منتقل کردند. از نگاهشان، خشونتی که میکلوس مرتکب شد نتیجهی سالها سرکوب، بیعدالتی و انسانزدایی درون «نهاد تام» بود. آنان پرسیدند: «وقتی جامعهای خود بر پایهی خشونت و تبعیض بنا شده، از فردی که قربانی این خشونت بوده چه انتظاری میتوان داشت جز اینکه خود به خشونت رو بیاورد؟» این مقاله تلاشی برای فرار از مسئولیت نبود، بلکه کوششی برای تعمیق تحلیل انتقادی دربارهی رابطهی میان نهاد، بیماری و خشونت بهشمار میرفت.
فرانکو بازالیا: انقلابی که تیمارستانها را بست و کرامت انسانی را بازگرداند
مقدمه
در اواسط قرن بیستم، در ایتالیای در حال مدرن شدن، تیمارستانها یا آسایشگاههای روانی (manicomio) نمادهایی از ناامیدی، وحشت و سرکوب سیستماتیک بودند. این مکانها نه بیمارستانهای درمانی، بلکه «مؤسساتی توتالیتر» و «نهادهای تاریک و شوم» به شمار میرفتند؛ جزایری فراموششده که کرامت انسانی در آنها لگدمال میشد. آنها «محلهای تخلیه فقر و انحراف» بودند، جایی که معماری برای کنترل و مهار طراحی شده بود: قفسهایی برای بیماران «ناآرام»، تختهایی با سوراخهایی برای قضای حاجت افراد بیحرکت، بخشهای قفلشده، و زنجیرهایی که بیماران را به تختها، نیمکتها یا حتی درختان باغهای متروکه میبستند. خشونت فیزیکی و روانی توسط پرستارانی که اغلب بر اساس قدرت بدنی استخدام میشدند، ابزاری رایج برای حفظ نظم بود. بیماران از هویت، لباسها و حقوق شهروندی خود محروم میشدند و به ابژههایی بینام تبدیل میگشتند. این نهادها بر اساس قانون ۱۹۰۴ اداره میشدند که مدیران را با قدرتی مطلق برای حبس نامحدود مجهز میکرد و شباهت تکاندهندهای به اردوگاههای کار اجباری نازیها (Lager) داشت.
اما در سال ۱۹۶۱، مردی به نام فرانکو بازالیا وارد یکی از این تیمارستانها در شهر مرزی گوریزیا شد و این سیستم پوسیده را تا بن دندان به لرزه درآورد. او روانپزشکی جوان بود که تجربه شخصی از سرکوب، او را برای نبردی بزرگ آماده کرده بود. جنبش او، یک دگرگونی رادیکال بود که روانپزشکی، مفاهیم قدرت، نهاد و حقوق بشر را به چالشی بنیادین کشید. این حرکت که در ابتدا با تلاش گروهی کوچک برای تغییر از درون آغاز شد، به انقلابی ملی بدل گشت و در نهایت به تعطیلی تمام تیمارستانها در ایتالیا انجامید. این روایت، داستان مبارزه الهامبخش بازالیا را دنبال میکند؛ از جرقههای اولیه تا تأثیرات ماندگار، و نشان میدهد چگونه یک «نه» قاطعانه به منطق شرمآور تیمارستان، جهان را تغییر داد و کرامت را به هزاران انسان فراموششده بازگرداند.
شکلگیری یک شورشی: از ونیز تا زندان و دانشگاه
فرانکو بازالیا در ونیز، شهری با کانالهای آب و کوچههای تودرتویش، بزرگ شد. اما جوانی او زیر سایه فاشیسم و اشغال نازیها گذشت. او به جای بیتفاوتی، به جنبش مقاومت ضدفاشیستی پیوست و در فعالیتهای مخفیانه شرکت کرد؛ از جمله شبی که با دوستانش بر تختهسیاههای مدارس شعار «مرگ بر فاشیستها، آزادی برای مردم» نوشتند. خواهرش آنجلا و رینا نونو (خواهر آهنگساز لوییجی نونو) با منحرف کردن نگهبانان، این عملیات را ممکن ساختند.
این فعالیتها هزینه داشت: در ۱۱ دسامبر ۱۹۴۴، بازالیا دستگیر شد، تحت بازجوییهای وحشیانه قرار گرفت و شش ماه را در زندان مرکزی ونیز سپری کرد؛ جایی مملو از «ترس، رنج، ساس و کثافت». این تجربه عمیق و پاکنشدنی، معیاری برای سنجش نهادهای سرکوبگر شد. سالها بعد، هنگام ورود به تیمارستان گوریزیا، بوی نمادین سرکوب او را به یاد زندان انداخت و نوشت: «بوی گه نمیداد، اما بوی نمادین گه وجود داشت. من متقاعد شدم که آن نهاد کاملاً پوچ است... در برابر این منطق پوچ و شرمآور تیمارستان، ما گفتیم 'نه'».
بازالیا در ۱۹۴۳ تحصیل پزشکی و جراحی را در دانشگاه پادوا آغاز کرد. دانشجویی درخشان بود که شیفته فلسفه، آثار سارتر، هوسرل و هایدگر شد و اساتیدش او را «فیلسوف» مینامیدند. این پایههای فکری، رویکرد او به روانپزشکی را شکل داد: تمرکز بر تجربه زیسته فرد و تأثیر محیط، به جای علائم صرف. این تجربیات اولیه، از سلولهای زندان تا سالنهای دانشگاه، مردی را ساخت که آماده روبرو شدن با واقعیتی هولناک بود.
میراث فوکو و دلالتهای معاصر
سفر ما در میان ایدههای فوکو نشان داد که چگونه تیمارستان به صحنه نمایشی برای تولید جنون تبدیل شد و چگونه جستجوی مدرن برای «خود» به شکلی ظریف از کنترل مبدل گشت. پیام اصلی روشن است: بسیاری از «حقایق» روانشناختی که ما بدیهی میدانیم، در واقع ساختارهای تاریخی هستند که عمیقاً با روابط قدرت گره خوردهاند. این درک، ما را با یک پرسش قدرتمند تنها میگذارد: اگر عمیقترین حس ما از «خود» یک اختراع تاریخی است، چه راههای جدیدی برای بودن میتوانیم برای خودمان خلق کنیم؟ تحلیل فوکو به ما نشان میدهد که چگونه آسایشگاه نه یک فضای درمانی خنثی، بلکه صحنه یک کشمکش قدرت بود؛ جایی که نوع جدیدی از «دانش» مشخصاً برای مشروعیت بخشیدن به اقتدار پزشک تولید میشد. این پویایی در نهایت به جنبشهایی مانند ضد روانپزشکی منجر شد که دریافتند نبرد نه بر سر حقیقت علمی، بلکه بر سر قدرت بنیادین برای تعریف خودِ واقعیت است.
میراث ماندگار فوکو مجموعهای از پاسخها نیست، بلکه یک روش انتقادی است. او ما را به ابزاری مجهز میکند که باید نه تنها در مورد روانپزشکی، بلکه در مورد هر رشتهای که مدعی داشتن «حقیقت» درباره کیستی ماست، به کار ببریم. دفعه بعد که با ادعای یک متخصص درباره طبیعت انسان، سلامت روان یا هنجارهای اجتماعی مواجه شدید، اکنون آمادهاید تا پرسش بنیادین فوکویی را مطرح کنید: «چه روابط قدرتی در پس این ادعای دانش پنهان شده است؟» تحلیل فوکو از روانپزشکی، افشاگری قدرتمندی از سازوکارهای پنهان قدرت در یکی از انسانیترین حوزههای پزشکی است. او با افشای پویاییهای قدرت در رابطه روانپزشک و بیمار، نشان داد که این رابطه نه میدانی برای کشف علمی، بلکه برای تولید «حقیقت» است. او با تاریخی کردن مفهوم «بیماری روانی» و تبیین ریشههای هستیشناختی تمایز آن با بیماری جسمی، ادعای روانپزشکی مبنی بر یک علم طبیعی بودن را به طور بنیادین به چالش کشید و راه را برای نگاهی انتقادی به شیوههای تشخیص و درمان گشود. امروز، در عصری که داروهای روانپزشکی و طبقهبندیهای تشخیصی (مانند DSM) بر حوزه سلامت روان سیطره دارند، نقد فوکو همچنان اهمیت حیاتی خود را حفظ کرده است. تحلیل او ما را وامیدارد تا بپرسیم: تا چه اندازه «حقایق» علمی امروز ما درباره افسردگی یا اضطراب، محصول کشف واقعیتهای بیولوژیک هستند و تا چه حد بازتاب ساختارهای قدرت، هنجارهای اجتماعی و نیازهای اقتصادی زمانه ما؟ میراث فوکو در این پرسش ماندگار خلاصه میشود و ما را با تنش حلنشده میان ضرورت درمان رنج واقعی انسان و خطر بیمارگونه کردن تجربیات متنوع بشری از طریق «حقایق» آغشته به قدرت، تنها میگذارد.
خودشناسی به مثابه یک تله: چگونه جستجوی بیپایان برای «خود» به ابزاری برای کنترل تبدیل شد
حال که فوکو ثابت کرد روانشناسی فاقد بنیان علمی واقعی برای «ذات بشر» است، پیامد نهایی این ایده را آشکار میسازد: وسواس معاصر ما برای خودکاوی، خودیاری و «پیدا کردن خودمان» یک تلاش علمی نیست، بلکه شکلی از کنترل اجتماعی است. ما وادار میشویم حقایق درونی خود را نزد مرجعیتی اعتراف کنیم که مشروعیتش، همانطور که دیدیم، یک اختراع تاریخی است. فوکو استدلال میکند که این عمل، نه یک حرکت رهاییبخش، بلکه اوج مدرن «فنون اعتراف» مسیحی است. این فنون، سوژهای را تولید کردند که فوکو آن را «انسان امیال» مینامد؛ انسانی که خود را با خصوصیترین افکارش یکی میداند و مجبور است دائماً معنای «حقیقت» پنهان در آنها را کشف کند.
این خودآزمایی بیپایان به وضعیتی از خود-بهنجارسازی منجر میشود. ما دائماً خود را زیر نظر میگیریم تا اطمینان حاصل کنیم که با آنچه علم، «نرمال، سالم و مولد» میداند، همسو هستیم. به گفته فوکو، این فرآیند بیپایان خودکاوی «نه درمان ما، بلکه نفرین ما» شده است.
ضد روانپزشکی: شورش علیه قدرت
طبق تحلیل فوکو، جنبش ضد روانپزشکی بیش از آنکه دانش روانپزشکی را زیر سؤال ببرد، قدرت روانپزشک و نهاد آسایشگاه را هدف قرار داد. این جنبش به جای بحث درباره درستی یا نادرستی تشخیصهای پزشکی، ساختار قدرتی را که به پزشک اجازه میداد حقیقت «دیوانگی» را تعریف و کنترل کند، به چالش کشید. نقلقولهای زیر از پیشگامان این جنبش، تمرکز آن بر قدرت را به خوبی نشان میدهد: دیوید کوپر: «در قلب مشکل ما خشونت نهفته است.» فرانکو بازیلیا: «ویژگی این نهادها (مدارس، کارخانهها، بیمارستانها) جدایی آشکار بین کسانی است که قدرت را در دست دارند و کسانی است که ندارند.» هدف اصلی ضد روانپزشکی، «پزشکیزدایی از دیوانگی» (demedicalization of madness) بود. این به معنای فاصله گرفتن از نگاهی بود که حالات روانی شدید را فقط به عنوان بیماریهایی برای درمان یا حذف میدید. در عوض، این جنبش تلاش میکرد تا این تجارب را به عنوان تجاربی انسانی (هرچند اغلب دردناک) که بالقوه معنادار هستند، به رسمیت بشناسد. این مبارزهای بود برای پایان دادن به تقلیل کل تجربه یک فرد به یک برچسب تشخیصی. با این حال، فوکو به ما هشدار میدهد که همه «اصلاحات» در روانپزشکی واقعاً رادیکال نبودند. او اشاره میکند که برخی رویکردها، که او آنها را «روانپزشکیزدایی» (depsychiatrization) مینامد، راهبردهایی «حافظ قدرت» بودند. این رویکردها (مانند روانکاوی یا دارودرمانی) صرفاً محل اعمال قدرت پزشک را تغییر دادند (از آسایشگاه به مطب خصوصی یا نسخه دارو)، بدون آنکه هرگز آن را از بین ببرند. این تمایز، تفاوت بنیادین بین دو رویکرد را آشکار میکند:
این تمایز، اختلاف بنیادی میان دو رویکرد را روشن میسازد:
روانپزشکیزدایی هدف اصلیش: انتقال قدرت تشخیصی و درمانی از روانپزشکی به سوی دانشی دقیقتر، مانند روانکاوی یا دارودرمانی.
نتیجه برای قدرت پزشک: قدرت پزشک از بین نمیرود؛ بلکه در قالبی تازه بازتنظیم میشود برای نمونه از طریق قرارداد درمانی خصوصی یا اختیار تجویز دارو.
ضدروانپزشکی هدف اصلیش: فروپاشی ساختاری نهاد آسایشگاه و انتقال قدرت به خودِ بیمار.
نتیجه برای قدرت پزشک: اقتدار پزشک بهطور مستقیم مورد حمله و نفی قرار میگیرد و هدف نهایی، حذف آن است.
به باور فوکو، ضدروانپزشکی واقعی، برخلاف دو رویکرد فوق، اساساً یک مبارزه «با، در، و علیه نهاد» است. این جنبش، دانش روانپزشکی یا اثربخشی درمانی آن را در وهله اول هدف قرار نمیدهد، بلکه خود ساختار نهادی تیمارستان و روابط قدرتی را که در آن حاکم است، به چالش میکشد. به نقل از فرانکو باسالیا، که فوکو به او استناد میکند، ویژگی اصلی این نهادها «جدایی آشکار بین کسانی که قدرت را در دست دارند و کسانی که ندارند» است. بنابراین، جوهر ضدروانپزشکی، حمله به همین ساختار سلطه است که در آن، بیمار از حقوق خود خلع شده و در اختیار قدرت خودسرانه پزشک قرار میگیرد. هدف غایی ضدروانپزشکی از دیدگاه فوکو، «پزشکیزدایی از جنون» (demedicalization of madness) است. این به معنای معکوس کردن فرآیند تاریخی «بازنویسی بزرگ جنون در قالب بیماری روانی» است که از قرن هفدهم آغاز و در قرن نوزدهم تکمیل شد. هدف، بازگرداندن قدرت تولید حقیقت جنون به خود فرد است؛ یعنی به رسمیت شناختن حق فرد برای به سرانجام رساندن تجربه جنونش، بدون آنکه این تجربه تحت سلطه قدرتی قرار گیرد که به نام عقل یا هنجار بر او تحمیل میشود. این جنبش در پی آزاد کردن جنون از آن شکل خاصی از قدرت-دانش است که «تخصص» نامیده میشود. در نهایت، تحلیل فوکو ما را به یک نتیجهگیری قدرتمند در مورد چگونگی نگرش به ادعاهای حقیقت در زندگی روزمره میرساند.
پس از آنکه فوکو نشان داد چگونه قدرت روانپزشکی خود را تطبیق داده است، به سراغ زیربنای آن رفت و رادیکالترین استدلال فلسفی خود را مطرح کرد: هیچ «ذات بشر» ثابت و جاودانهای وجود ندارد که روانشناسی بتواند آن را کشف کند. از نظر او، درک ما از انسان بودن یک ساختار تاریخی است، نه یک حقیقت بیولوژیکی. برای مثال، شیوههایی که در یونان باستان «قهرمانان هومری» را میساخت، کاملاً با اعمالی که در قرون وسطی «قدیسان مسیحی» را شکل میداد، متفاوت بود. هر دوره تاریخی، با اعمال و گفتمانهای خاص خود، نوع متفاوتی از انسان را تولید میکند. از آنجا که در علوم انسانی «انواع طبیعی» مانند آنچه در زیستشناسی یا فیزیک وجود دارد، یافت نمیشود، ایجاد یک نظریه علمی برای «شخصیت» با قوانین علی و معلولی غیرممکن است. برخلاف یک گونه سوسک یا یک عنصر شیمیایی که دارای ویژگیهای ثابتی برای کشف علمی هستند، «ذات بشر» یک ابژه ثابت نیست؛ مجموعهای از اعمال و خود-تفسیریهاست که با تاریخ تغییر میکند. بنابراین، تلاش برای تدوین قوانین جاودانه و علی برای «شخصیت» مانند تلاش برای نقشهبرداری از خط ساحلی است که مدام در حال تغییر است. روانپزشکی در تلاش خود برای شباهت به پزشکی، به یک «شبهعلم» تبدیل میشود و اقتدار علمی که برای خود ادعا میکند را از اساس تضعیف مینماید. فوکو، متأثر از سنت پدیدارشناسی وجودی، معتقد است که علوم انسانی و به ویژه روانپزشکی فاقد یک ابژه ثابت و طبیعی به نام «طبیعت انسانی» هستند که بتواند موضوع یک علم طبیعی باشد.
برخلاف علوم طبیعی که با «انواع طبیعی» (natural kinds) سروکار دارند، «انسان» یک موجود خودتفسیرگر است. دریفوس میان دو دیدگاه تمایز قائل میشود: دیدگاه «معرفتشناختی» به ذهن (که فروید پیشفرض میگیرد) و دیدگاه «هستیشناختی» (که در هایدگر و بینزوانگر یافت میشود). در دیدگاه اول، ذهن حاوی بازنماییهایی از واقعیت است؛ در دیدگاه دوم، هستی-در-جهان یک «سبک» یا «شیوه بودن» است. از این منظر، «حقایق» روانپزشکی در واقع کشفیات علمی درباره یک واقعیت عینی نیستند، بلکه خودتفسیریهای تاریخی هستند که توسط ساختارهای قدرت در یک دوره خاص تقویت و نهادینه شدهاند. همانطور که هوبرت دریفوس توضیح میدهد، این همان چیزی است که یک علم واقعی را از یک «شبهعلم» متمایز میکند. در حالی که علوم طبیعی (مانند فیزیک) میتوانند به «انتزاعات معتبر» دست یابند زیرا با جهان فیزیکی سروکار دارند، علوم انسانی با «سبکهای وجودی» سیال انسانها سروکار دارند. از آنجا که «طبیعت انسانی» ثابتی برای مطالعه وجود ندارد، این علوم همواره درگیر روابط قدرتی میشوند که خود خلق میکنند.
قدرت-دانش: چگونه «حقیقت» ساخته میشود؟
فوکو میگوید قدرت فقط نیرویی نیست که مانع عمل شود؛ قدرت توانایی ساختن «حقیقت» دارد و مشخص میکند چه نوع سخنی میتواند بهعنوان دانش معتبر مطرح شود. بنابراین حقیقت چیزی خنثی و مستقل نیست، بلکه در دل رابطهای شکل میگیرد که قدرت آن را سامان میدهد. برای نشان دادن این سازوکار، فوکو به نمونهای تاریخی اشاره میکند: کارهای شارکو با بیماران هیستری. در فضای بیمارستانی که کاملاً تحت نظارت او بود، بیماران عملاً در موقعیتی قرار میگرفتند که علائمی مطابق انتظار پزشک بروز دهند. قدرت شارکو نه تنها رفتار بیماران را هدایت میکرد، بلکه نشانههایی را پدید میآورد که همان دانش پزشکیِ زمان، آنها را به عنوان حقیقت بیماری میپذیرفت. بیمار هیستریک درواقع همان چیزی را اجرا میکرد که گفتمان علمی از او انتظار داشت و به همین دلیل به «بیمار تمامعیار» تبدیل میشد؛ چون خودِ بدنش مادهای برای تولید دانش فراهم میکرد و قدرت پزشک را در قالب نشانههای به ظاهر طبیعی و قابل توصیف بازنویسی مینمود.
در چنین وضعیتی، قدرت پشت مفاهیمی مثل «تلقینپذیری» پنهان میشود و همه چیز شبیه رابطهای خنثی میان پزشک و بیمار جلوه میکند، در حالی که همین رابطه است که امکان شکلگیری حقیقت را فراهم میسازد. از نگاه فوکو، این نمونه فقط یک اتفاق تاریخی نیست؛ بلکه نشان میدهد روانپزشکی چگونه با اتکا به سازوکارهای قدرت، ابژههای خود را میسازد و سپس آنها را به عنوان پدیدههایی علمی توصیف میکند. بههمین دلیل است که واگرایی میان پزشکی و روانپزشکی فقط اختلاف روش یا دوره تاریخی نیست، بلکه ریشه در نوعی قدرت دارد که واقعیت بیماری روانی را «تولید» میکند، نه صرفاً کشف. این برداشت از روانپزشکی به عنوان نظامی از قدرت-دانش بعدها به شکلگیری جنبشهایی انجامید که قصد داشتند همین بنیان معرفتی و نهادی را به چالش بکشند.
روانکاوی به مثابه یک بازی قدرت: چگونه قدرت پزشک حفظ شد
نمایشی بودن درمانهای تیمارستانی قرن نوزدهم سرانجام پایههای اقتدار روانپزشک را سست کرد. هنگامی که این تصور قوت گرفت که چهرههایی مانند شارکو نه صرفاً نشانههای هیستری را کشف، بلکه خود آنها را تولید میکنند، نظام روانپزشکی با بحران مشروعیت روبهرو شد. برای ادامه بقا، لازم بود شیوهای پیدا شود که همان ساختار قدرت را حفظ کند اما حضور آن را کمتر آشکار سازد. روانکاوی برخلاف ظاهر رادیکال خود، گسستی از منطق تیمارستان نبود بلکه شکل تازهای از ادامه همان استراتژی بود. این روش رابطه قدرت را از صحنه عمومی و بیاعتبار تیمارستان به فضای کنترلپذیر اتاق درمان منتقل کرد؛ فضایی خصوصی که با سازوکارهایی مانند مشاوره فردی، کاناپه، قرارداد پرداخت هزینه و مفهوم انتقال شکل گرفت و امکان داد که تولید حقیقت همواره با جایگاه برتر پزشک سازگار بماند. به این ترتیب روانکاوی توانست کاری انجام دهد که مدل قدیمی تیمارستان از دستش برنمیآمد. تولید حقیقت درباره بیمار همیشه در چارچوبی رخ میداد که درمانگر آن را تعریف میکرد و هر امکانی برای تبدیل شدن سخن بیمار به مقاومت یا قدرت متقابل، پیشاپیش مهار میشد.
فوکو روانکاوی را ادامه مدرنشده تکنولوژی اعتراف میدانست. سنت اعتراف در فرهنگ مسیحی انسانی را خلق کرده بود که حقیقت خود را در اعماق امیالش میجوید و روانکاوی این منطق را علمی و منسجم کرد. به روایت دریفوس، مدل فروید از ترکیب دیدگاه مدرن درباره ذهن با کشف ناخودآگاه شکل گرفت و نتیجه آن گسترش الگویی درمانی شد که بر جستوجوی بازنماییهای پنهان استوار بود. فوکو این وضعیت را ساختار کوگیتو و نیندیشیده مینامید؛ حالتی که در آن سوژه مجبور است بیوقفه درون خود بکاود تا حقیقت امیالش را بازیابد و این کاوش مدام او را به رابطهای وابسته با درمانگر متصل نگه میدارد.
البته فوکو در کتاب نظم اشیا رویکردی پیچیدهتر داشت و روانکاوی لاکانی را به دلیل آشکار کردن مرزهای علوم انسانی در موقعیتی خاص قرار میداد اما در آثار متأخرش نگاه انتقادی او غالب است. روانکاوی در این دوره به چشم شکلی از روانپزشکیزدایی دیده میشود که تولید حقیقت را از محیط بیاعتبار تیمارستان به فضای خصوصی درمان منتقل میکند تا اقتدار پزشک را بازسازی کند.
به تحلیل فوکو، واکنشهای نظام پزشکی به بحران ناشی از دوره شارکو در دو مسیر اصلی شکل گرفت که هدف هر دو حفظ اقتدار پزشک بود. یک مسیر روانپزشکی تولید صفر بود. این رویکرد که بعدها در سایکوسرجری و سایکوفارماکولوژی برجسته شد درصدد کاهش یا حذف نشانهها بود تا لحظه نمایشی تولید حقیقت از میان برود و پزشکی بتواند اقتدار خود را در محیطی خاموش، پاکیزه و بیعلامت حفظ کند. مسیر دیگر روانکاوی بود که راهی کاملاً متفاوت اما از نظر کارکرد مشابه انتخاب کرد. روانکاوی به جای حذف تولید حقیقت آن را به شکلی ظریف و کنترلشده با جایگاه برتر درمانگر هماهنگ کرد. خروج از فضای غیرقابل پیشبینی تیمارستان و ورود به رابطه قراردادی درمان سبب شد هر آنچه بیمار میگوید در چارچوب مفاهیمی مانند انتقال و نظام پرداخت هدایت و تفسیر شود و حقیقتی که از دل گفتار او بیرون میآید هرگز به چالشی برای قدرت پزشک تبدیل نشود.
افسانه «ذات بشر»: چرا روانشناسی نمیتواند مانند زیستشناسی یک علم باشد
برای تثبیت قدرت پزشک به عنوان «ارباب دیوانگی»، از تکنیکهای مختلفی استفاده میشد که هدفشان شکستن اراده بیمار و وادار کردن او به پذیرش اقتدار پزشک بود. این تکنیکها شامل موارد زیر بودند:
انزوا: جدا کردن بیمار از محیط آشنا، که او را کاملاً به قدرت پزشک وابسته میکرد.
بازجوییهای خصوصی یا عمومی: بیمار مجبور بود در برابر پزشک به افکار و اعمال خود اعتراف کند تا اقتدار او را به رسمیت بشناسد.
تنبیههایی مانند دوش آب سرد: استفاده از شوکهای فیزیکی برای در هم شکستن مقاومت و نشان دادن سلطه فیزیکی پزشک.
گفتگوهای اخلاقی: تشویق به رفتار «مناسب» و توبیخ برای سرپیچی تا هنجارهای رفتاری «مطلوب» بر او تحمیل شود. انضباط سختگیرانه و کار اجباری: تحمیل یک رژیم منظم برای کنترل کامل بر بدن و زمان بیمار. این ساختار قدرتمند در آسایشگاه، زمینهای را برای یکی از مهمترین مفاهیم فوکو فراهم کرد: این ایده که قدرت و دانش از یکدیگر جداییناپذیرند.
برای فهم نقد فوکو به روانپزشکی، باید ابتدا تفاوت تاریخی و فلسفیای را بررسی کنیم که او میان مسیر پیدایش پزشکی مدرن و شکلگیری روانپزشکی مطرح میکند. این دو نهاد بهطور مشابه تکامل نیافتند؛ زیرا هرکدام بر نوعی متفاوت از قدرت–دانش بنا شدهاند: رابطهای که در آن قدرت، دانشی خاص تولید میکند و همان دانش نیز قدرت را تثبیت میکند.
پزشکی چگونه علمی شد؟ بهنظر فوکو، پزشکی مدرن توانست استقلال علمی بهدست آورد، زیرا به «ابژهای ثابت و قابلشناسایی» دست یافت؛ مانند میکروب یا عامل علی بیماری. با پیدا شدن چنین ابژهای، پزشک میتوانست از طریق روشهای تجربی و آزمایشگاهی، بیماری را توضیح دهد و آن را در سطحی عینی بررسی کند. اما در قرون هجدهم و نوزدهم، بیمارستان فقط محل مشاهده نبود. فوکو آن را مکانی دوگانه توصیف میکند:
از یک سو «گیاهشناسی بیماریها»؛ یعنی طبقهبندی و مشاهده.
از سوی دیگر «کیمیاگری بیماری»؛ یعنی جایی که تصور میشد بیماری باید در شکل «خالص» و «واقعی» خود ظاهر شود.
بر این اساس، بستری شدن تنها برای ثبت علائم نبود؛ بلکه محیط بیمارستان نوعی آزمون به شمار میرفت: فرایندی که گویا حقیقت بیماری را در مواجههای آیینی آشکار میکرد.
ورود زیستشناسی پاستوری تمام این منطق را دگرگون کرد. با کشف عامل مشخص بیماری، محل تولید حقیقت از بیمارستان به آزمایشگاه منتقل شد. اکنون حقیقت بیماری نه در رفتار بیمار، بلکه در واکنشهای قابلاندازهگیری در لوله آزمایش بهدست میآمد. این تغییر نقش سنتی پزشک را محدود کرد، اما در عوض، با ضدعفونیکردن بیمارستان و خودِ پزشک، نوع تازهای از اعتبار و قدرت علمی برای پزشکی فراهم شد: قدرتی مبتنی بر روش تجربی، نه بر نمایش یا آیین درمان.
در نقطه مقابل پزشکی، روانپزشکی هرگز به ابژهای ثابت و تجربی دست نیافت. «جنون» یا «شخصیت» چیزی نیست که ماهیتی قطعی و یکدست داشته باشد؛ بلکه در پیوند با تفسیر بیمار، رفتار اجتماعی او و داوریهای اخلاقی جامعه شکل میگیرد.
به همین دلیل، کارکرد «تولید حقیقت» که در پزشکی به آزمایشگاه منتقل شده بود در روانپزشکی نهتنها از میان نرفت، بلکه تقویت شد. تیمارستانِ قرن نوزدهم به مکانی بدل شد که حقیقت جنون در آن از راه رابطهای قدرتمحور میان پزشک و بیمار پدید میآمد.
در این دوره، جنون بیشتر نه بهعنوان خطا یا اشتباه شناختی، بلکه بهشکل «اختلال در اراده، شور و آزادی» تعریف میشد. بنابراین درمان، نوعی مواجهه اخلاقی بود: مقابله اراده «سالم» پزشک با اراده «آشفته» بیمار. در چنین صحنهای، روانپزشک هم کسی بود که حقیقت جنون را تعریف میکرد و هم کسی که با اقتدار فردی خود آن را در رفتار بیمار تثبیت و سرکوب میکرد. فوکو این تمرکز قدرت را ویژگی اصلی روانپزشکی در قرن نوزدهم میداند.
واگرایی میان پزشکی و روانپزشکی از نظر فوکو نه یک تصادف تاریخی، بلکه نتیجه تفاوت بنیادی در نوع ابژه و نوع قدرتی است که هر نهاد به آن تکیه دارد. در پزشکی، قدرت به ساختارهای علمی و آزمایشگاهی منتقل شد. در روانپزشکی، قدرت در رابطه فردیِ پزشک با بیمار متمرکز ماند و نقش تعیینکننده او در «ساختن حقیقت» جنون برجستهتر شد.
میشل فوکو، فیلسوف و مورخ فرانسوی، بیشک یکی از تأثیرگذارترین متفکران قرن بیستم است که تحلیلهایش از ساختارهای قدرت مدرن، درک ما را از نهادهایی چون زندان و بیمارستان دگرگون کرده است. اما نقد او بر روانپزشکی جایگاهی ویژه دارد، زیرا این نقد صرفاً تاریخی نیست، بلکه نقدی هستیشناختی است که نفس امکان وجود علمی به نام علوم انسانی و برابری با مدل علوم طبیعی را به چالش میکشد. در دنیای مدرن، روانشناسی، درمان و جستجو برای خودشناسی به بخشهای اصلی زندگی معاصر تبدیل شدهاند. ما به دنبال درک عمیقتر خود، بهبود روابط و یافتن معنا در تجربیاتمان هستیم. اما اگر بنیادهای این جستجو، خود بخشی از یک تاریخ پنهان قدرت و کنترل باشد چه؟ میشل فوکو دقیقاً همین پرسش را مطرح کرد. او با نگاهی انتقادی به نهادهایی مانند تیمارستان و روانپزشکی، این «حقایق» روانشناختی را به چالش کشید. ما معمولاً روانپزشکی را شاخهای از علم پزشکی میدانیم که بیماریهای روانی را کشف و درمان میکند. اما میشل فوکو ما را وامیدارد تا پرسشی ناآرامکنندهتر بپرسیم: چه میشود اگر روانپزشکی در شکل مدرن خود، دیوانگی را صرفاً «کشف» نکرده، بلکه آن را به عنوان ابژهای برای دانش و کنترل، فعالانه «خلق» کرده باشد؟ این پرسش، تحلیل فوکو را از یک نقد تاریخی صِرف به بازنگری بنیادینی در مورد رابطه بین قدرت، حقیقت و «دیوانگی» بدل میکند. این متن با تکیه بر آثار فوکو و تفاسیر برجسته از اندیشه او، به تحلیل عمیق این رویکرد میپردازد و ایدههای غافلگیرکننده و خلاف شهود او را بررسی میکند که نشان میدهند چگونه آنچه ما به عنوان حقیقت روانشناختی میشناسیم، در واقع با تاریخ قدرت و کنترل در هم تنیده است. هدف اصلی این است که نشان دهیم چگونه از دیدگاه فوکو، روابط قدرت، «حقیقت» مربوط به بیماری روانی را تولید میکند، تمایز بنیادین میان تکامل تاریخی پزشکی و روانپزشکی را شکل میدهد، و در نهایت به ظهور جنبش ضدروانپزشکی به عنوان واکنشی اجتنابناپذیر به این پویاییها منجر میشود. در این متن همچنین مفاهیم کلیدی از اندیشه فوکو را به زبانی ساده بررسی خواهیم کرد: نقش آسایشگاه به عنوان صحنهای برای «تولید حقیقت» و نه صرفاً درمان؛ مفهوم درهمتنیده «قدرت-دانش» که نشان میدهد چگونه قدرت، دانش را تولید میکند و دانش، قدرت را توجیه میکند؛ و ظهور «ضد روانپزشکی» به عنوان چالشی مستقیم در برابر قدرت روانپزشک. هدف، سادهسازی این ایدههای پیچیده برای خوانندهای است که به تازگی با آثار فوکو آشنا شده است تا بتواند نگاهی انتقادی و عمیقتر به تاریخ و عملکرد علوم انسانی پیدا کند.
تیمارستان به مثابه صحنه نمایش: جایی که جنون «تولید» میشد، نه فقط مشاهده
این ایده که تیمارستان قرن نوزدهم مکانی برای مشاهده و درمان جنون نبود، بلکه فضایی برای تولید آن طراحی شده بود، تکاندهنده است. به گفته فوکو، تیمارستان یک «صحنه رویارویی» بود: محلی برای تقابل «اراده سالم» پزشک با «اراده بیمار» بیمار. این رویارویی یک فرآیند تقابل، سپس مبارزه و در نهایت سلطه بود. هدف، غلبه اراده پزشک بر بیمار و تحت سلطه درآوردن «دیوانگی» او بود. اسکرول، یکی از بنیانگذاران روانپزشکی مدرن، این رویکرد سلطهجویانه را اینگونه توصیف میکند: "ما باید یک روش آشفتهکننده به کار ببریم تا تشنج را با تشنج بشکنیم... ما باید کل شخصیت برخی از بیماران را تحت سلطه خود درآوریم، طغیانهایشان را سرکوب کنیم، غرورشان را بشکنیم، در حالی که باید دیگران را تحریک و تشویق کنیم." این مفهوم، درک مدرن ما از مراقبت پزشکی را واژگون میکند و آن را نه به مثابه یک فرآیند درمانی بیطرف، بلکه به عنوان یک نمایش قدرت آشکار میسازد که در آن حقیقت بیماری نه کشف، بلکه در یک میدان نبرد تولید میشد. در این ساختار، پزشک نقشی دوگانه ایفا میکرد: 1. تشخیصدهنده: فردی که با تکیه بر دانش علمی خود، حقیقت بیماری را بیان میکند. 2. تولیدکننده: فردی که با استفاده از قدرتی که بر بیمار اعمال میکند، بیماری را در «حقیقت» خود تولید کند. این به آن معناست که او با اعمال قدرت، دیوانگی بیمار را به شکلی آشکار میساخت که با نظریههای پزشکی خودش منطبق باشد و در نتیجه، همان دانشی را که به او قدرت میبخشید، تأیید کند.
نتیجهگیری: بازخوانی کوپر در عصر کنونی
در نهایت، ضدروانپزشکی دیوید کوپر را نمیتوان صرفاً یک نقد بر تکنیکهای درمانی دانست؛ این یک پروژه سیاسی-فلسفی تمامعیار بود که نیروی خود را از تلفیق منحصربهفرد مارکسیسم چپ نو و اگزیستانسیالیسم سارتری میگرفت. مارکسیسم به او ابزار نقد ساختارهای سرکوبگر اجتماعی مانند خانواده و دولت سرمایهداری را داد، در حالی که اگزیستانسیالیسم به او اجازه داد تا «دیوانگی» را نه به عنوان یک بیماری، بلکه به مثابه یک طغیان وجودی برای دستیابی به اصالت و حقیقت گمشده بازخوانی کند. همین ترکیب رادیکال و اصرار بر «زیستن» انقلاب در هر لحظه بود که آثار او را برای برخی الهامبخش و برای برخی دیگر «شرمآور» ساخت. اگر لینگ مانند مایلز دیویس، کنترلشده و آگاه بود، کوپر شبیه جان کولترین بود: بیقرار و بیپروا در شکستن مرزها.
دیوید کوپر شخصیتی پیچیده و «زیادهخواه» بود که خوشبینی انقلابیاش امروز تأثربرانگیز به نظر میرسد. او در تلاش برای ساختن جهانی کاملاً نوین، مرزهای بسیاری را زیر پا گذاشت، هم مرزهای فکری و هم مرزهای اخلاقی. همانطور که یکی از همکارانش نوشت، آزمایشهای او شاید موفقیتآمیز نبودند، اما «دستکم شکستی شریف» بودند. امروز، بازخوانی آثار او نیازمند «روحیهای از دوستی منتقدانه» است. میراث کوپر ما را با یک پرسش اساسی روبرو میکند: در عصری که تحت سلطه شرکتهای بزرگ داروسازی و درمانهای استانداردی مانند رفتاردرمانی شناختی قرار دارد، از پافشاری سازشناپذیر، هرچند پر از ایرادِ کوپر بر این نکته که عمیقترین رنجهای ما اساساً سیاسی هستند، چه میتوانیم بیاموزیم؟ بسیاری از ایدههای او، مانند خوشبینی انقلابی درباره سرنگونی قریبالوقوع خانواده و سرمایهداری، ممکن است امروز سادهانگارانه به نظر برسند. با این حال، ارزش کار او در جای دیگری نهفته است. نقد رادیکال او بر ثابتپنداری نقشها و اصرارش بر اینکه «درمان» در نهایت به نحوه رفتار انسانها با یکدیگر مربوط میشود، همچنان تازه و الهامبخش است. خواندن آثار کوپر میتواند جرقهای برای تفکر دوباره در مورد وضعیت کنونی سلامت روان باشد و ما را به چالش بکشد تا از راهحلهای ساده فراتر رویم و به ریشههای اجتماعی رنج انسانها بیندیشیم.
بنیادیترین تفاوت میان کوپر و لینگ در درک آنها از معنا، کارکرد و پتانسیل «جنون» نهفته بود. کوپر با صراحتی تکاندهنده، جنون را به یک کنش سیاسی تقلیل میداد. او جنون را نوعی مقاومت در برابر ساختار سرکوبگر «خانواده بورژوایی» میدانست که به عقیده او، پایهای برای حفظ نظام سرمایهداری بود. در این دیدگاه، کوپر به رمانتیکسازی جنون تمایل داشت و آن را با حقیقت، خلوص کودکی و تجربیات متحولکننده معنوی مرتبط میساخت. این نگرش، که بعداً تحت تأثیر جنبش روانپزشکی دموکراتیک در ایتالیا و چهرهای مانند فرانکو بازالیا به مفهوم «غیر-روانپزشکی» تکامل یافت، آن را نه یک رشته درمانی، بلکه نوعی کنشگری اجتماعی سیاسیشده برای حمایت از افراد انگخورده تعریف میکرد. این رویکرد کاملاً سیاسی، نقطه افتراق اصلی کوپر با لینگ بود. در حالی که لینگ نیز به پویاییهای خانواده و فشارهای اجتماعی توجه داشت، او هرگز جنون را به یک بیانیه سیاسی تقلیل نداد و نگاهی پدیدارشناختی و اگزیستانسیال به تجربه فردی پریشانی را حفظ کرد.
این تفاوتهای عمیق فکری، در سبک نوشتاری این دو متفکر نیز بازتاب یافته است. با استفاده از یک تشبیه موسیقایی، میتوان کوپر را به جان کولترین تشبیه کرد: بیقرار، پرانرژی، بازیگوش و گاهی افراطی که نمیداند چه زمانی باید از نواختن دست بکشد. نوشتههای او مملو از بازیهای کلامی، شعر و جملات قصار انقلابی است. در مقابل، لینگ به مایلز دیویس شباهت دارد: کنترلشدهتر، آگاهتر و سنجیدهتر. سبک او دارای نظمی درونی و دقتی است که در آثار کوپر کمتر دیده میشود. این تفاوت سبکی، صرفاً یک انتخاب ادبی نیست، بلکه نشانهای از تفاوتهای عمیقتر در شخصیت و رویکرد نظری آنهاست.
این تفاوتها بر نحوه دریافت و ماندگاری میراث آنها تأثیری تعیینکننده گذاشت. دلایل اصلی کمتوجهی به آثار کوپر را میتوان در ارتباط با افراطگرایی دهه ۶۰، نگاه انتقادی همکاران و تلاش برای تمایز، و جداسازی میراث لینگ خلاصه کرد. در مقابل، جایگاه لینگ در محافل آکادمیک و عمومی همواره برجسته باقی ماند.
سالهای پایانی: تبعید خودخواسته، مبارزه شخصی و میراث پیچیده
در اوایل دهه ۱۹۷۰، کوپر انگلستان را ترک کرد. او در سال ۱۹۷۲ به آرژانتین رفت تا ایدههای ضد روانپزشکی را در جهان در حال توسعه ترویج دهد، اما در این راه موفقیت چندانی کسب نکرد. در همین دوره بود که خود او، بنا به نوشتههایش، دورهای از «جنون» را تجربه کرد که جنبهای انسانی و پیچیده به شخصیت او میبخشد. از سال ۱۹۷۵ در پاریس اقامت گزید و در دانشگاه ونسان تدریس کرد. فعالیت فکری او در پاریس متوقف نشد. او مقاله کوتاهی با عنوان «Qui sont les dissidents» نوشت که به تحلیل سیاستهای جنگ سرد میپرداخت. آخرین پروژه کتاب ناتمام او، «هندسه آزادی» بود که قصد داشت در آن نقد خود را از سلامت روان فراتر برده و به نیازهای بهداشتی گستردهتر در فرانسه، ایتالیا و شمال آفریقا بپردازد.
با این حال، سالهای پایانی زندگی او با مبارزه شخصی همراه بود. کوپر که به مصرف سنگین الکل اعتیاد داشت، در سال ۱۹۸۶ در سن ۵۵ سالگی در پاریس درگذشت.
دیوید کوپر اغلب در سایه همکار مشهورترش، آر. دی. لینگ، نادیده گرفته شده است. با این حال، میراث او هم شامل انتقادات جدی و هم تأثیرات ماندگار است. انتقادات اصلی شامل افراطگرایی و رمانتیزه کردن جنون (که تجربه دردناک و واقعی رنج روانی را نادیده گرفته است)، سیاستهای جنسی (مانند نقد فمینیستی الین شوالتر به روایت ماریا)، و نادیده گرفتن جنسیت و نژاد (با وجود خاستگاه ضد آپارتایدیاش، تحلیلهای او اغلب نگاهی جهانشمول و مردانه داشت) میشود.
تأثیرات ماندگار او شامل سیاسی کردن رنج روانی (پیوند دادن رنج فردی به ساختارهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی)، تأثیر بر فمینیسم (به گفته مورخ فمینیست شیلا روباتام، ایده ضد روانپزشکی توسط جنبش زنان برای تحلیل سرکوب اقتباس شد)، و پیشگامی در جنبشهای کاربران سلامت روان (فعالیت در شبکههای بینالمللی مانند INAP) است.
مقایسه با آر. دی. لینگ: دو پیشگام، مسیرهای متفاوت
در دهه پرتلاطم ۱۹۶۰، جنبشی رادیکال با هدف به چالش کشیدن مبانی نظری و عملی روانپزشکی سنتی ظهور کرد که به «ضد روانپزشکی» شهرت یافت. در کانون این جنبش، دو چهره برجسته و پیچیده قرار داشتند: دیوید کوپر و آر. دی. لینگ. این دو، علیرغم همکاریهای اولیه و اشتراکات فکری در نقد نهادهای سرکوبگر، در نهایت مسیرهای ایدئولوژیک، حرفهای و عملی کاملاً متفاوتی را پیمودند که به شکلگیری دو میراث کاملاً متمایز انجامید: یکی شهرت جهانی و دیگری گمنامی نسبی.
برای فهم تفاوتهای عمیق در رویکردهای کوپر و لینگ، درک مبانی فکری و فلسفی آنها حیاتی است. وابستگی فکری دیوید کوپر به مارکسیسم عمیق و خدشهناپذیر بود. این تعهد صرفاً یک گرایش آکادمیک نبود، بلکه در سراسر زندگی و آثار او جریان داشت. او مفاهیم مارکسیستی را به طور مستقیم در تحلیلهای خود به کار میبست؛ از جمله استفاده از روششناسی دیالکتیکی در مطالعه خانوادهها و بهرهگیری از مفهوم «نیازهای رادیکال» از فیلسوف مارکسیست مجار، آگنش هلر. رویکرد رادیکال و گاه شعارگونه او در جملاتی مانند «دولت بورژوایی یک قرص آرامبخش با عوارض جانبی کشنده است» به خوبی نمایان است. مارکسیسم کوپر عمیقاً با جریان «چپ نو» و ضد فرهنگ دهه ۱۹۶۰ پیوند خورده بود. از نظر او، مبارزه سیاسی به کارخانه و اداره محدود نمیشد و به عرصه زندگی روزمره، روابط جنسی و حتی مصرف مواد مخدر نیز گسترش مییافت. او معتقد بود انقلاب باید در زندگی روزمره زیسته شود، نه اینکه صرفاً درباره آن سخن گفت.
در نقطه مقابل، «مارکسیسم هرگز تأثیر قابل توجهی بر لینگ نداشت». این تفاوت بنیادین، علیرغم وجود یک نقطه اشتراک مهم، مسیر آنها را جدا میکرد. هر دو متفکر به شدت تحت تأثیر اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی ژان-پل سارتر بودند و حتی با یکدیگر مقدمهای بر یکی از آثار او نوشتند. با این حال، این علاقه مشترک فلسفی نتوانست شکاف عمیق سیاسی میان آنها را پر کند. در حالی که کوپر روانپزشکی را از دریچه مبارزه طبقاتی و انقلاب میدید، دغدغههای لینگ در جای دیگری ریشه داشت. این تفاوت اساسی در جهانبینی سیاسی، نه تنها نظریات آنها را متمایز کرد، بلکه به رویکردهای متفاوتی در عمل و مسیر حرفهایشان نیز منجر شد.
تفاوت در آموزشها و رویکرد حرفهای کوپر و لینگ، نقش مهمی در شکلدهی به نحوه مخالفت آنها با روانپزشکی سنتی و جایگزینهای پیشنهادیشان ایفا کرد. مسیر حرفهای کوپر با یک گسست قاطع مشخص میشود. او پس از فارغالتحصیلی از رشته پزشکی در آفریقای جنوبی و گذراندن دوره آموزش روانپزشکی در انگلستان، سرانجام در سال ۱۹۶۶ خدمات بهداشت ملی را برای همیشه ترک کرد. نکته کلیدی این است که کوپر «هرگز در روانکاوی آموزش ندید». او دو دوره تحلیل کوتاه را تجربه کرد و نگرشی انتقادی و حتی گزنده نسبت به یکی از تحلیلگرانش داشت. این نگرش انتقادی به ساختارهای رسمی در مهمترین تصمیم حرفهای او نیز منعکس شد. در سال ۱۹۷۱، کوپر از انجمن فیلادلفیا، بنیادی که خود یکی از مؤسسان آن بود، خارج شد. دلیل این خروج، اعتراض به تصمیم انجمن برای آغاز یک برنامه آموزش رسمی رواندرمانی بود. از نظر کوپر، این اقدام به معنای نادیده گرفتن ماهیت گستردهتر و سیاسی پریشانی روانی و بازگشتی به حرفهایگری محافظهکارانه بود.
در مقابل، ماندن لینگ و سایر اعضا در انجمن فیلادلفیا و تعهد آنها به ایجاد یک برنامه آموزشی رسمی، نشاندهنده نگرش متفاوت اوست. میتوان استنباط کرد که لینگ، برخلاف کوپر، به دنبال ایجاد یک آلترناتیو ساختارمند برای رواندرمانی بود و آن را به طور کامل طرد نمیکرد. این تعامل پایدارتر با حوزه رواندرمانی، او را در مسیری متفاوت از رادیکالیسم مطلق کوپر قرار داد.
این تفاوتهای نظری و حرفهای، به طور مستقیم در پروژههای عملی و تجربی آنها تجلی یافت. پروژه کوپر، یعنی ویلا ۲۱، تجربهای ذاتاً رادیکالتر و در تقابل مستقیم با ساختار دولتی بود. اهمیت پروژه کوپر در این بود که برخلاف کینگزلی هال، تلاشی برای تغییر از درون یک بیمارستان دولتی بود و به عنوان اولین جامعه ضدروانپزشکی تجربی، پیش از پروژه مشهورتر لینگ شکل گرفت. در مقابل، پروژه لینگ در کینگزلی هال، با خروج از ساختار دولتی، فضایی موازی ایجاد کرد که اگرچه نوآورانه بود، اما فاقد آن خصلت تقابلی و سیاسی پروژه کوپر بود.
چهارمین ایده: او نمیخواست خانواده را اصلاح کند؛ میخواست آن را منحل کند. رادیکالترین ایده کوپر شاید نقد او بر نهاد خانواده بود. در کتاب تأثیرگذارش «مرگ خانواده» (۱۹۷۴)، او تحلیلی دووجهی از خانواده ارائه میدهد. از منظر مارکسیستی: خانواده یک نهاد ایدئولوژیک کلیدی در خدمت سرمایهداری است. این نهاد با بازتولید روابط قدرت، اطاعتپذیری و نقشهای اجتماعی ثابت، افراد را برای پذیرش ساختار سلسلهمراتبی جامعه سرمایهداری آماده میکند. از منظر اگزیستانسیالیستی: خانواده «کاملترین شکل عدم ملاقات» است. این محیط، با تحمیل نقشهای از پیش تعیینشده «مادر»، «پدر» و «فرزند»، مانع رشد وجودی فرد و شکلگیری روابط انسانی اصیل میشود. افراد در خانواده، در قالب «خودهای کاذب» با یکدیگر روبرو میشوند و از تجربه یک ارتباط واقعی و آزادانه محروم میمانند. بنابراین، برای کوپر، خانواده همزمان هم کارگزار سرکوب بورژوایی و هم صحنه اصلی بیگانگی وجودی است. او استدلال کرد که خانواده سنتی ریشه اصلی سرکوب، تجربه زیسته ناقص و نقشهای اجتماعی بستهبندیشده است. جایگزین پیشنهادی او کمونها یا «ضد خانوادهها» بودند؛ فضاهایی که در آن نقشهای سفت و سختی مانند «مادر» و «پدر» منحل میشدند و روابط بر اساس تعهدات قراردادی مانند ازدواج بنا نمیشد. این ایده برای کوپر صرفاً یک نظریه نبود. او خود همسر و سه فرزندش را ترک کرد و بعدها گفت که کتاب «مرگ خانواده» اعلامیه جدایی او از خانواده خودش بوده است.
پنجمین ایده: آرمانهای انقلابی او جنبهای تاریک و مسئلهدار داشت. آرمانگرایی انقلابی کوپر بدون جنبههای تاریک و مشکلساز نبود، به خصوص در زمینه اخلاق و سیاستهای جنسی. منتقدان، به ویژه فمینیستها، او را به سوءاستفاده از قدرت متهم کردهاند. مشهورترین مورد، داستانی است که خود کوپر در یکی از کتابهایش نقل میکند. او با زنی جوان، جذاب و مضطرب به نام «ماریا» از هلند آشنا میشود. کوپر او را به خانه خود میبرد و به عنوان بخشی از فرایند «شهادت دادن» به تجربه او، با وی رابطه جنسی برقرار میکند. الین شوالتر، منتقد فمینیست، این عمل را «نمونهای از ترکیب کاریزمای درمانگر مرد و کودکانگاری زن» توصیف کرد. هرچند کوپر در آن زمان نقش حرفهای خود را کنار گذاشته بود و این عمل را نمیتوان «رفتار غیرحرفهای» یک پزشک تلقی کرد، اما عدم توازن قدرت در رابطه میان او به عنوان «شاهد» و یک زن جوان و آسیبپذیر، همچنان عمیقاً مسئلهدار بود. اینگونه اقدامات، میراث او را تیره و تار کرد و باعث شد که ایدههای رادیکال او دربارهٔ انحلال مرزها، خود به مثابه «استتاری ظریف» به نظر برسد.
راهکار پیشنهادی کوپر برای فرار از این بنبست دوگانه، ایجاد کمونها و «ضد خانوادهها» بود. این ایده، تلاشی برای تحقق همزمان دو آرمان بود: آرمان مارکسیستی ایجاد فضاهایی برای تمرین «انقلاب در زندگی روزمره»، جایی که کمونها آزمایشگاههایی اجتماعی برای خلق روابطی غیرسلسلهمراتبی و آزاد از قیود مالکیت بورژوایی باشند؛ و آرمان اگزیستانسیالیستی فراهم کردن بستری برای روابط انسانی اصیل، جایی که افراد به جای ایفای نقش «درمانگر» و «بیمار»، میتوانستند برای یکدیگر «شاهد» باشند؛ شاهدی که یگانگی تجربه دیگری را به رسمیت میشناسد و به استقلال فردی او احترام میگذارد. این آرمانشهر، تجسم عملی سنتز نظریههایی بود که کوپر تمام عمر فکری خود را صرف توسعه آنها کرده بود؛ ترکیبی که میراثی ماندگار و در عین حال بحثبرانگیز از خود به جای گذاشت.
فرمولبندیهای سیاسی کوپر گاهی فاقد ظرافت بود و به شعارنویسی تمایل داشت، اما این ایدهها نشاندهنده عمق سنتز او بودند.
سنتز نظریهها در عمل: ایدههای کلیدی و تکاندهنده کوپر
قدرت و اصالت اندیشه دیوید کوپر نه در پیروی صرف از یک مکتب، بلکه در توانایی او برای سنتز نقد ساختاری مارکسیستی با تحلیل وجودی اگزیستانسیالیستی نهفته است. او توانست این دو جریان فکری را در هم بیامیزد و از آن ابزاری برای نقد رادیکال نهادهای کلیدی جامعه مدرن، یعنی خانواده و روانپزشکی، بسازد. ایدههای کوپر بر سه ستون اصلی استوار بود: نقد خانواده، بازتعریف جنون، و پیوند دادن رنج فردی به ساختارهای سیاسی. در ادامه، به پنج ایده تکاندهنده از زندگی و کار او میپردازیم که تاریخ اغلب آنها را به حاشیه رانده است.
اولین ایده تکاندهنده: بنیانگذار «ضدروانپزشکی» توسط همتایانش از تاریخ حذف شد. کوپر اصطلاح «ضدروانپزشکی» را ابداع کرد، اما کنایه تاریخ اینجاست که آر. دی. لینگ، که به چهره عمومی این جنبش تبدیل شد، نه تنها به این اصطلاح اعتراض داشت، بلکه بعدها کتابهای کوپر را «شرمآور» خواند. این طرد شدن به همینجا ختم نشد. برای محافظت از میراث لینگ در برابر اتهام افراطیگری، پسر و حامیانش استدلال کردند که لینگ هرگز یک «ضدروانپزشک» واقعی نبوده است. آنها ادعا کردند که در واقع، تنها یک ضدروانپزشک وجود داشته است: دیوید کوپر. با این حرکت، آنها همزمان هم لینگ را از برچسب رادیکال مبرا کردند و هم کوپر را به عنوان یک شخصیت افراطی و حاشیهای منزوی ساختند. در نتیجه این بازنویسی تاریخی، مردی که این اصطلاح را ابداع کرد و شاید تنها کسی بود که به طور کامل به آرمانهای آن وفادار ماند، تا حد زیادی از حافظه آکادمیک و عمومی پاک شده است.
دومین ایده: اولین آزمایش ضدروانپزشکی درون یک بیمارستان دولتی اتفاق افتاد. این پروژه ویلا ۲۱ بود که سالها قبل از کمون مشهور کینگزلی هال آغاز شد. این آزمایش یک تلاش جسورانه برای متحول کردن سیستم از درون بود.
سومین ایده: جنون یک بیماری نبود، یک انقلاب سیاسی بود. برای کوپر، «جنون» یک نقص بیولوژیکی یا یک تراژدی فردی نبود؛ بلکه یک کنش سیاسی بود. او عمیقاً باور داشت که جنون نوعی مقاومت در برابر یک جامعه سرکوبگر و به ویژه علیه نهاد اصلی آن، یعنی خانواده، است. او در یکی از مشهورترین جملاتش این ایده را چنین خلاصه میکند: تمام هذیانها بیانیههایی سیاسی هستند... و تمام دیوانگان مخالفان سیاسیاند. از نظر او، جنون «حقیقتی گمشده» و منبعی برای تحول فردی و اجتماعی بود. کوپر میان «جنون» و «اسکیزوفرنی» تمایز قائل بود. او اسکیزوفرنی را نوعی جنون شکستخورده میدانست که توسط سیستم روانپزشکی مصادره و بیاثر شده است. این رمانتیکسازی جنون، هم بیانیهای قدرتمند در فرهنگ آلترناتیو دهه شصت بود و هم یکی از بحثبرانگیزترین جنبههای کار او باقی ماند. در کتاب زبان دیوانگی (۱۹۸۰)، دیدگاه خود را به اوج رادیکالیسم میرساند. در این دیدگاه، سنتز مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم به روشنی قابل مشاهده است. دیوانگی از یک سو، مقاومتی سیاسی در برابر نهاد سرکوبگر خانواده و بهتبع آن، کل نظام سرمایهداری است. این همان چیزی است که کوپر آن را «حرکتی برای خروج از خانوادهگرایی... به سوی خودآیینی» مینامد. از سوی دیگر، این یک حرکت وجودی است؛ تلاشی برای رهایی از نهادهای مبتنی بر مدل خانواده و دستیابی به یک هویت مستقل و اصیل. دیوانگی در این معنا، هم یک طغیان سیاسی است و هم یک سفر وجودی برای بازسازی خویشتن.
اگر مارکسیسم به کوپر ابزاری برای نقد ساختارهای بیرونی داد، اگزیستانسیالیسم، به ویژه اندیشههای ژان-پل سارتر، چهارچوبی برای تحلیل تجربه درونی فرد در مواجهه با این ساختارها فراهم کرد. این مکتب فکری به او کمک کرد تا مفاهیمی چون بیگانگی، آزادی، مسئولیت و «اصالت» را در برابر فشارهای خردکننده جامعه مدرن بکاود. برای کوپر، پریشانی روانی صرفاً محصول ستم اقتصادی نبود، بلکه بحرانی وجودی بود که در آن فرد در جستجوی معنا و خود واقعیاش در جهانی سرکوبگر، مسیر خود را گم کرده بود.
کوپر نقشی کلیدی در معرفی متفکران فرانسوی به مخاطبان انگلیسیزبان ایفا کرد. او به همراه ر. د. لینگ، مقدمهای بر کتاب سارتر با عنوان عقل و خشونت (۱۹۶۴) نوشت که به خوانندگان انگلیسیزبان راهی برای فهم اثر پیچیده و مهم سارتر، نقد خرد دیالکتیکی، ارائه میداد. علاوه بر این، کوپر مقدمهای بر اولین ترجمه انگلیسی کتاب تاریخساز میشل فوکو، دیوانگی و تمدن (۱۹۶۷)، نوشت. این فعالیتها نشان میدهد که او نه تنها یک مصرفکننده، بلکه یک مفسر و میانجی فعال برای انتقال ایدههای اگزیستانسیالیستی و پستساختارگرایانه به حوزه روانپزشکی انتقادی در بریتانیا بود.
در مقدمه کوپر بر کتاب فوکو، او عبارت کلیدی و تکاندهندهای را به کار میبرد: دیوانگی «نوعی حقیقت گمشده» را نمایندگی میکند. این ایده عمیقاً ریشه در تفکر اگزیستانسیالیستی دارد. از این منظر، دیوانگی یک نقص بیولوژیک یا یک بیماری روانی نیست، بلکه نوعی مقاومت وجودی و تلاشی دردناک برای یافتن یک تجربه اصیل در جهانی است که اصالت را سرکوب میکند. کوپر معتقد بود که روابط در خانواده بورژوایی با «عدم ملاقات خودهای کاذب» مشخص میشود؛ وضعیتی که در آن افراد به جای ارتباطی واقعی، نقشهای از پیش تعیینشده را بازی میکنند. در چنین بستری، «دیوانگی» میتواند طغیانی علیه این عدم اصالت و تلاشی برای بازیابی «حقیقت گمشده» وجودی فرد باشد. اینگونه بود که نقد ساختاری مارکسیسم و تحلیل وجودی اگزیستانسیالیسم در اندیشه کوپر به هم پیوند خوردند تا در مفاهیم عملی و کلیدی او، تبلوری منحصربهفرد بیابند.
اندیشه کوپر از سه منبع اصلی الهام میگرفت که درک آنها برای فهم عمق کار او ضروری است: مارکسیسم (به ویژه از نوع «چپ نو»)، اگزیستانسیالیسم (سارتر)، و میشل فوکو. این ریشههای فکری، به کوپر ابزاری داد تا روانپزشکی را نه به عنوان یک علم خنثی، بلکه به عنوان ابزاری برای کنترل اجتماعی تحلیل کند.
ورود به انگلستان: از روانپزشکی سنتی تا آزمایشهای رادیکال
کوپر پس از فارغالتحصیلی برای ادامه تحصیل در رشته روانپزشکی به انگلستان مهاجرت کرد و در آنجا با شخصیت مهم دیگری به نام آر. دی. لینگ آشنا شد. با این حال، مهمترین دستاورد عملی کوپر در این دوره، پروژهای بود که به تنهایی آن را رهبری کرد: ویلا ۲۱. این پروژه بین سالهای ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۶ در بخشی از بیمارستان دولتی شنلی راهاندازی شد و بر روی مردان جوان طبقه کارگر متمرکز بود. برخلاف تصور رایج که جنبش ضدروانپزشکی صرفاً به دنبال ایجاد کمونهای مستقل و خارج از سیستم بود، اولین آزمایش عملی آن در دل خود نظام بهداشت دولتی بریتانیا شکل گرفت.
هدف کوپر در ویلا ۲۱ ایجاد یک «دموکراسی بخشی» بود؛ فضایی که در آن سلسلهمراتب سنتی میان پزشک و بیمار از بین برود، تصمیمگیریها به صورت جمعی انجام شود و استفاده از دارو به حداقل برسد. این آزمایش یک تلاش جسورانه برای متحول کردن سیستم از درون بود، نه فرار از آن. رویکرد کوپر در این بخش، تضاد کاملی با روانپزشکی سنتی داشت. در رویکرد سنتی، ساختار قدرت سلسلهمراتب مشخص دکتر-بیمار بود، درمان بر دارو و درمانهای اجباری تمرکز داشت، و هدف کنترل علائم و بازگرداندن به "هنجار" بود. اما در ویلا ۲۱، کوپر تلاش برای از بین بردن مرزها و دموکراسی در بخش، به حداقل رساندن دارو و تمرکز بر حمایت متقابل، و ایجاد فضایی برای درک و تحول مثبت در تجربه "جنون" را پیگیری میکرد.
با این حال، پس از چهار سال، مقامات بیمارستان که از آشفتگی فیزیکی بخش و چالشی که این آزمایش برای کل دیدگاهشان نسبت به مراقبتهای بهداشت روان ایجاد میکرد عمیقاً آشفته شده بودند، این پروژه پیشگامانه را تعطیل کردند. این تجربه که بعدها توسط نویسنده آمریکایی، کلنسی سیگال، «شکستی شرافتمندانه» توصیف شد، کوپر را به این نتیجه رساند که آینده روانپزشکی رادیکال، خارج از دیوارهای بیمارستانهای دولتی است.
او به همراه لینگ و دیگران، «انجمن فیلادلفیا» را در سال ۱۹۶۵ تأسیس کرد که مهمترین پروژه آن، کینگزلی هال (۱۹۶۵-۱۹۷۰) بود، اگرچه کوپر علاقه چندانی به این پروژه نشان نداد. او سرانجام در سال ۱۹۷۱ در اعتراض به رسمی شدن آموزش رواندرمانی در این انجمن، از آن جدا شد، زیرا معتقد بود این کار ماهیت سیاسی رنج روانی را نادیده میگیرد. این تجربیات عملی، پایهای برای تدوین ایدههای نظری انقلابی او شد.
ریشههای فکری: تلاقی مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم
برای فهم نقد عمیق دیوید کوپر بر روانپزشکی، درک پیشینه مارکسیستی او امری اجتنابناپذیر است. برخلاف بسیاری از منتقدان که آسیبشناسی روانی را به پویاییهای فردی یا خانوادگی محدود میکردند، مارکسیسم به کوپر چهارچوبی نظری ارائه داد تا پدیده «دیوانگی» را در بستری وسیعتر تحلیل کند. این چهارچوب به او اجازه داد تا از مرزهای آسیبشناسی فردی فراتر رفته و به نیروهای ساختاری اجتماعی، اقتصادی و نهادی بنگرد که به باور او، ریشه اصلی پریشانی روانی بودند. برای کوپر، مارکسیسم نقطه آغازی برای پیوند زدن رنج فردی به ستم ساختاری بود؛ رویکردی که او را به روشنی از چهرههایی مانند ر. د. لینگ، که مارکسیسم هرگز تأثیر مهمی بر او نداشت، متمایز میکرد.
تأثیر مارکسیسم بر آثار کوپر در روششناسی او به وضوح نمایان است. او در اولین کتاب خود، روانپزشکی و ضدروانپزشکی (۱۹۶۷)، بر لزوم بهکارگیری یک متدولوژی دیالکتیکی برای مطالعه خانوادهها تأکید میکند. از دیدگاه او، علائم روانی یک فرد را نمیتوان به صورت مجرد و جدا از زمینه آن تحلیل کرد. کوپر همواره اصرار داشت که این علائم باید در بستر نیروهای گستردهتر اجتماعی، نهادی و اقتصادی درک شوند. این رویکرد تحلیلی، که ریشه در تفکر مارکسیستی داشت، به او اجازه میداد تا روانپزشکی را نه به عنوان یک علم خنثی، بلکه به عنوان ابزاری در دست ساختارهای قدرت برای کنترل و سرکوب انحرافات از هنجارهای بورژوایی تحلیل کند.
مارکسیسم کوپر از نوع ارتدوکس و حزبی نبود؛ او یک انقلابی ضدفرهنگی متعلق به جریان چپ نو بود. برای او، سیاست به کارخانه یا دفتر کار محدود نمیشد، بلکه به عرصه زندگی روزمره، عشق، روابط جنسی و پویاییهای خانوادگی کشیده میشد. او عمیقاً تحت تأثیر این جمله از رائول ونیگم، متفکر سیتواسیونیست بلژیکی، بود: «کسی که از انقلاب حرف میزند اما آن را در زندگی روزمرهاش زندگی نمیکند، با جسدی در دهانش سخن میگوید.» کوپر این جمله را بر پلاکاردی بالای شومینه اتاق مشاورهاش نصب کرده بود تا یادآور این باشد که انقلاب باید در کوچکترین کنشهای روزمره زیسته شود. پیوند میان ساختار کلان سیاسی و تجربه فردی در شعارهای او نیز هویدا بود، مانند این جمله مشهور: «دولت بورژوایی یک قرص آرامبخش با عوارض جانبی کشنده است.»
زندگی، اندیشه و میراث یک انقلابی رادیکال
مقدمه: معمار شورشی در سایه تاریخ
دیوید کوپر (۱۹۳۱-۱۹۸۶)، روانپزشک رادیکال اهل آفریقای جنوبی، شخصیتی کلیدی اما اغلب نادیدهگرفتهشده در تاریخ روانپزشکی قرن بیستم است. او کسی بود که برای اولین بار اصطلاح «ضدروانپزشکی» را ابداع کرد و با این کار، جبههای نو در نقد نهادهای بهداشت روان گشود. این اصطلاح را کوپر در سال ۱۹۶۷، در مقدمه کتاب مجموعه مقالات کنفرانس «دیالکتیک رهایی»، برای توصیف درمانگران حاضر در آن رویداد به کار برد و ناخواسته نامی برای یک جنبش فکری بینالمللی ساخت. با وجود نقش بنیادین او، اندیشههایش اغلب در سایه همکار مشهورترش، آر. دی. لینگ، قرار گرفته و کمتر به صورت مستقل تحلیل شده است. کوپر نه تنها یک روانپزشک بود، بلکه یک انقلابی مارکسیست و ضدفرهنگی که ایدههایش چنان افراطی و زندگیاش چنان بیپروا بود که حتی همتایانش او را از تاریخ جنبشی که خود بنیان گذاشته بود، حذف کردند.
برای درک عمیقتر جنبش ضدروانپزشکی و فهم رادیکالیسم بیپرده کوپر، تحلیل ریشههای فکری او امری ضروری است. اندیشههای او محصول سنتز خلاقانه دو جریان فکری قدرتمند قرن بیستم، یعنی مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم، بود. این سنتز به او اجازه داد تا مفاهیم کلیدی خود را شکل دهد: نقد ویرانگر بر «خانواده»، بازتعریف «دیوانگی» به مثابه یک کنش سیاسی، و مفهوم «بیگانگی». کوپر ضدروانپزشکی را نه صرفاً یک نقد بر تکنیکهای درمانی، بلکه یک پروژه سیاسی-فلسفی تمامعیار میدانست که نیروی خود را از تلفیق مارکسیسم چپ نو و اگزیستانسیالیسم سارتری میگرفت. در حالی که لینگ به دنبال درک عمیقتر پدیدههای روانی بود، کوپر در پی انحلال کامل نهادهای سرکوبگر، از بیمارستان روانی گرفته تا خود نهاد خانواده بود.
این متن با هدف واکاوی زندگی، ایدههای انقلابی و میراث پیچیده کوپر، به کاوش در سالهای آغازین او، ورود به انگلستان و پروژههای عملی، ریشههای فکری، ایدههای کلیدی و تکاندهنده، مقایسه با لینگ، و در نهایت سالهای پایانی و تأثیرات ماندگار او میپردازد. با ادغام این جنبهها، خواهیم دید که چگونه کوپر صدایی مهم و سازشناپذیر در سنت رادیکال نقد روانپزشکی باقی مانده است؛ صدایی که همچنان میتواند تفکر و عمل ما را در زمانه کنونی به چالش بکشد و تغذیه کند.
سالهای آغازین: شکلگیری یک انقلابی در آفریقای جنوبی
دیوید کوپر در سال ۱۹۳۱ در کیپتاون، آفریقای جنوبی، به دنیا آمد. زمینه سیاسی و اجتماعی سالهای جوانی او، تأثیری عمیق بر شکلگیری اندیشههای رادیکال او داشت و مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر داد. او پسر یک شیمیدان بود و هرگز نمیخواست پزشک شود، اما تحت فشار خانواده در سال ۱۹۵۵ از دانشگاه کیپتاون در رشته پزشکی فارغالتحصیل شد. این تجربه اولیه از تسلیم شدن در برابر فشارهای خانوادگی، بعدها در نقد او از نهاد خانواده بازتاب یافت.
فعالیتهای سیاسی کوپر در این دوره برجسته بود. او در مقاومت زیرزمینی علیه رژیم آپارتاید مشارکت داشت و به حزب کمونیست آفریقای جنوبی (که در آن زمان غیرقانونی بود) نزدیک بود. تعهدات سیاسی او ماهیتی شخصی و عمیق داشت؛ در آفریقای جنوبی، او با رز دو لانرول، که بعدها از بنیانگذاران جنبش ضد آپارتاید در بریتانیا شد، در ارتباط بود. این تعهد صرفاً به مرزهای آفریقای جنوبی محدود نماند؛ کوپر برای آموزش سیاسی به چین سفر کرد و در روزهای آغازین انقلاب کوبا، از این کشور دیدن کرد. این تجربیات مستقیم از مبارزات انقلابی در نقاط مختلف جهان، تعهد او به یک رویکرد انقلابی را نه تنها در عرصه سیاست، بلکه در تمام جنبههای زندگی، از جمله روانپزشکی، عمیقتر ساخت.
هرچند عضویت رسمی او در حزب کمونیست آفریقای جنوبی قطعی نیست، اما ارتباط او با فعالان این حزب و تعهدش به مبارزه ضد نژادپرستی، بنیانهای سیاسی او را استوار ساخت. جهانبینی رادیکال کوپر صرفاً محصول مطالعه نظری نبود، بلکه در کوره تجربیات سیاسی عملی شکل گرفت. این پسزمینه سیاسی و انقلابی، بستری بود که کوپر با خود به انگلستان آورد و در آنجا، روانپزشکی را نه فقط به عنوان یک رشته پزشکی، بلکه به مثابه یک میدان مبارزه سیاسی دید.
